روزگاری با عباس پهلوان

نورمحمد عسگری: استکهلم 

      روزگاری با عباس پهلوان

هیچ وقت به این فکر افتادید که محفوظات مغزتان را که از دوران های دیرو دور به سقف ضمیرتان چسبیده  وهر وقت خودش بخواهد ، وقت  وبیوقت روی پرده یادبودهایتان پیداش میشود ،  پاکش کنید ، یعنی ؛ بعضی مسائل  ویا اشخاص که در هر حال و هوائی خودشان را مثل پرده سینما در رویاهایتان ظاهر میکنند ازضمیرتان کنار بزنید  ، من بارها سعی کردم  که این کاررابکنم  .اما هرگز کوششم بجائی نرسید و بعضی از مسائل یا تصاویرهیچگاه قابل پاک کردن نبود . به همین سبب غالب اوقات بهر مناسبتی .بدون انکه بخواهم در ذهنم جان میگیرند .  یکی از آن اشخاص که از ایام  صباوت و جوانیم همیشه به سقف مغزم چسبیده و خودش را نشانم میدهد .همین (( عباس پهلوان )) هست که درهر موردی و گفتگوئی این جناب روی هوش  وحواسم سوار میشود وخودش را یادم میاورد .من مثل این عباسخان پهلوان دو سه تن دیگر راهم دارم  ولی هیچکدام از انها مثل این جوانمرد مرا پا بپای خودش به کوچه پس کوچه ها و میخونه ها وبسیاری جاهای دیگر نگو  ونپرس تهران در انروزگاران که نوجوان بودم نمیبرد .

        او هنوز مجله فردوسی را تسخیر نکرده بود که در بین ایرانی ها به انکتت نویسی و بقول مرحوم محمدعلی سفری ( تیکه پرانی)بین مجلات هفتگی جای خودش رو یازکرد .و به همین سبب هم نزدیک شصت سال هست که او یکه تاز میدان « خوش نویسی  وخوش بیانی » است  وارزودارم که سالهای درازی را همچنان پر توان و راست قامت بماند و بنویسد . زیرا او خودش به تنهائی تاریخ متحرک شصت هفتاد سال گذشته است . و با وجود انکه امروز بسیارهستند که مینویسند  ولی هیچ کس را سراغ ندارم که پا بپای او روزگارش را در مطبوعات ایران گذرانده باشد .

نمیدانم یادش میآید یا خیر  اخرین باری که ما همدیگر را دیدیم . منزل « دوست مشترک و قدیمی مان در لوس آنجلس بود . خانه « رضای فاضلی» شبی را باهم گذراندیم و قصه ها گفتیم . وغصه ها خوردیم . 

        این روزها میبینم « خانم عسل » گاهی از عباس بعنوان پاپایا باباجان سخن میگوید . و من سخت خنده ام میگیرد که او با انهمه شیطنت با انهمه « ورجه» و« وورجه» که روزگاری بسیاری از بزرگان ایران از دست  وقلم او خواب راحت نداشتند  امروز پاپا جانی شده ساکت وآرام  . 

             عسل عزیز  اگر میخواهی برنامه ات بیشترین شنونده را داشته باشد . از این پاپاجان پیر دیرت  دعوت کن تا برای شنوندگانت از ایام جوانیش از ان زمانی که در خرابات خونه ها وکوچه پس کوچه های تهران  یادگاری مینوشت  وجوانهای بسیاری را دنبال خودش میکشید  تعریف کند . تا هم درس عبرتی باشد برای این تازه بدوران رسیده ها و هم اینکه هم سن وسالهای بنده که با عباس خان زندگیمان را گذرانده ایم  وان سالهای پر از خوشی  وسلامتی ودر عین حال پر از عذاب والتهاب را پشت سر گذارده ایم بیاد بیاوریم که چه روزگاری را داشتیم و چگونه بیخبران نا اهل چوب حراج بر ان زدند.و امروز هم به لاف وگزاف دلخوش هستند  

No Comments Yet.

Leave a comment

You must be Logged in to post a comment.