قصه ای از غصه ها ی روزگار

مجله

 

نورمحمد عسگری : استکهلم 

قصه ای از غصه ها ی روزگار

روزی در دادسرای تهران مشغول بکار بودم ،  چند تن از دوستانم که در دبیرستان مروی باهم تحصیل میکردیم  بدیدنم آمدند  وپس از مقدمه ای گفتند  یکی از همکلاسیهای ما در مدرسه مروی که انروز ها پیش نماز مسجد خیابان خراسان شده بود .در دستگاه قضائی بزحمت افتاده   ، که اتفاقا پرونده اش هم بمن ارجاع شده بود. رفقای همکلاس  گذشته انتظار داشتند که من به این اخوند وقیح کمک کنم تا در پیچ خم قانون گرفتار نشود . 

             باید براتون تعریف کنم که  هروقت دور هم جمع میشدیم اغلب دوستان آن اخوندرا نصیحت میکردند که درست است که میخواهی اخوند بشوی  وعلاقه هم داری که پیشنماز باشی ، ولی با لاخره لازم هست که کمی هم سواد پیدا بکنی لااقل مقدمات را بدانی .اما،آخوند بیحیا در حالیکه کمرش را« قر» میداد و میرقصید میگفت که شماها میخواهید عالم بشوید وبمقامات برسید ، ناچار هستید که بیاموزید ،  ولی «ای خنگ های خدا »، آخوند که احتیاج به سواد ندارد . فقط باید عمامه اش بزرگ باشد ، و نعلین سربرگشته زرد رنگش را بتواند براحتی در پایش نگاهدارد واز همه بالاتر  یاد بگیرد که چطور با حیله مردم عامی را بسوی خودش جلب کند . مخصوصا باید درشیرین سخن گفتن با خانم ها استاد باشد . منبرش گرم و مصاحبتش لذت بخش و در موقع نماز جماعت در مسجد هم موقع رکوع وسجود جملاتی را از ته حلق و غلیظ ادا نماید که مریدان تصور کنند او عربی هم میداند  .  وموقع روبرو شدن با خانم ها هم سعی کند سرش را ظاهرا پائین بیاندازد . اما زیر چشم خانم را دید بزند .  این آقا با همین حرف ها ودست بوسی از پاره ای مجتهدین سر شناس وچاکری کردن از علمائی مثل خودش عاقبت جایش  را بین اجله علما باز کرد  وشد پیش نماز در یکی از مساجد خیابان خراسان ،  گاهی میشنیدم که او در منزلش همه گونه وسائل لهب  ولعب را فراهم کرده . وپنهان از چشم مردم هر ازچند گاهی پذیرائی های انچنانی از بعضی اخوند ها راه میانداخت .یواش یواش کارش بالا گرفت چند تن از میدانی هاهم مریدش شده بودند واو هم بیدریغ هرگونه کمک لازم را به انها میداد .

             شکایتی از اودر دادسرا مطرح  شده بود که عیال شرعی یکی از میدانی هارا غیر قانونی بعقد وازدواج دیگری در آورده، بعلاوه چون او صاحب دفترخانه ثبت ازدواج نبود . اصولادخالتش در امور ازدواج وطلاق غیر مجاز محسوب میشد . اما اوهرگز گوشش بدهکار نبود و راه خودش را میرفت .بعضی از دوستان که استاد شیطان بودند به آخوند پیشنماز پیشنهاد کردند که یک روز جمعه ای در منزلش به رفقای هم کلاسش میهمانی بدهد با همه وسائل لهو، تادر ان میهمانی صحبت کنیم که چکونه اورا از گرفتاری خلاص نمائیم . اخوند بی حیا که اصلا دین را نمیشناخت از خدا خواسته ترتیب میهمانی مفصلی راداد ، چند نفر از زنانی که خودش میگفت سخت به او اعتماد دارند چادر هایشان را بکمر بستند و وسائل پذیرائی را فراهم نمودند . ساعت یازده بود که دونفر از رفقا با اتومبیل امدند عقب بنده و اعلام کردند که همه دوستان منتظر هستند تا منهم در ان جلسه نهار شرکت کنم . ناگزیر رفتم . دوستان دور هم جمع بودند  اخوند پیشنماز  وسط سفره قر میداد واز دوستان پذیرائی میکرد . در قوری بسیاربزرگی مقداری شراب و در سمار هم ودکای اعلا پر کرده بود در کنار اطاق روی یک میز گذارده بود . نزدیک ظهربود که.  از بلندگوی مسجد صدای اذان بلند شد . اخوند پیشنماز اعلام کرد که باید برود به مسجد . دوستان هم گفتند که برای تیمن و تبرک همه همراه « آقا» در نماز شرکت میکنند . منتهی شرط رفتن به مسجد انست که آقا اول دمی بخمره بزند . 

           آخوند بی حیای  بی دین که اصلا اعتباری برای کارش قائل نبود  استکان بزرگی از ودکا را یکسره سر کشید و میخواست راه بیفتد که بعضی از دوستان به او ایراد گرفتند که اولا با یک استکان که وضویت باطل نمیشود پس باید استکان دوم راهم سر بکشی . او برای اینکه بموقع به نماز برسد استکان دوم راهم سر کشید .در حالیکه هم دهانش بو میداد و هم سرش گیج میرفت راه افتاد .  یاران الواطش هم با او رفتند . ودرست پشت سر آقا ایستادند .در حالیکه اقا کوشش داشت که خودش را حفظ کند که تلو تلو نخورد ، وقتی به رکوع و سجود میرفت . این دوستان بد اخلاق موجبات ایذاء اقا را طوری فراهم میکردند که آقا بعضی وقت ها نمیتوانست بموقع از سجده برخیزد . و ناگزیر میشد چند بارآیاتی راکه در سجود باید خواند شود تکرار کند عاقبت هم با کشمکش ولگدپرانی خود را خلاص میکرد . هرطور بود نماز تمام شد  .انها بخانه برگشتند . ولی بعلت افراط در خوردن و نوشیدن  ورقصیدن. آقا دوچار دل بهم خوردن شد  وناگزیر پیغام فرستاد که بعلت بیماری نمیتواند در نماز مغرب و عشا حاضر بشود . 

            وقتی از من سوال کردند که چطور میتوانم به او کمک کنم . گفتم تنها علاج امر انست که شخصا برود ورضایت شکات را فراهم نماید تا آنها از شکایتشان صرفنظر نمایند  تا کسی بعنوان شاکی خصوصی باقی نماند . در وحله دوم هم پیش از انکه پرونده از جهت جرائم عمومی مورد رسیدگی واقع بشود او باید با کمک اجله علما که از دوستانش هستند اجازه داشتن دفتر ثبت ازدواج را بگیرد . که او توانست خیلی زود هردو کار را انجام بدهد  در نتیجه دادستان  وقت قرار موقوفی تعقیب برایش صادر کرد . اما این جناب اخوند که در فساد والواطی وسیاه کاری نمونه بارزی در بین همکارانش بود  در روزهای انقلاب به مقامات عالی منصوب شد و هم اینک هم در مجلس خبرگان یکی از اجله علماست .که مریدان هر روز دست آقارا میبوسند . 

 

No Comments Yet.

Leave a comment

You must be Logged in to post a comment.