زنی که مردم را خوب میشناخت ( مهوش)

سوم

نورمحمدعسگر ی: استکهلم 

               زنی که مردم را خوب میشناخت  ( مهوش)

یکروزی از ان روزگاران خوش . در دادسرای تهران مشغول به کارم بودم . که (عصار) رفیق هم کلاسم که تازه وکیل دادگستری شده بود .دراطاقم رو باز کرد و از همان جلوی دفتر گفتش (نور) یک پرونده جنجالی گویا به تو ارجاع شده پاسبانها دارند متهم را میاورند  ، اما همراهشان یک خانمی است که نظم دادسرا را بهم ریخته  وکلی مردم را دور خودش جمع کرده وبا پاسبانها دست به یقه هست . هنوز حرفهاش تمام نشده بود که دیدم  در اطاقم بهم خورد ویک خانم جوانی در حالیکه چادرمشگی سرش هست  ویکطرفش روی زمین کشیده میشد  وطرف دیگرش رو هم به دنان گرفته بود خودش رو پرتاب کرد توی اطاق و دوتا پاسبانهم کوشش دارند جلوی اورا بگیرند . اما او هردوپاسبانها را با یک دستش که ازاد بود عقب زد  . آمد جلوی میز من و تند وتند شروع کرد به حرف زدن ، من از مجموع حرفهاش فهمیدم میگفت ( آقای رئیس متهم پرونده منم ) یکی از پاسبانهاهم جوانی رو که دستبند بدستش بود باخودش اورد جلو و پرونده ای را گذاشت روی میز من . شروع کرد باز کردن دستبند متهم و گفت قربان متهم پروند……   هنوز حرفش تمام نشده بود که ان خانم پرید جلوی میز و گفتش که این سرکار دروغ میگه متهم پرونده منم . دیدم با این طریق نمیتوانم بکارم برسم .به خانم گفتم برو وروی ان نیمکت بنشین  تا وقتی هم صدات نکردم حرف نزن .  گفت چشم آقای رئیس   اما میخواهم به شما بگم که ( متهم پرونده منم ) گفتم خیلی خوب برو وبنشین . پرونده را بررسی کردم  معلوم شد که جوانک نامش حسین  وراننده تاکسی است  تو ی شهر معروف به ( حسین دندون طلاست)  واورا به اتهام خرید لاستیک مسروقه دستگیر کردند و کلانتری هم پس از تکمیل کردن پرونده به دادسرا اعزامش نموده . 

قضیه از این قرار بود که در دوران جنگ بین الملل دوم . متفقین مقادیر زیادی لاستیک های مختلف اتومبیل وکامیون در انبارهای بزرگی که در خارج از تهران داشتند نگاهداری میکردند .و لاستیک بطور آزاد در دسترس نبود وطبیعتا فروشندگان لاستیک قیمت های سرسام اوری مطالبه میکردند که دارندگان تاکسی ویا کامیون قادر به پرداخت ان ارقام نبودند . یک وقتی مقامات امریکائی که مسئول این انبارها بودند متوجه میشوند که مقداری از لوازم یدکی ولاستیک های موجودانبار مفقود شده . برای رسیدگی به اداره آگاهی مراجعه میکنند  . اداره آگاهی هم تعدادی رانندگان تاکسی و کامیون را بعنوان خریدار لاستیک هائی که علامت اردوی متفقین را داشت در خیابان ها دستگیرمیکردند که یکی از انها هم همین حسین دندان طلا بود .

خلاصه کنم ،هروقت خواستم از حسین مطلبی را سوال کنم این خانم از جایش میپرید  ومیامد جلوی من و میگفت  آقای رئیس منکه گفتم متهم پرونده منم  ماشین هم مال منه  از من بپرسید . عاقبت دیدم با این وضع نمیتونم بکار ادامه بدهم . به حسین گفتم برو  روی نیمکت بنشین . به پاسبانها هم گفتم شما هم بروید بیرون از اطاق و منتظر باشید . خانم را صدا کردم جلو و گفتم خوب حالا بگو ببینم اسمت چیه ؟  گفتش آقا اسمم«  اکرم »هست  اما جوانهای لاله زار منو اکرم آبگوشتی صدام میکنند .پرسیدم با این اقا چه نسبتی داری . گفت هیچی . اما  این حسین شب ها« بپای من هست» تو کافه ای که آواز میخونم . که جوانهای هرزه لاله زار منو اذیت نکنند . پسر خیلی خوبیه  آقای رئیس زن و بچه داره  . اما راستش بگم   من پاک خاطر خواش شدم . برای اینکه خیلی پسرنجیبی هست  . گفتم خوب حالا بگو ببینم تو چه دخالتی در این پرونده داری  گفت آقای رئیس .برای اینکه حسین بتونه شب ها از من مواظبت بکنه لازم بود یک جوری( نون) زن و بچه اش را در بیاره و خیالش راحت باشه  باین جهت من از صاحب کافه پول قرض کردم وقسط اول این تاکسی را دادم که حسین روزها شوفری بکنه تا زن بچه اش دستشون پیش هر ناکسی دراز نباشه . و چشمشان را بدر خونه ندوزند که چه وقت شب حسین به خونه میرسه تا یک لقمه نون سگی براشون ببره . آخه آقای رئیس شما که این چیزا رو نمیدونی . شما ها که پشت این میزها نشسته اید که نمیتونید بفهمید ما فقیر فقرا برای بدست اوردن یک لقمه نون چقدر باید  مجیز هر کس  وناکسی را بگیم . گفتم خوب اگر یک شب این حسین همراهت تو کافه نباشه چه اتفاقی میفته .گفتش یعنی کجا میره که نمیتونه بیاد کافه؟  گفتم مثلا اگر اورا بازداشت کنم . هنوز حرف من تمام نشده بودکه دیدم اکرم شروع کرد به گریه کردن  وزار زدن .از جاش بلند شد وبا فریاد میگفت  آقای رئیس به اون سبیل مردونت قسم من  همون شب که حسین نباشه دق میکنم  ومیمیرم . نمیدونستم چه کنم . که عصار بدادم رسید . گفتش که میخوای چه بکنی گفتم بهرحال این شخص متهم به خرید مال مسروقه است وتکمیل کردن پرونده هم زمان میخواد باید از متهم تضمین بگیرم .یک کسی باید کفیل او بشود که آزادش کنم . و الا ناگزیرم اورا به بازداشتگاه بفرستم . عصار روکرد به اکرم  وگفتش که میتونی یک کاسب معتبری رو پیدا کنی که جواز کسب داشته باشد وبیاید ضامن حسین بشه . از جاش بلند شد  وگفتش که مگه ما خودمون چمونه ، مگر فکر میکنی من با این هیکل  وقواره باندازه یک کاسب تریاکی هم نیستیم  یعنی این هیکل باندازه یک کاغذ پاره جواز کسب هم نیست . من خودم ضامنش میشوم . کار مشگل شده بود  که عصار بمن گفتش که تو خودت هم میدونی که این راننده بیچاره گناهی نداره  واو در کمال بیخبری لاستیک هارو خریده و روسای آگاهی هم از این قضایا خوب مطلع هستند . باینجهت یک  کار شجاعانه بکن  برای حسین یک قرار التزام صادر بکن که خودش قبول کند هروقت دادسرا اورا احضار کرد حاضر بشه . روکردم به اکرم  وگفتم که اگر من حسین را آزاد بکنم  قول میدی که هروقت احضارش کردم فورا خودش را معرفی بکند . گفتش آقای رئیس به اون سبیل مردونت قسم خودم ضامن میشم که هر وقت خواستید حسین استانه اطاقت را ببوسد. دل به دریا زدم و همین کار رو کردم . 

همین جا باید براتون تعریف کنم  که حدود ده روز بعد از این قضایا معلوم شد که سارق لاستیک ها از انبار متفقین چند تن از مقامات اداره اگاهی و کارکنان انبار بوده اند که باهم شب ها لاستیک ها را با اتومبیل پلیس خارج میکردند  به همین سبب پرونده های بیشماری که تشکیل شده بود مختومه اعلام شد .

روزگاری گذشت . شبی دوستان هوس کردند که در خیابان اسلامبول به یک کافه ای بروند که گفته میشد یک خواننده زن جدید در آنجا بخوانندگی پرداخته که سخت دل جوانها رو برده  . خوب ماهم رفتیم  .  وبعلت آنکه تمام حیاط پر بود وجائی نبود  برای ما چندتا صندلی جلوی استخر گذاردند که کنار آنهم بساط نوازندگان  وخواندگان بود  . نشستیم و به تماشا مشغول بودیم که گوینده اعلام کرد ( اینک خانم مهوش روی صحنه میاید) وقتی خانم وارد شد دیدم همان اکرم آبگوشتی خودمان هست . هنوز او شروع به ان رقص معروفش نکرده بود که چشمش افتاد بمن . موزیک رو قطع کرد  وامد جلوی میز ما وشروع کرد دست وصورت مرا بوسیدن وتشکر کردن که مردم را متوجه ماکرد . اجازه گرفت رفت روی صحنه . منکه دیدم مردم همه متوجه میز ماهستند به دوستانم گفتم بهتر است هرچه زودتر آنجا را ترک  کنیم  وقتی پیشخدمت را خواستم تا حساب میزمان را بپردازیم  دیدم گفت که حساب میز شما قبلا پرداخت شده .  

سالها گذشت  روزی برای انجام کار وکالتی به آبادان رفته بودم  .آقای فضل اله گرجی  یکی از صاحبمنصبان وزارت دارائی هم همراهم بود . با هواپیما بر میگشتیم که دیدم خانم مهوش در یک صندلی جلوی ما نشسته  ویک ساک بسیار بزرگی هم همراهش هست که آنرا گذارده روی صندلی بغل دستش  وقتی مرا دید خیلی احترام کرد وشروع کرد به صحبت کردن  پرسیدم انجا چه میکنی؟ گفت یک ماهی بود که میهمان عرب ها بودم وحالا بر میگردم به تهران  . گفتم چرا این ساک به این بزرگی را با خودت به داخل هواپیما اوردی وچرا ندادی به قسمت بار  گفتش آقای رئیس بیا ونگاه کن .  وقتی در ساک را باز کرد  دیدم مملو است از اسکناس های درشت وگفتش عرب ها هرشب مقداری شادباش بهم میدادند  ومنم همه رو جمع کردم تا ببرم خرج اون زنهای از کار افتاده ای بکنم که نان شب تو تهرون ندارند .

چندی نگذشته بود که در خبر ها خواندم خانم مهوش نیمه شبی اتومبیلش با دیوار سنگی خانه ای تصادف کرده و آن زن پاکدل در ان تصادف کشته شده بود . و وقتی از احوال خانواده اش سوال کردم معلوم شد که مهوش نه تنها ثروتی از خود بجای نگذاشته ، بلکه مقداری هم قرض برای بچها وشوهرش گذاشته بود  اما

همه این مطالب را نوشتم تا تعریف کنم که یکی از مجلل ترین تشیع جنازه ها در تهران را میدانی ها و بچه لوطی های تهران  وهمان زنان بی پشت وپناهی که او خرجشان را میداد برایش برگذارکردند . تمام خیابان ری تا مقطع امامزاده عبداله را جمعیت تهران پر کرده بود . زنی که به تحقیق از بسیاری از این آیت اله ها ویا رجال بیخاصیتی که در تمام عمرشان نیم نگاهی هم به بی پناهان کنار خیابان ها  نمیانداختند« مرد تر بود » .  بین مردم ارج وقربی داشت بطوریکه بسیاری  از روی رضا ورغبت اورا تا آرامگاهش بدرقه کردند . وشنیده ام که هنوز هم شب های جمعه روی گورش شمع های فراوانی روشن میکنند .

No Comments Yet.

Leave a comment

You must be Logged in to post a comment.