شاه سلطان حسین 

 شاه سلطان حسین  آخرین پادشاه سلسله صفوی «مشهور به ملا حسین »

شخصیتی که هرگز ندانست  معنی سلطنت چی هست و چرا به او میگویند پادشاه . نه صفات مردانگی را بکمال داشت و نه قدرت درک   زمان را ، نه به زندگی مردم اهمیت میداد  و نه حرمتی برای سرزمینش قائل بود 

آلوده بود به مواد مخدر-  زن بارگی    امردبازی  و او یکی از کسانی بود که سالها بجای آب خوردن شراب را تجویز کرده بود  به همین سبب غالب اوقات از حال طبیعی خارج بود  ، وعجیب این بود که با این حال تنها کتابی راکه میخواند قرآن بود وبه نماز میایستاد ، وبر اساس روش پدرانش همچنان زیر فرمان گروهی آخوند بسر میبرد که بر مملکت مسلط شده بودند  و میخواستند  پایه های معنوی حاکمیت خودشان را هرچه بیشتر مستحکم نمایند . تنها اشتغال مهمش زادوولد بود، که عاقبت هم به بدترین وجه ممکن از تخت سلطنت به زیر کشیده شد . وسلسله صفوی با رفتن او از پادشاهی منقرض گردید 

 برای یک بررسی دقیق در زمینه فرو افتادن سلسله صفوی و چرائی و چگونگی  آن  و علل عقب ماندگی های فرهنگی و تمدنی   که مورد تائید بسیاری از کارشناسان تاریخ  قرار داشت  ،  که یکی از با اهمیت ترین آن از« میان رفتن شجاعت اخلاقی» ایرانی ها بود  ،  ابتدا همراه شما خوانندگان گرامی   نگاهی گذرا به قسمت هائی از تاریخ گذشه مان مینداریم   شاید کمی  دقیق تر به نکات باریک و علل درماندگی هایمان توجه نمائیم  

همه آنهائی که اهل بررسی و تحقیق در تاریخ هستند تقریبا اعتقاد دارند  که سیستم سیاسی و اجتماعی ایران بر اثر دو رویداد تاریخی  تغییر عمده نمود که هر دو آن رخداد ها   در مسائل معنوی  وفرهنگی و اخلاقی ایرانی  تاثیرعمیق وبنیانی  گذارد  که پس از صد ها سده  هنوز هم  این تاثیر پذیری در روحیه وروش ومنش ما ایرانی ها کاملا  نمایان است 

       اول –  ایدئولوژی مذهبی ونوع حاکمیتی  که وسیله مغ ها در دوران ساسانی  اعمال گردید که بر اثر فشار وتحکم  و زیر سلطه قرار دادن خاندان ساسانی عملا سیستم تحمیلی آنها بجای« اخلاق وقانون وروش زندگی ایرانی  » نشست  و بارزترین نمونه آن هم کشتار بیرحمانه مزدکیان بود که بر اثر حیله ها ودسیسه های دینمداران آن دوران  بدست  نوشیروان انجام گرفت  ، به یقین  نشان سیاهی آن هرگز از پیشانی خاندان ساسانی در تاریخ  پاک نخواهد شد ، در نتیجه ، دینمداران زرتشتی « مغ ها»توانستند  ملتی که به شجاعت اخلاقی و کوشش در راستای آزاداندیشی مشهور بود که نمونه بارزش  « تشکیلات عظیم دانشگاه جندی شاپور وروش آزاد اندیشی در آن میباشد » را زیر سیطره کج اندیشی های خود به ضعف وفتور بکشند 

         دوم – تغییر کامل  حیطه فرهنگی وتعریف  تمدن  وخصوصیات اجتماعی واز میان رفتن اخلاق و سیره زندگی پس از حمله عرب بود  که ایرانی ها را بتدریج  ازمدار آزادگی وشناخت حقوق انسانی فردی وجمعی   بیرون برد  ودوچار یک سردرگمی کرد که متاسفانه پس از هزارو پانصد سال هنوز هم ما در طیف این مداربسته  گرفتار هستیم .

به این سبب میخواهم برای یاد آوری بسیاری از نکات باهم سری به فروافتادن سلسله های مختلف بزنیم  واز آنها نمونه برداری کنیم  تا دریابیم که وقتی میگویم شاه سلطان حسین نه پادشاه بود ونه مردانگی داشت  بدانیم واقعا چرا ؟

سلسله سا سانی را  عرب ها بسیار آسان  از پای در انداختند  : درست در آن دورانی که ایرانی ها صاحب ثروت بودند ، آرتش منظمی داشتند ، قدرت سیاسی و  اجتماعی ایرانی ها در جهان آنروز زبان زد بود .« طبق نوشتار همه مورخین » مشتی عرب پا برهنه و گرسنه که هرگز بوئی از تمدن وفرهنگ وشهر نشینی و حاکمیت قانون نبرده بودند  از راه رسیدند وتوانستند ایران را به تصرف خود درآورند  وبیش از دویست سال  به حاکمیت جابرانه خود  ادامه دهند  . چرا؟ چون ایرانی آزاد اندیش  وشجاع ، در چاه ویل  ایدئولوژی دینمداران < مغ >نحوه و کیفیت اصلی زندگی خودش را از دست داد . و بجای مبارزه فرهنگی وروشن بینانه با« مذهب مغ » بمنظور فرار از محدودیت و سلطه مذهبی ،   خود رژیم را فدا کرد، تا شاید به آنچه میخواهد برسد .  یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی  را تنها گذارد ، بگونه ای که بدست یک آسیابان بقتل رسید .

در این زمینه هزاران کتاب نوشته شده  وهزاران تعبیر وتفسیر در کتابخانه ها وجود دارد، ولی اگر با بیطرفی به کنکاش بپردازیم در خواهیم یافت  که اقدامات مستبدانه دینمداران زرتشتی   روح آزاد اندیشی را از ایرانیان گرفته بود در نتیجه مردم ساده دل پاک  اندیش به دام اعراب افتادند  << بدون آنکه  حقیقت را دریافته باشند >>    بگونه ایکه  آسان پذیری را  پیشه کرد ند.  بدین سبب هنگامیکه  «عرب ها» از راه رسیدند ،   ایرانی  دوچار دگر دیسی  اخلاقی  بود و  نتوانست خود را از آن بند وفریب رها کند   ، و زیر فشار وخشونت عرب ها  چهره اجتماعی و روش زندگیش  هم بکلی  عوض شد ، آنچنانکه هنوزهم پس از هزارو پانصد سال عوارض نابهنجار آن در تمام خصوصیات زندگی مان  جاری و ساریست  .

پس از دویست سال حاکمیت عرب  وفرمانروائی جابرانه آنها عاقبت  مغول ها از راه رسیدند و

 

 در دورانی که حاکمیت عرب ها به پائین ترین درجه انحطاطش رسیده بود  مغول ها با راهنمائی  وزیر دانشمند ایرانی توانستند «حاکمیت  دویست ساله جباران عرب» را   سرنگون نمایند  اما، ایران را زیر سیطره خویش گرفتند  و سلسله خوارزمشاهیان را که در قسمتی از ایران فرمانروائی داشت سرنگون نمودند ، که گفته شد « آمدند و کشتندو سوختند و ویران کردند  ورفتند » .

  تاثیرات حاکمیت جباران عرب و مغول در ایران  چنان کیفیتی بوجود آورده بود که  هرگز غفلت خواب خرگوشی دست از سر مان برنداشت ، زیرا همان  دگردیسی اخلاقی واجتماعی « از دوران عرب و مغول » که بر روح وروان ایرانی ها غلبه یافته بود  ، مجال  نمیداد تا به چرائی  وچگونگی از پای افتادنشان بیاندیشند .

   پس از فرو ریختن قدرت مغول ، بازهم ایران بدست نوادگان مغول  و پاره ای ایرانی نماهای عرب صفت  پاره پاره  شد  وتبدیل گردید به  حدود بیست امیر نشین ،که دیگر نشانی از آن همه جلال وجبروت و ثروت ومکنت  باقی نماند، و ایران قدرت مند روزگار قبل از عرب تبدیل به ویرانه ای شد که  « تیمور لنگ » بآسانی بر این سرزمین مسلط گردید   ویکباردیگر ایرانی  هادر کام بیگانه خونخوار دیگری  افتادند  ،  تمام تاریخ نویسان متفق القول میباشند که  امیر تیمور  قبل از رسیدن به قدرت راهزن بیچاره ای بوده که دوبار بدست چوپان هائی که  برای دزدیدن گوسفندانشان هجوم برده بود  با شمشیر آنچنان زخمی شد  که تا آخر عمرش  هم از ناحیه پا وهم از ناحیه شانه ناقص بود  و میلنگید  ،  وبه همین سبب  هم به تیمور لنگ در تاریخ مشهور شد ،اما ، چنین مردی که جز خشونت وقساوت هیچ قانون و مرزی  را نمیشناخت  و جز دزدی ومال مردم را بزور گرفتن وسرقت کردن راهی نمیدانست  ، سالیان دراز برآن ملتی که خود را لااقل در گذشته ها متمدن معرفی کرده بود ، حاکمیت یافت  وما ایرانی ها  با تمام زجرو رنجی که از حضور این قبیل حاکمیت ها برده بودیم  بازهم بیدار نشدیم . 

 تمام این مطالب را بصورت گذرا یاد آوری کردم که بخواننده گرامی نشان بدهم تا آن مقطع از تاریخ یعنی فرو افتادن تیمور لنگ از حاکمیت ،هر آنچه برسر ما آمده بود نتیجه هجوم بیگانگانی نیمه وحشی  و خونخوار بود که  از خارج  ایران برما تاخت آوردند  وبعلت آنکه نه با تمدن ما آشنا بودند   ونه  روش و منش زندگی ایرانی ها را میشناختند ،   سیطره خود را  با خشونت وستمگری حفظ کردند و ایرانی را وادار به اطاعت نمودند. 

هر آنچه بود  از ثروت های مادی به تاراج بردند ،   «بردن ثروت مادی ایرانی چندان مهم نبود» ،  آنچه اهمیت  تاریخی داشت ، این بود که  اخلاقیات و روش زندگی ما آنگونه  تغییر یافت که آسان پذیری را پیشه کردیم و در مقابل بیگانه های ستمگروجبار سر فرود آوردیم  ، که شوربختانه این  سر فرود آوردن ها نوعی عادت ثانوی گردید و ما را بکلی دگرگون کرد . 

هنگامیکه  صفویه یعنی «شاه اسمعیل چهارده ساله» برسرزمین های آزاد اندیشان  ایرانی تاخت آورد و با هدایت و دست اندرکاری آن هفت نفر صوفی خاصه که تربیت اسمعیل را بعهده داشتند  واوراهنمائی میکردند  در کمال آسانی برتبریز مسلط شد  ، همان خصوصیات از دست دادن شجاعت  واخلاق ایرانی  مارا وادارنمود تا بازهمگان سر در مقابلش خم نمائیم  ، و در برابر خشونت وبیدادگری یک پسربچه « ایرانی نما» که مطلقا تربیت ایرانی نداشت  ودر دامان مشتی ترکزادگان بنام (قزلباش  ویا صوفی ) بزرگ شده بود به او   تسلیم شویم   و در نتیجه رفتار جابرانه انها به آنچنان  ذلت اخلاقی   فرو افتادیم که عاقبت   یک  بربراز « ایالت افغان » به همراه  مشتی گرسنه راهزن به پایتخت صفوی ها آمد و  چنان وضعی بوجود آورد  که ملا حسین   یا به تعبیری شاه سلطان حسین صفوی  خودش شخصا تاج پادشاهی اش  را بر سر آن راهزن گذاشت  وملت  ازپای افتاده ای را هم در پیشگاه او قربانی کرد  و ما که افتخارمان به هزاران سال تاریخ و تمدن بود  ، باصطلاح خود را پیشرو اخلاق وادب و شجاعت و جسارت  میدانستیم  ، باز هم بیدار نشدیم  و فرمانروائی ظالمانه مردی خشن را که نه اخلاق داشت و نه قانون را میشناخت نه عطوفت ومهر سرش میشد  پذیرفتیم . چرا؟

پیش از ورود به هر مطلبی میبایستی نظر تان را به این نکته مهم جلب نمایم  که در طول تاریخ  بویژه از حمله اعراب به بعد تا فرا رسیدن  وحضور صفویه به اریکه قدرت ، پیوسته هجوم آوران به ایران  نیرو های نیمه وحشی بودند که از خارج مرز ها هجوم میاوردند و   با خشونت وبیدادگری  بر کشورایران  مسلط میشدند  وبه غارت وچپاول ومصادره اموال مردم و اسارت گرفتن ملت نجیب ایران میپرداختند  .اما ، از آن تاریخ به بعد یعنی از شروع دوران صفویه .   عملا کشور زیر نفوذ وتاخت و تاز اقوام مختلف داخلی افتاد ودوچار تحولات عدیده گردید   بطوریکه نه تنها مردم عادی کشور بلکه رجال وبزرگان ونام آوران آن دوران  هم از حیث اخلاق  و شجاعت و دفاع از معنویت وحفظ هویت ملی   دوچار مذلت شدند وایرانی  از جهت  مادی  ومعنوی بفقر وفاقه سیاهروزی سختی افتاد  .

شاه سلطان حسین ویا بقولی ملا حسین  پس از مرگ پدرش شاه سلیمان در سن بیست وشش سالگی  ودر تاریخ چهاردهم ذوالحجه هزارو صدو پنج قمری که برابر بود با ششم اوت هزارو ششصدو نودو چهار میلادی  تاجگذاری کرد  وبه پادشاهی رسید . وتا روزیکه به سلطنت برسد در حرم خانه سلطنتی  با کنیزکان به عروسک بازی مشغول بود .

شاه سلیمان تا هنگام مرگش تصمیمی در باره ولیعهدی هیچیک از فرزندانش نگرفته بود  ،  زیرا تحت فشار و حیله گریهای  زنان حرم نمیدانست بین فرزندانش  کدام را انتخاب کند . چنانکه مرسوم خاندان صفوی بود فرزندان پادشاه در حرم و بین زن ها بویژه کنیزان بزرگ میشدند،  زیرا سلاطین صفوی تصور میکردند هرقدرفرزندان بویژه ولیعهدشان از جریانات سیاسی  ومرکز قدرت دورباشند امنیت زندگی پادشاه بیشتر خواهد بود  واز هرگونه چشم زخم ویا سوء قصد احتمالی به خودشان جلوگیری خواهد شد  . واین یکی ار ارثیه هائی بود که شاه عباس برای خاندانش باقی گذاشت  زیرا خود او که در خراسان زندگی میکرد علیه پدرش قیام کرد واورا از پادشاهی برکنار نمود   بدین سبب هیچکدام از فرزندان پادشاهان صفوی از امور سیاسی ویا نظامی و هم چنین اداره کشورقبل از رسیدن بمقام پادشاهی آگاهی نداشتند  ، تا در جریان زندگی قبل از مرگ پدر ورسیدن به پادشاهی  بتوانند  جلب نظربزرگان  وسرداران امور کشوری و نظامی رابنمایند  وچون زندگی  رادر حرم  ودر دامان کنیزان میگذراندند، ارتباط نزدیکی  با هیچیک از سران وبزرگان  نداشتند   به همین سبب  دست اندرکاران امور کشورهم به تحقیق نمیدانستند   کدام یک از فرزندان پادشاه قابلیت داشتن نام ولیعهدی را دارا هستند   وکدام یک از فرزندان پادشاه قادر به اداره امورکشور خواهند بود  . و این امر که ولیعهد پیوسته در میان کنیزکان  وزنان حرم بسر میبرد و عملا فرمانبر خواجگان کارکشته حیله گرقرارمیگرفت  ، طبیعتا آنها را  از هر گونه بصیرت سیاسی واجتماعی برکنارنگاه میداشت   وبه همین جهت،  مطلقا از دنیای خارج وچگونگی مسائل سیاسی کشور ویا زندگی مردم   اطلاعی بدست نمیاورد. به همین جهت هم وقتی شما به زندگی شخصی ایشان نگاه میکنید ، درمییابید که جز زنبارگی – امرد بازی – استعمال مواد مخدر- و مال اندوزی هیچ مشخصه دیگری نداشتند  

در دوران پادشاهان بعد از شاه عباس اول   طبق یک قرارداد نانوشته ،کارهای کشور بدین طریق  بین سه گروه تقسیم شده بود که همچنان تا انقراض سلسله برهمین روال باقی ماند 

     امور کشور داری را قزلباش ها ویا  گرجی و چرکس ها ئی  که از خارج به ایران آمده ومورد نظرشاه قرار میگرفتند   در اختیار داشتند ،  به همین جهت عملا ایرانی های اصیل از جریانات واقعی کشور بکلی دور بودند .

     امور اجتماعی و مذهبی واخلاقی و خانوادگی هم  دربست به آخوندیسم سپرده شده بود  . تا هرچه بیشتر مردم عادی رابا خرافات و تعصبات دروغین مذهبی از جریانات کشور دور نگاهدارند  که خود این امر موجب نفوذ هرچه بیشتر اخوندیسم در بین عامه شده بود 

     امور محرمانه وداخلی حرمخانه پادشاه که در واقع مرکز حیله گری ها ودسایس بود  هم در دست خواجگان و کنیزان قرار داشت  

که  بازاین هرسه گروه دست آویز پاره ای از زنان پرنفوذ درباری بودند. 

 در همین جا باید  این نکته را برای شما خواننده گرامی  روشن کنم  

اول –  بیشترین تعداد سران قزلباش و صوفی ها: ترکزادگانی بودند که پدرانشان از دوران شاه اسماعیل اول  از خارج  بویژه از شامات ودیاربکربه ایران کوچ کرده و به خدمت صفویه در آمده بودند به همین سبب وابستگی خاصی به ایران نداشتند  وزبان وفرهنگشان غیر از زبان و فرهنگ ایرانی بود .

 دوم – فرمانداران و استانداران: اکثریت قریب به اتفاقشان از نسل گرجی هائی بودند که مادرهایشان در دوران شاه عباس اول بعنوان برده و کنیز از گرجستان وارمنستان  در خدمت دربار ایران در آمده  و  فرزندانشان مورد لطف خاصه قرارگرفته  و بعنوان سران کشور امور را دراختیار داشتند   وهرکدام هم ایالتی را بعنوان ایالات خاصه تیول خود کرده بودند  واصولا ارتباط طبیعی دولت مردی با مرکز ایران نداشتند  ، و طبیعتا آنها هم  علاقمند به ترویج زبان وفرهنگ مخصوص بخودشان بودند که بکلی با فرهنگ و زبان اصیل ایرانی ها متفاوت بود 

سوم – چرکس ها بودند که آنها راهم شاه عباس همراه خود از خارج اورده بود  وعملا تمام اختیارات تجارت ایران  به آنها سپرده شده بود  وبه همین سبب تجارت پر رونق زمان شاه عباس اصولا در حصار بندگان پادشاه بود وایرانی های اصیل در آن سهمی نداشتند  

چهارم  – خواجگان و کنیزها که ازدوران شاه عباس اول به بعد از خارج  از ایران بعنوان کالا  و ازطریق برده فروشان وارد شده بودند و اصلا وطنی برای خود نمیشناختند  . بخصوص چون خواجه ها مقطوع النسل هم بوند و خانواده وفرزندو فامیلی  نداشتند ،هیچگونه علقه والفتی  هم با ملت ایران احساس نمیکردند  ، اما چون اندرون را طبق دلخواه شاه اداره مینمودند و مورد لطف خاصه پادشاه بودند در بسیاری از امور مهمه دخالت و اظهار نظر میکردند 

وچون  این هرچهار گروه هویت ایرانی نداشتند  ، اصلا به ملیت ایرانی اهمیتی نمیدادند  واین  که هریک بترتیب خاصی  بر قسمتی از امورمهمه ایران تسلط یافته بودند    تنها بفکر جمع آوری ثروت واندوختن مال و اعمال قدرت برای حفظ موقعیت خود بودند و <چون ریشه واصالت نداشتند  بسیارهم آسان  در خدمت آخوندیسم و دسایس خانم های درباری در میامدند>

  در تمام تاریخ های دوران صفویه ملاحظه میشود که پادشاهان صفوی  بیشتر از هر بینش سیاسی واجتماعی به زن بارگی  ومواد مخدر  وآرایش وپیرایش کاخ ها واندرون و زندگی بین زنان علاقه نشان میدادند . وپاره ای از انها هم به تجارت میپرداختند که در تاریخ اقتصادی ایران بنام  تجارت خاصه مشهور شده است 

دکتر عزت اله همایونفرنوشته است :شاه سلطان حسین با زنده تاج و تخت صفوی  تنها هنرش بچه پس انداختن  و دعا خواندن بوده وهوس رانی با زن ها ، کمتر در امور دیگر مداخله میکرد 

مولف رستم التواریخ مینویسد  این پادشاه چهل شاهزاده صاحب ریش ( بالغ) ویکصدوشانزده شاهزاده به سن چهارده وپانزده سال وتعداد  چهارصد زن داشت . کار بزرگ آن « پادشاه جمشیدنشان»  در دوران سلطنتش تنهاهمخوابگی دائم  با آن زنان بود 

 وبرای انکه تصور نکنید فقط صفویه دارای چنین رویه وصفت برجسته ای بودند  نکته ای را از مورخ الدوله سپهر صاحب ناسخ التواریخ نقل میکنم ،تا توجه فرمائید که  قاجارها هم کمتر از صفویه نبودند  :فتحعلیشاه قاجار دارای یکصدو پنجاه وهشت  زن بود  که سپهر نام یک یک آنها را در کتابش آورده ، و مینویسد از این زنها در زمان حیاتش  دو هزارفرزند  وفرزند زاده بوجود آمد .

که امیدوارم عنایت فرمائید محصول بزرگ و مهم چهل وهفت سال سلطنت خاقان بزرگ  همین زنبارگی او بود  وچنانکه  تاریخ نگاران نوشته اند ، هنگام مرگ فتحعلیشاه هفتصدو هشتادو شش فرزند  وفرزند زاده هایش زنده بودند. 

تاریخ نویسان دوره قاجار مینویسند : در حرم ناصرالدین شاه  که به اصطلاح از تمام پادشاهان قاجار روشن بین تر بوده فقط « دویست زن عقدی وصیغه» وجود داشته .

در باره  نادرشاه افشار که اورا مرد شمشیر مینامند  نوشته شده که کمترین زن را او در حرم خود نگاه میداشته  که عبارت بوده است ازفقط « تعداد  سی زن » که از خانواده های مختلف بودند واو هروقت به جنگ میرفت  فقط دوتن از سوگلی هایش را همراه میبرد .

           

 در دوران حاکمیت این سلسله  های جلیله  بویژه ( صفویه ) سه گروه در تعیین سرنوشت ولیعهد ها موثرترین بوده اند ، نخست : زنان درباری که بیشترین نفوذ را در پادشاه داشتند  

 دوم  : آخوندها که ارتباط تنگاتنگی با داخل حرم  وزنان سوگلی پادشاهان برقرار میکردند و در عین حال عقل منفصل پادشاه زمان بودند  . 

سوم – خواجه ها و کنیزان خاصه که در دربار وحرم پادشاه  تمام امور محرمانه  وپشت پرده را اداره مینمودند .

درکتاب تاریخ ایران دوره صفویان(پژوهشی از دانشگاه کمبریج ) چنین  تعریف شده : بنظر میرسد که دسایس موجود در حرم که سهمی قاطع در بعضی از امور سیاسی ایران  داشت ، در انتخاب جانشین شاه سلیمان هم کارساز بوده. خود سلیمان  نتوانست  ولیعهد خویش را انتخاب کند . و در زمینه تعیین میرزاحسین به پادشاهی شایعات فراوانی وجود دارد . که مشهور ترینش آنست « سلیمان در آخرین ساعات  زندگیش  در بستر مرگ   به رجال پیرامون خود توصیه  کرده بود »اگر میخواهید صلح و آرامش  در کشوربرقرار باشد  پسر ارشد او سلطان حسین میرزای بیست وشش ساله را به مقام  جانشینی برگزیند ، واگر هم شکوه و قدرت وقوت سلطنت  وبسط وگسترش امپراتوری را خواهانید  پسر بیست وسه ساله  دیگر یعنی عباس میرزا  را به سلطنت  بردارید ، اما چنانکه شایع هست  زمانی شاه سلیمان رخت به سرای باقی میکشد که هیچ کس در اطراف او نبوده . و کسی که متوجه مرگ او شده بود  شاهزاده خانم مریم بیگم خواهربزرگتر شاه سلیمان  که متنفذ ترین زن دربار بود  واو  خواجگان پرنفوذ را خبر میکند  (( در آن دوران شورائی بنام« شورای عالی خواجگان» تشکیل داده بودند  وتمام امور مهمه از ناحیه انها میگذشت)) .   گفته شده است مدتی بر سر جنازه شاه سلیمان بین خواجه ها و شاهزاده خانم نجوا و گفتگو بوده  تا آنکه باتفاق اعلام میکنند حسب وصیت آخرین ساعت شاه سلیمان جانشینش سلطان حسین میرزا خواهد بود که در واقع شاه سلطان حسین منتخب عمه خانم و شورای خواجگان بوده است 

مورخین نوشته اند که شاه سلیمان در دوسال آخر زندگی به درد پا  وبیماری نقرس بسیار شدیدی مبتلا بود  .به همین جهت قادر نبود از تخت خواب بیرون بیاید . دامنگیری این بیماری  اورا واداشت که در چهار دیواری حرم باقی بماند   در تمام این مدت فقط خواجگان بودند که با او در تماس بودند و اوامر را به وزرا وسایرین ابلاغ میکردند ، یا آنکه نامه ها وپیغام های وزرا و سران کشور را برای شاه میبردند واین امر موجب شد تا خواجگان وسیله مستقیمی شدند بین شاه وسایرین ، در نتیجه مقام انها در نظر شاه ارجمند گردید . بتدریج شاه سلیمان به راهنمائی ها و گفته های آنها توجه بیشتری مبذول میداشت  . زیرا خواجگان به شاه تفهیم کرده بودند که سلامتی او خیلی بیشتر از گوش دادن به وزرا وخواندن نامه های سایر سران کشورویا سایر امور مملکتی  ارزش دارد ،به همین سبب رشته سیاست مملکت بتدریج بدست خواجگان سپرده شد و با این طریق بعضی از خواجگان در مقام رای زنی و ابلاغ اوامر شاه قرار گرفتند  ومقام های بزرگی بدست اوردند  وعملا سد محکمی شدند بین شاه وتمام سران کشور . شاه سلیمان پس از دوسال آهسته آهسته بهبودی نسبی مییافت  ولی خواجگان همچنان فعال مایشا بودند ،گروهی از خواجگان شورای پادشاهی برپاکردند  که در واقع بالاترین اختیارات را در امور کشور داشتند  وشاه سلیمان هم تسلیم انها گردید .

سلیمان بتصور خودش از این شورا بهربرداری دوگانه مینمود 

نخست -انکه خشم مردم  برای هرگونه سخت گیری  یا اشتباهات سیاسی  متوجه خواجگان میگردید  وشاه مبرا بود .

دوم  – آنکه چون او تنها وارث مستقیم  خواجگان میبود ، هرگونه سو استفاده  مالی خواجگان  و ثروت اندوزی انها در طی کشور داری سر انجام نصیب شاه سلیمان میگردید . 

کشیش دو سرسوفرانسوی  از قول  کشیش یودا کروزینسکی لهستانی که در دوران سلطنت شاه سلطان حسین تا زمان حمله اشرف افغان در ایران میزیسته  درکتابی بنام علل سقوط شاه سلطان حسین مینویسد :

شاه سلطان حسین ، پس از جانشینی پدر، با ناتوانی ذاتی که داشت  بعلت انکه سخت زیر نفوذ خواجگان بود نتوانست هیچ  دگرگونی در اوضاع فرمانروائی بعمل بیاورد  .  او در همه زندگی خود  به فرمانبرداری از خواجگان  وکنیزان خو گرفته بود ،به همین جهت هم برای نگاهداری  تاج شاهی که بر سر او همیشه سنگینی میکرد نتوانست کوچکترین اقدامی بکند .

چنین بود که خواجگان حرمسرا در زمان  شاه سلطان حسین  صاحب  اختیار واقعی کشور شدند  وعزل و نصب مقام های کشوری و لشگری  وحکم مرگ و عفو  گناهکاران  وامور سیاسی کاملا به دست آنها افتاد، هیچ کار کشوری نبود  که بی رضایت  آنها انجام بشود . همه مقامات رسمی کشور جز نام و عنوانی بیش نبودند ،گرچه ظاهرا  کارها مانند گذشته  از زیر دست  صاحبان  مقام میگذشت  ولی بدون تصمیم  وتصویب شورای خواجگان ، در واقع  صاحبان مقام از خود اختیاری نداشتند ( اعتماد الدوله )که عنوان نخست وزیر  ویا صدر اعظمی را داشت  مانند همه وزیران  وکارمندان عالیرتبه آلت  دستی بیش نبود . هرگاه یکی از صاحب منصبان بلند پایه کشوری ویا نظامی  میخواست از فرمان  خواجگان سرپیچی بکند هرچند که خوشنام ترین  وخوش سابقه ترین هم میبود  به زودی در بدترین موقعیت قرار میگرفت .

البته کارهای کوچک اداری  روزانه  به روال خود  ادامه داشت، ولی تصمیمات بزرگ دولتی  مانند  جنگ وصلح و بستن قراردادها با کشور های خارجی  ، همچنین گزینش فرمانداران  واستانداران  و دیگر کارهای مانند آن  در دست همین شورای خواجگان بود .  « در تمام مدت سلطنت ، شاه سلطان حسین غرق در خوشیها ولذت های حرمسرائی خودش بود  وکوچکترین دخالت موثری در امور نداشت ، » عجیب این بود که همه فرامین ودستورها به نام شاه صادر میگردید  واین فرمانها در همه جا قابلیت اجرائی داشت اما شاه شخصا از صدور اغلب این فرامین اطلاع پیدا نمیکرد .

این تاریخ نویس که خود در آن دوران حاضر وناظر بوده مینویسد : در انتصابات ، ارزش شخصی و خدمات  گذشته خدمتگذاران  به حساب نمی آمد.  این خواجگان  که افرادی بی خانواده  وبی وارث بودند ، و نمیتوانستند  ثروتهای هنگفت  خود را به کسی منتقل کنند  فروشنده همه پستهای دولتی گردیدند . هرگونه مقام ارزشمند اداری  به بهای طلا وآنهم  حراج گونه  ودر برابر  دیدگان همه خرید وفروش میشد . البته در اینجا دیگر شایستگی شرط نبود  ، بلکه بهای گرانتر شرط اصلی بود . این هرج و مرج  زیانبار نتایج بسیار بدی ببار میآورد .

 نخست : انکه همچشمی و همآوردی برای تحصیل دانش و کاردانی  از میان رفته بود   وکسی به خودش رنج پیشرفت  معنوی و علمی نمیداد  وشکوفائی استعداد و هوش ذاتی  بی ارزش شده بود ، چون دیگر این خصائص در بازار سیاست ایران خریداری نداشت. وخدمتگذاری مفهوم خاص خودش را از دست داده بود .

دوم :آنکه با خریدن  مشاغل اداری  شخص میبایست  هرچه زودتر  وبه هر راهی  که ممکن بود  نه تنها بهای مقام  پرداخت شده را بدست بیاورد ، بلکه برای نگاهداری آن هم پول بیشتری فراهم کند  تا در حراج احتمالی برنده بشود . زیرا هیچ معلوم نبود که تا چه وقت برسرپست خود باقی خواهد ماند .

سوم : انکه خواجگان به دزدی و چپاول حاکمان منصوب شده از ناحیه خودشان سرپوش میگذاشتند  وتا هنگامیکه حاکم منصوب نظرات ایشان را بکمال اجرا میکرد  از او پشتیبانی مینمودند

چهارم : اصالت و تربیت صحیح خانوادگی بکلی مفهوم واقعی خودش را از دست داده بود  وخانواده های اشرافی وتحصیل کردگان واقعی و تربیت شدگان بکلی از دائره امور دولتی بیرون بودند ، زیرا هرکس میتوانست خودرا راضی به دست بوسی خواجگان بنماید و بیشتر پول بپردازد صاحب مقام میگردید . بهمین جهت رشته امور ادرای وسیاسی بکلی از هم گسیخته شده بود  

تا قبل از سلطنت شاه سلطان حسین که خواجگان عملا اورا در اختیار گرفته بودند ، همه ساله در ایام نوروز پادشاه برای استانداران وفرماندارانی که مورد نظرش بودند وسیله یکی از درباریان خلعتی میفرستاد ، که این نمودار ابقا آن شخص به سمت خودش بود  ، در مقابل هم آن مقام هدایائی را به شاه پیشکش میکرد . اما در دوران قدرتمداری خواجگان بتدریج خلعت بری  فصلی شده بود  یعنی هر سه ماه یکبار خلعتی ارسال میگردید . وبرای مقاماتی هم که خلعت فرستاده نمیشد در حکم آن بود بزودی جای او را شخصیت دیگری که پول بیشتری به شورای خواجگان پرداخته خواهد گرفت . واین رویه موجب شده بود که در هر استانی  مالیات ها هر ساله تصاعدی بالا برود . چون استانداران هرگز ایمنی شغلی نداشتند ، در نتیجه فقرو ناداری عمومی مردم را بکلی ذلیل کرده بود 

یوداکروزینسکی کشیش لهستانی که بیش از بیست سال در ایران بوده و در سال هزارو هفتصدو بیست وپنج  یعنی کمی پس از تاجگذاری اشرف افغان در ایران  به همراه« عبدالعزیز ، قاطرچی افغانی » که از سوی اشرف به سفارت استانبول  مامور شده بود، در بیست ژانویه هزارو هفتصدو بیست شش میلادی به استامبول رسید در خاطراتش مینویسد :در ایران دو نوع خواجه حرمسرا هست ،گروه نخست  خواجگان سیاه پوست هستند  که برای نگهبانی  زنان حرمسرا نگهداری میشوندوهمیشه در درون حرمسرا بسر میبرند ، دیگری خواجگان  سفید پوست هستند که در خدمت شاه یا نگهداری از شاهزادگان  میباشند « شاهزادگان البته در حرمسرای جدا  و کوچکتری دور از زنان شاه زندگی میکنند »

          شورای خواجگانی که در دوران شاه سلطان حسین تشکیل شد ، از ترکیب این دو گروه بوجود آمده بود .

در بین این دو گروه پیوسته رقابت و هم چشمی در حد اعلا وجود داشت  وبخصوص همین تفاوت رنگ سیاه وسفید سخت موجب دو دستگی آنها میگردید .  از دوران شاه عباس اصولا ایجاد دو دستگی نه تنها بین خواجگان بلکه بین سران لشگری و کشوری هم امری عادی شده بود وشخص شاه هم خود به این وضع پیوسته دامن میزد ، زیرا تصور میکرد با ایجاد چند دستگی بین طبقات مختلف  فرمانروائی بر مردم آسانتر واستوارتر میگردد. شاه عباس که از دید مردم عادی زنده کننده پادشاهی دودمان صفوی است ، برای جانشینان خود این اندرز ورویه  خطرناک را به جا گذاشت و با این اقدام که همچنان یکی از اصول سیاسی پادشاهان صفوی شد  عملا اتحاد و یگانگی را از میان مردم برده بود ، 

تاریخ نویسان بر این امر تکیه دارند که از دوران شاه عباس کوشش میشد در همه شهر ها  ونقاط کشور  گروههای آمیخته از نژاد ها  وزبان هاو همچنین مذاهب  گوناگون  را گرد بیاورند ،  تا از لحاظ آداب ورسوم  و عقاید  باهم متفاوت باشند که نتوانند باهم بصورت یک پارچه مراسمی را بر پا کنند و یا در امور کشوری هم آهنگ باشند .

این کشیش مینویسد  مردم گرچه  پیرو  یک قانون  ودستور بودند ، ولی با اجرا چنان سیاستی اصلا اتحاد ویگانگی و همدلی در میان آنها وجود نداشت  در نتیجه مقامات  دولتی  وآخوندیسم که خود از بزرگترین ارکان دولت بودند

 مردم را بعناوین مختلف در تنگنا قرار میدادند و چون مردم یگانه و هم رای نبودند پس نمیتوانستند در مقابل مصائب واجحافات دولتی و مذهبی با یک زبان سخن بگویند ، بدین سبب هر اقدام مخالفی علیه دولت وقت غیر عملی بود  . واغلب اقدام کنندگان دوچار عواقب آن میشدند، به پرداخت جریمه های سنگین ویا مصادره اموال محکوم میگردیدند  ، در آن دوران چون در هیچیک از شهر های بزرگ ایران میان مردم صلح ودوستی  ویگانگی وجود نداشت   در بسیاری از شهر ها نام دو گروه بخوبی بچشم میخورد که حکایت از درهم ریختگی شهری بود گروه پلنگ  و گروه فلنگ .

در دوران صفویه آخوندیسم که از بزرگترین ارکان حاکمیت بود در ایجاد این چند دستگی سهم عمده ای داشت   و چند گونگی مذهب خود دستاویز بزرگی برای مقاصد آن ها بود . وکیفیتی پیدا شده بود که بسیاری از خانواده ها حتی از وصلت کردن با یکدیگر فراری بودند  و مردم از رفت وآمدو حشرو نشر با هم اجتناب میکردند . بطوریکه  خرید وفروش از دکانی  که نمیشناختند ممنوع  بود،  حتی خرید وفروش خانه و زمین  واملاک در شهر بسیار مشکل شده بود . واین خصوصیت دوگانگی   به ویژه  در ماه محرم وروزهای تاسوعا  وعاشورا به اوج خود میرسید ، گروه ها بنا بر علت های واهی  با سنگ و چوب وچماق بجان یکدیگر میافتادند . که اخر شب عاشورا گروه بسیاری زخمی وخونین به خانه های خود باز میگشتند . از همه بدترآنکه   آخوندیسم چنان روحیه خرافاتی در مردم ایجاد کرده بود که در روزهای محرم هرکس از  سنگ و چوب و چماق گروه مخالف احتمالا بقتل میرسید اورا «شهید راه حسین میشناختند » وبا شهدای کربلا هم تراض میدانستند  وآنوقت بود که اخوند محله برای این شهدا مراسم هفته و چله عزاداری برپا میکرد که البته هزینه تمام ان مراسم را هم  مردم کوچه وبازارکه ((حبیب اله ))لقب گرفته بودند  باید تامین بکنند  وعجیب این بود که از این گیرودار هیچکس گله وشکایتی نداشت  بعکس آنرا سعادت و خوشبختی نام میگذاشتند  زیراشخصی  از بستگانشان دریکی از روزهای محرم کشته شده بود  که (( هزارو چهارصد سال قبل احتمالا در آن ایام  امام حسین« امام سوم شیعیان» بدست شمر بقتل رسیده  )) و حالا هم مقتول بدست گروه مخالفش در مراسم عزاداری  از پای در آمده  پس شهید است ؟ وبه سعادت ابدی میرسد و یکسره به بهشت میرود . ونمایندگان امام سوم شیعیان هم جلوی در بهشت منتظر او هستند تا با استقبال شایانی اورا نزد امام ببرند 

حسن روملو در کتاب احسن التواریخ مینویسد :سلاطین صفوی بمنظور ایجاد و تشدید اختلاف بین ایران و عثمانی ،مذهب شیعه را بعنوان مذهب رسمی کشور اعلام کردند ، در واقع قوانین و مقررات دولت صفوی برپایه فقه شیعه استوار گردید  به همین سبب روحانیون وعلما شیعه (( آخوندیسم )) جایگاه ویژه ای در بین سران صفویه پیدا کردند که در نتیجه  عده ای شیاد  ونابکار برای استفاده از امتیازات  و موقعیت روحانیت  به لباس ا یشان در آمدند ، بطوریکه در اواخر دوران صفویه  بخصوص در سلطنت شاه سلطان حسین ، آخوندیسم یکی از بزرگترین ارکان کشور بود ، وبجای آنکه طبقه روحانیت برای حفظ حقوق مردم مقابل حاکمیت بایستد ، در کنار حکومت جای داشت و نفوذ وقدرت روحانی نماها به اندازه ای گردید که قدرت شاه در مقابل آنها هیچ شمرده میشد .  

لاکهارت نویسنده مشهور آلمانی در کتاب انقراض صفویه مینویسد:یکی از علل بزرگ انحطاط حکومت صفویه ، وجود اختلاف بین سران  قزلباش بود  یعنی طوائفی که در ایجاد سلسله صفویه سهم بسزائی داشتند ،  با سایر دستجات  که بعدها روی کارآمده  ومقامات مهمی را احراز کردند. 

در ابتدای تشکیل سلسله صفویه (( چنانکه در کتاب تشیع سرخ تشریح کرده ام ))ایلات  استاجلو- روملو – شاملو- افشار-تکلو- ذوالقدر-قاجار وبعضی طوائف دیگر که اکثریت انها از خارج از مرزهای ایران آمده بودندو بنام قزلباش مشهور شدند  ،زبان وفرهنگشان بکلی با ایرانی ها متفاوت بود ، و نژاد غیر ایرانی داشتند و با همراهی با شاه اسماعیل راه خود را در ایران باز کردند  وعملا سالیان دراز تمام مقامات ومناصب دولتی ایران را در اختیار گرفتند  واز همان تاریخ زبان ترکی زبان درباری گردید ، وبا این طریق صاحب نفوذ کامل شدند . بگونه ایکه در دوران های اولیه حاکمیت صفویه همه قدرت کشور را تصاحب کرده بودند  . 

مثلا طوائف قاجار که شغل اصلی شان دام داری واسب چرانی بود  ، در استپ های سیبریه زندگی میکردند  وبقصد یافتن چراگاه های وسیع به ایران روی آوردند . آنها نه زبانشان ایرانی بود ونه هم نژاد ایرانی ها بودند.ولی به تدریج در ایران و بین قزلباش ها جایگاهی پیداکردند .

 در دوران شاه عباس اول ،بین شاه و سران قزلباش اختلافاتی بروز کرده بود ، زیرا بسیاری از قزلباش ها  وسران ایلات که از خارج آمده و در حراست و نگاهبانی از شاهان صفوی کوشش بسیار بخرج داده بودند  ، خود را صاحب حق میدانستند  ،  زیرا تاریخ نشان میدهد که اگر آن هفت نفر صوفی وگروه قزلباش در راه شاه اسماعیل فداکاری نکرده واز هفت سالگی تا سیزده سالگی اورا در حمایت خود نگرفته بودند   او هرگز به پادشاهی نمیرسید ، بدین سبب    خود را شریک در قدرت شاه میشناختند . شاه عباس  برای تضعیف آنها و ممانعت از ابراز قدرتمداری ایشان   گروه های جدیدی را وارد عرصه سیاسی ایران نمود وکم کم توانست مناصب و مشاغل را از سران ایلات ترک نژاد یعنی قزلباش ها بگیرد  وبه عناصر دیگری واگذار نماید  که انها هم ایرانی نبودند (( گرجی ها و چرکس ها )) که  درجنگ ها ی گرجستان به اسارت گرفته وباخود به ایران آورده بود   . اکثریت انها  نژادشان با نژاد ایرانی ها کاملا متفاوت بود ، اغلب دارای موهای بور و چشمانی زاغ بودند و به همین سبب بخصوص دختران وپسران جوانشان سخت مورد توجه ونظر درباریان و سران کشور قرار داشتند ، خیلی زود  در دل مردان و همچنین اهل حرم جای خود را باز کردند ، بتدریج از حالت خدمتگذار سرپائی  بیرون آمدند وبه بویژه به لطف خانم های درباری پسران  شروع به ترقی در دستگاه اداری کشور ودخترها بعنوان خانم های سوگلی راه خویش را در دل بزرگان ایران باز نمودند .

 بعد هم  شاه که دل خوشی از سران ایلات و قزلباش ها نداشت عده ای از انها  را به بهانه های مختلف  به قتل رساند تاعملا مخالفین خود را از سر راه بردارد .  وبسیاری از مقامات را به همین تازه از راه رسیدگان بیگانه سپرد. 

در آن دوران عده ای زیادی که از خارج به ایران آمده بودند  ، برای خوش آیند شاه  وآخوند ها ظاهرا به مذهب شیعه گرویدند که این اقدام متظاهرانه راه آنها را برای رسیدن به مقامات باز کرد  ومشاغل مهم کشوری را اشغال کردند،  بدون انکه سابقه طولانی و یاخدمات شایسته ای داشته باشند .  مثل امام قلی خان که مسیحی بود وقتی به دین اسلام گروید نامش را امام قلی گذارد و مورد توجه پادشاه واقع شد واورا به استانداری فارس منصوب کرد  وفرزند جوان اوراهم که بسیار خوش سیما بود و مورد توجه درباری ها قرار داشت  بنام صفی قلی خان بفرمانداری لار فرستاد.  گرجی ها که در جنگ اسیر شده بودند  وبدستور شاه عباس به ایران انتقال یافتند  وبعنوان خدمتکار در خانه های سران کشور واعیان زادگان بکار های سرپائی میپرداختند  مورد لطف خاصه  قرارگرفتند، وشاه برای آنکه بتواند قدرت قزلباش ها را تضعیف کند گرجی ها وچرکس های تازه از راه رسیده  را مورد حمایت ویژه قرارداد وبه آنها مشاغل مهم کشوری را واگذار نمود . تا هم موجبات خوش آیند خانم های درباری فراهم گردد و هم خود شاه نوکران بیریشه ای پیدا کند که از بسیاری جهات دیگر دلواپس مدعیان ایرانی نباشد . واین کار به چند دستگی  بین سران کشور اعم از ایرانی ها  ترک ها هم چنین عثمانی ها  وچرکس ها وگرجی ها سخت دامن زد ، البته این اختلافات  شاه را آسوده خاطر کرد که هرگز اتحادی علیه اوو سلطنتش صورت نخواهد گرفت . وهمین نحوه نگرش یعنی «تفرقه بیاندازو حکومت

 کن » در دراز مدت  باعث فروپاشی منیت ایرانی واز بین رفتن امنیت ملی و  ملی گرائی  گردید .

یکی از اقداماتی که درنظر شاه عباس از جهت سیاست اداره کشور  بسیار با اهمیت تلقی میشد آن بود که مشاغل مهم کشوری را اغلب به بیگانگانی بسپارد  که در ایران علقه وریشه ای نداشته باشند   تا بهتر بتواند انها را کنترل کند  وطبیعتا آنها هم نمیتوانستند با ایرانی ها دمخور و دمساز باشند ، زیرا ایرانیان اصیل آنها را بیگانه میدیدند ونسبت به انها کینه داشتند ، همین امر موجب آن گردید که هرگز بین مردم ایران یک وحدت وهمبستگی سیاسی واجتماعی بوجود نیامد واز دوران شاه عباس این تفرقه چنان در بین  عامه مردم رسوخ کرد که  خود نوعی سیاست اداره کردن کشورشد  ،   بسیاری از محققین وکارشناسان اعتقاد دارند که یکی از عمده ترین علل فروپاشی سلسله صفوی همین تفرقه و چند دستگی بین مردم کشور بود که اجازه داد مشتی افغانی بی انظباط به سرکردگی پسرک هیجده سالهای  به آسانی برکشور بزرگی مسلط بشوند . زیرا در آن دوران  اکثریت زعمای کشور از اقوام و طوائفی بودند که در ایران ریشه نداشتند وطبیعتا اهمیتی  هم به حیات ملی ایران نمیدادند . تا برای ملت ایران دلسوزی نمایند . بلکه ایرانی را فقط برای آن میخواستند که از او برای حکومت خود بهره برداری نمایند .

 جمله معروفی از کتاب سیمای احمدشاه قاجار نوشته  دکتر محمد جواد شیخ الاسلامی را در اینجا  نقل میکنم . تا در یابید که نحوه و طرز تفکر خاندان های ترک  از صفویه تا قاجارها که بر ایران حکومت میکردند چگونه بوده : احمد شاه قاجار، وقتی میخواست  آخرین بار برای خوش گذرانی به اروپا برود  وولیعهدش محمدحسن میرزا به او میگوید  با این  وضعیت آشفته ای که در کشور وجود دارد خوبست اعلیحضرت چندی تحمل بفرمایند  تا بر مملکت آرامش مسلط بشود ، احمد شاه در پاسخ او میگوید ، که ایرانی ها آنقدر ارزش واهمیت ندارند که من اوقات خودم را صرف آرامش آنها کنم ، بتو هم نصیحت میکنم  تا وقتی در ایران میتوانی پول جمع کنی بمان ، اولین روزی که متوجه شدی دیگر قادر نیستی  ثروتی بیندوزی ایران را فورا ترک کن . 

یکی از مشاغل بسیار با اهمیت در پایتخت مقام داروغگی شهر بود که همیشه شاه عباس آنرا در اختیار یک گرجی میگذاشت  ، همچنین در بسیاری از مواقع  فرماندهی قشون را هم به یکی از همین گرجی هامیسپرد  . که اغلب نظامیان ایرانی از این انتخاب ناراضی بودند 

توضیح  هیچ یک از تاریخ نویسان که در باره شاه عباس وسیاست او داد سخن داده اند هرگزنه از خودشان و نه از تعریف کنندگان تاریخ   نپرسیده اند که پس در آن زمان  ایرانی ها کجا بودند ، چرا پادشاهان صفوی که خودرا در ظاهر ایران مدار معرفی میکردند حاضر نبودند  که ایرانی های اصیل تربیت شده را در امور مهم کشور بکار بگیرند ،« البته پاسخ آن بسیار روشن است»چون ایرانی ها با روش صفویه در اداره امور کشورداری مخالف بودند .

بتدریج مقامات حساس مملکت از دست طوائف قزلباش ترک بیرون میآمد وبه گرجیان و چرکس ها که آنها هم بکلی نژاد وزبانشان از ایرانی ها جدابود سپرده می شد . در نتیجه بین این دو طبقه که ایرانی نبودند  تا مصالح  واقعی  را درپناه همیت ملی و حفظ هویت و منیت مردم ایران  درنظر بگیرند ،بلکه منافع خصوصی وگروهی خویش را ترجیح میدادند . بتدریج کینه ودشمنی سختی  بوجود آمد  وهر دسته ای برای از میان بردن رقیب خود مشغول فعالیت های ایران برباد ده گردیدند ،  مخالفت های آشکارو پنهان آنها باعث هرج و مرج  وموجب ضعف قدرت دستگاه مرکزی میشد .بگونه ایکه در موقع حمله  گروه کوچک  وبینظم افغانها چند دستگی  واختلاف شدید  بین طبقات در داخل ایران کیفیتی داشت که در انقراض این سلسله موثر افتاد .زیرا هیچ یک از طبقات آمادگی دفاع از خاندان صفوی را نداشتند 

شوستر واتسر آلمانی در کتاب Das safawydische Persien مینویسد: این قبیل سیاست های زیان بخش اگر برای سیاستمداران  زیرک نتایج خوبی ببار میآورد  ولی با متلاشی شدن  مهار حکومت  وسستی در اجرای امور  وبی اعتنائی  حکمرانان به کیفیت قانون ، تبدیل به مصیبت بزرگی گردید  که این فاجعه در زمان شاه سلطان حسین  پدیدار شد ، این دشمنی  وناسازگاری میان ساکنان شهر ها واستانها  با نبودن دولت  نیرومندی که بتواند  پیوسته  آنها را مهار کند ، تبدیل به جنگ و اختلاف تمام عیار درون کشور گردید .  بگونه ایکه غلب ایلات و عشایر ایران سر به شورش های داخلی برداشتند وعملا از فرمان دولت مرکزی سرپیچی میکردند که بدبختانه  خود سلطان حسین از این تفرقه و نفاق تجربه تلخ  وخانمانسوزی کسب کرد .

 در همان زمان که اصفهان یعنی پایتخت دولت بزرگ صفویه  بمحاصره  مشتی پابرهنگان گرسنه شورشی بنام افغانی ها در امده که سر دسته آنها راهزنی هیجده سله بنام محمود بود .   در دشت اصفهان  یعنی نزدیک پایتخت ایران  دو طایفه  بسیاربزرگ وپر جمعیت و دلیر و جنگجو به حال کوچ نشینی زندگی میکردند . یکی ازآنها (( طایفه لرها )) ودومی (( ایل بختیاری ))بود . که این دو قوم به دام داری و پرورش اسب اشتغال داشتند  و همه ساله از شرق دشت اصفهان  به طرف غرب در تابستانها و بر عکس آن در زمستانها  (( ییلاق وقشلاق )) مینمودند . که دربین این هر دو طایفه  مردان مشهور و مبارزان بنامی  وجود  داشتند  که میتوانستند با یک حمله غافلگیرانه و حساب شده این گروه افغانی را تارو مار کنند  ، زیراهر یک از این دو قبیله قادر بود   به آسانی بیست هزار مرد جنگی مسلح را تجهیزنماید . و جنگجویان یکی از این دو قبیله دلیر کافی بود که افغانهای مهاجم را با حملات برق آسای خویش به سوی افغانستان فراری بدهد   ولی، از انجا که شاه سلطان حسین عنان اختیار سیاست کشور را به دست خواجگان وبعضی از خانم های حرم سپرده بود، اصولا ایلات و عشایر دلیر که پیوسته بنام مرزداران پاک نهاد ایران معرفی میشدند رغبتی نداشتند تا به یاری و کمک خاندان صفوی برخیزند و مردم عادی هم که از ستمگری های خواجگان  وآخوندیسم سخت به ستوه آمده بودند دررا بروی خود بسته و در خانه نشستند و منتظر که تا چه پیش آید ، زیرا در آن روزگار یک شعار وجود داشت خداوندا صفویه را سرنگون کن  هرکه میخواهد جایش بیاید ، در نتیجه آن اتفاق وحشتناک روی داد .

شما خواننده کتاب لابد یادتان هست که این شعار یک بار دیگر در ایران همه گیر شد . در شورش کور سال هزارو سیصدو پنجاه و هفت شمسی  که نا آگاهان  وفرصت طلبان فریادبرداشتند که شاه برود هرکه میخواهد جایش بیاید ، و باز اختیار کشور بزرگ ایران بدست مشتی آخوند افتاد که همراه فرصت طلبان جهان وطن  شیرازه کشور را از هم دریدند .

یکی ازاقدامات زشتی که در دوران صفویه برقرار گردید .بخصوص خواجگان به آن دامن میزدند آن بود که بجای مجازات هر گناهکاری اموال اورا مصادره میکردند  این کار تا اواخر دوران شاه عباس اول سابقه نداشت . زیرا شاه عباس عقیده داشت که بزرگان و سیاستمداران اگر مرتکب خبط یا خطائی میشوند بهترین مجازات آنست که آنها را در میدان چهار باغ اصفهان  و مقابل مردم عادی به فلک ببندند وبا چوب های خیزران به کف پای ایشان بزنند که این کار سخت مایه آبروریزی  وخفت آنها بین سایر طبقات میگردید ، بعلاوه پیوسته میگفت که گرفتن و مصادره اموال اشخاص سبب میشود تا سایر اعضا فامیل شخص خاطی که در گناهکاری شریک نبوده اند  نیز مجازات ابدی ببینند وبا گرفتن ثروت انها تمام خانواده از زندگی محروم گردند که این امر بر خلاف انصاف و عدالت است .

ولی ازدوران شاه سلیمان که خواجگان بتدریج عنان امور کشور را  در دست گرفتند امر مصادره اموال اشخاص  بخصوص با فتوی شیخ الاسلام مجلسی « فقیه مورد نظر خاندان سلطنت » بجای  مجازات  صورت عادی پیدا کرد .و از این راه خانواده های بسیاری را بخاک سیاه نشاندند.که طبیعتااز اموال  مصادره ای سهم امام هم بمحضر شیخ الاسلام تقدیم میگردید . وبویژه در دوران شاه سلیمان در تمام ایام بیماری طولانی اش خواجگان در این امر زیاده روی کردند وبعد هم اموال را با این عنوان که مال مصادره ای کیفیت غصب را دارد ووارد کردن آن به خزانه دولت رنگ شرعی ندارد  بین خودشان تقسیم مینمودند  وچون این خواجگان وارث و فامیل واولادی نداشتند بعلاوه در ردیف خواجگان خاصه پادشاه بودند مسلم این بود که  پس از مرگشان تمام ثروت آنها جزء اموال شخصی شاه محسوب میگردید  بدین جهت شاه اعتراضی به این قبیل اقدامات نمیکرد . و خواجگان با بیپروائی دست تطاول به اموال مردم دراز مینمودند .

لکهارت نویسنده مشهورکه علل سقوط خاندان صفوی را به تشریح توضیح داده مینویسد :

در دوران شاه سلطان حسین مسائلی پیش آمد که ستمگری وظلم فاحش دو گروه ویژه به اوج خود رسید 

اول – آخوندیسم : زیرا شیخ الاسلام خود را ولی وقیم شاه  وفقیه شهر میدانست وفتوایش در« شرع تشیع ساخته صفویه» حکم  قانون را داشت 

دوم – خواجگان : که کارگزاران سیاست داخلی وخارجی و صادر کننده اوامر وفرامین از جانب شاه بودند. 

تا قبل از مراسم تاج گذاری حسین میرزا که ملقب به «شاه سلطان حسین » میگردید ، پیوسته رسم بر این بود که درهنگام انجام تشریفات سه نفر از سران قزلباش تاج و شمشیر مرصعی را که از شاه اسماعیل اول باقی بود بموقع به مجلس میآوردند وشمشیر رابنام مجری عدالت بکمر شاه میبستند  وتاج راهم بنام مرشد کامل به سر او میگذاردند  ولی شاه سلطان حسین این رسم را برهم زد  واز شیخ الاسلام محمد باقر مجلسی  خواست تا شمشیر مرصع را او بکمر پادشاه ببندد. وبا این اقدام از آن تاریخ عملا فرمانبردار آخوندیسم گردید 

برای نخستین بار در مجلس تاج گذاری پادشاه ، آخوندی به سخنرانی ایستاد  بعنوان فقیه وشیخ الاسلام  ودر همان جلسه فرامینی را صادر کردکه اجرایش برای پیروان متشرعین واجب بود : از قبیل ممنوعیت باده گساری وشرب خمرو نیز فرمانی صادر کرد که کلیه صوفیان را به این عنوان که بر خلاف موازین شیعه عمل میکنند از شهر اصفهان اخراج نمایند، درحالیکه تا روزقبل خود جناب شیخ الاسلام رئیس صوفیان محسوب میگردید . 

دوسرسو کشیش مشهور از قول یودا کروزینسکی لهستانی که خود در دوران شاه سلطان حسین در ایران میزیسته مینویسد :شورای خواجگان  از گزینش چنین پادشاهی که به نحو بلاهت آمیزی  بی عرضه و در اداره کردن کشور ناتوان مینمود  ابتدا بسیار شادمان بودند ، ولی چون  توقع خواجگان  بسیار بیش از اندازه بود  بهمین سبب  برای محکم کاری بیشتر بر آن شدند تا پادشاه دین مدار خشک مغز راکه در بی لیاقتی سر آمد بود به هرزگی و زنبارگی عادت بدهند  تا کاملا از اداره کارهای کشوری خود را کنار نگاه دارد .

در ابتدای امر خواجگان به مانع بزرگی برخورده بوند.  زیرا پادشاه به پیروی از اوامر شیخ الاسلام مجلسی فرمان صادر کرد که آشامیدن  وساختن شراب  وهرگونه مسکر دیگر در سراسر کشور بکلی ممنوع میباشد ، وپادشاه برای نشان دادن عزم واراده اش در اجرای چنین فرمانی خود در میدان بزرگ شهر حضور یافت و همه خمره های شرابی که در انبارهای کاخ سلطنتی موجود بود در برابردیدگان مردم خورد کرد ، وباز برای جلوگیری از هرگونه قاچاق حتی دستور داد تا داروغه شهر از خانه های ارامنه بازرسی بعمل آورد که خود این دستور فاجعه ای ببار آورد، بعلاوه ارامنه  که برای مصرف خودشان شراب میساختند واز نظر شرعی مجاز به نوشیدن شراب بودند بکلی تحت کنترل واقع شدند وطبیعتا اطرافیان و نزدیکان شاه هم که از دیرباز عادت به نوشیدن شراب داشتند برای نگاهداشتن حرمت دستورشاه در تنگنا قرار گرفتند .

 خواجگان اعلام کردند که هرگونه سرپیچی از این اوامر موجب مجازات سخت از جمله مصادره اموال سازنده شراب خواهد شد . که باز همین دستور موجب گردید تا خواجگان بدون اعلام قبلی به منازل بزرگان و محترمین  شهرکه با اعمال خواجگان موافقتی نداشتند  میریختند وآن بیچاره ها را بجرم آنکه آثار تهیه شراب را در خانه اش پیداکرده اند دستگیر و سپس اموالشان را مصادره میکردند . 

این قبیل فرامین واقدامات موجب ناراحتی بسیار بزرگان کشور  ودرباریان و سران نظامی را فراهم آورده بود . ودر نتیجه شکایات فراوانی به شاه میرسید واز ستمکاری های بیجای خواجگان حتی اطرافیان شاه بجان آمده بودند .که بتدریج میرفت تا بین شاه و شورای خواجگان اختلاف عمیق ایجاد نماید .

این وضعیت  بتدریج خواجگان را متوجه  کرد که بهر حال یک شاه پرهیزکار  ومقید به اصول مذهبی هرقدر هم بیعرضه باشد صد درصد  زیر نفوذشان قرار نخواهد گرفت . و نمیتوانند آنگونه که میخواهند بدلخواه در همه امور مداخله مستقیم  وکافی داشته باشند ، در نتیجه خواجگان باتفاق پاره ای از خانم های متنفذ درباری که ازجهات عدیده در محدودیت و عذاب قرار داشتند به مشورت نشستند . وبرای از میان بردن اراده مذهبی شاه تنها چاره را در آن دیدند که که شاه را به نوشیدن شراب و هرزگی عادت بدهند . خانم های درباری و همچنین سران خواجگان که با روحیه متلون شاه کاملا آشنا بودند . یقین داشتند که اگر فقط یکبار شاه را وادار به نوشیدن کنند ومجلس بزمی برایش بیارایند، اورا از این مغزخشکی بیحد بیرون خواهند آورد و بتدریج اورا اسیر الکل و مواد مخدرو حشر ونشربا زنان خوشگل خواهند کرد. 

سوسرسو مینویسد : خواجگان متوجه بودند که برای ایجاد یک وضعیت مصنوعی  ورسیدن بهدف خود نیاز به کسی دارند که مورد احترام و توجه شخص شاه باشد که بتواند با بیپروائی نخستین جام شراب را به شاه بچشاند ،  در نتیجه پس از مشورت هائی رئیس شورا به مادر بزرگ مادری شاه متوسل گردید، زیرا همگان میدانستند که سلطان حسین اعتماد و دلبستگی بسیار به مادر بزرگ دارد . وبعلاوه این مادر بزرگ و عمه خانم دوتن از زنان با نفوذ درباری بودند که توانستند آراء خواجگان را برای پادشاهی سلطان حسین بدست بیاورند .

خواجگان برای جلب رضایت مادر بزرگ چندان دوچار دشواری نشدند  زیرا مادر بزرگ و عمه خانم هردو از سالها قبل عادت به شراب خواری داشتند  وطبیعتا فرمان پادشاه ایشان را سخت معذب کرده بود . بعلاوه میدانیم که این خانم ها همچون مرغان دست آموز خواجگان بودند . ودر بسیاری از امور با ایشان همداستان میشدند .

بدین فکر افتادند که چگونه شاه را فریب بدهند تا در شرابخواری با آنها شریک بشود . طرحی ریختند و عمه خانم مامور شد که به شاه اطلاع بدهد که مادر بزرگ سخت بیمار شده ونیاز به طبیب مخصوص دارد . طبیب که خود در جریان قرار داشت برای بهبود حال مادر بزرگ تجویز روزی سه لیوان شراب کرد که مادر بزرگ باید با هر غذا یک لیوان بنوشد . جریان توطئه کاملا برابر پیش بینیها صورت پذیرفت  وشاه برای دیدار مادر بزرگ مورد علاقه اش به اندرون آمد .و او با تظاهر به بیماری  از شاه استدعای اجازه نوشیدن شراب نمود . شاه ناگزیر برای سلامتی مادر بزرگ طبق دستور پزشک مخصوص رفتار کرد وفرمان فراهم نمودن شراب راصادرکرد ، ماموران همان شبانه به جستجوی شراب به منازل ارامنه جلفا هجوم بردند ، ولی ارامنه که میترسیدند مامورین برایشان دامی گسترده باشند  تمام شراب های خود را مخفی کرده وآنها را مایوس باز گرداندند، عاقبت طبق دستور شاه  ، مامورین به منزل سفیر لهستان مراجعه کردند  وبااین اطمینان که شخص شاه خواهش میکند تا یک بطری شراب به آنها داده بشود شراب را بدست آوردند   . شاه که منتظر  وهمچنان دلواپس سلامتی مادر بزرگ بود ، با دست خود شراب را در جام زرینی ریخت  وبه مادر بزرگ بیمار تعارف کرد  . اما این زن زیرک از نوشیدن  خودداری نمود ، و از خود شاه خواست که نخست کمی از آن شراب بنوشد ، پادشاه ناروائی نوشیدن شراب را یاد آوری کرد ، ولی خواجگان و سایر حاضران  زیرکانه با بهره گیری از مفهوم مصونیت  مقام شاه و مرشد کامل  از خطا((حکم شیعی، شاه از اشتباه عاری است )) واصرار مادر بزرگ ومریم بیگم  عمه خانم  بر اینکه مقام مرشد اعظم وپادشاه شیعه  بالاتر از احکام و قوانین  است  واو با نوشیدن جرعه ای شراب هرگز مرتکب گناه کبیره ای نخواهد شد.   سر انجام شاه سلطان حسین متلون المزاج  تسلیم گردید و در میان هلهله خانم های درباری و تعدادی از خواجگان  جام بزرگی از شراب را سرکشید .

 بسیاری نوشته اند که آن جام شراب چنان  اثری در وی بجا گذاشت  که بقیه عمرش را در نشئه شراب سپری کرد . همان شب برایش بزمی آراستند و اورا  غرق در مستی وبیخبری نمودند بطوریکه ملا حسین  اولین بار برای اداء فریضه نماز صبح از تخت خواب بیرون نیامد  وخواندن اوراد  ونماز سحر را با لذت آغوش گرم معشوقه اش عوض کرد . و توطئه بنحو بارزی کار ساز گردید ، اثر شراب خواری  ولذات شهوانی در حرمسرا اورا چنان بی اراده کرد  که دیگر حوصله  شنیدن مسائل مملکتی را نداشت  وهمه امور را یکسره به خواجگان واگذارنمود . 

مادر بزرگ درهمان جلسه به شاه حسین فریب خورده سفارش کرد، که بهترین داروی شفا بخش برای رفع خستگی از کارهای روزانه کشور داری  واز میان بردن نگرانی های ناشی از امور دولتی همین داروی تلخوش میباشد ، که سلامتی روح وروان را تضمین میکند ، وپاره ای از حاضران شراب را داروی طول عمر هم معرفی کردند ،

کتاب تاریخ ایرا ن دوره صفویان «پژوهش دانشگاه کمبریج»  مینویسد : شاه سلطان حسین  همه اختیارات  دولتی را به وزیران  و خواجگان  سپرد ه بود  و انها کاملا مطمئن شده بودند که در برابر چنین پادشاه  سست عنصری که ( پاسخ گوئی شکایت مردم را از وزیران به خود آن وزیر واگذار میکرد ) دیگر جائی برای احساس ترس از مسئولیت باقی نخواهد گذارد . نتیجه آن شد که خواجگان با تسلط کامل بر همه کارهای دیوانی وقوانین کشوری  وحقوق وجان ومال مردم دست یافتند  وپادشاه در دست انها بازیچه ای بیش نبود .

مینورسکی در کتاب تذکره الملوک  یا سازمان اداری سلسله صفوی مینویسد : شاه عباس اول نه فقط  قدرت نظامی قزلباش را در هم ریخت ، بلکه قدرت عناصری از گروه های مقتدر مذهبی، مخصوصا  صوفیان را نیز  بی اثر ساخت .  و در تمام آن دوران آنها از دایره قدرت برکنار بودند .در نتیجه مردم کمتر دوچار وسوسه های فتنه انگیزانه آنها میشدند  ، اما، در دوره عباس دوم، که آن اقتدار وجود نداشت مجددا فقیهان و مجتهدین سعی کردند که  وارد صحنه سیاسی واجتماعی ایران بشوند وبخصوص عنان امور مذهبی مردم را در دست بگیرند ،  وبرای خوش آیند پادشاه  با مذمت کردن « هوسبازی های صوفیانه ازمنه پیشین »  به شاه نزدیک شدند،و « آئین بلامعارض تشیع » را تا آن حد پیش بردند که عملا مفاهیم  مذهبی تصوف یعنی پایگاه اصلی فراز آمدن صفویه را انکار کردند  و از ضعف دستگاه حاکمه استفاده نموده در صدد بر آمدند تا شاه را از هرجهت زیر نگین خویش بگیرند .بگونه ای که در مورد شاه سلیمان  وهمچنین شاه سلطان حسین  کاملا موفق شدند .

شیخ محمد باقر مجلسی  یکی  از نمایندگان  برجسته  گروه علماء بود که هر روز بر اقتدارش افزوده میشد . این شیخ ازسست عنصری پادشاهان صفوی سوء استفاده نمود و باعنوان شیخ الاسلام سالیانی را حاکم مطلقه مذهبی کشوربود. ازنوشته ها وکتب باقی مانده  او چنین استنباط میشود که فردی  دانشمند بوده  ولی((  دانش وعلم هنگامیکه با ولع و حرص دنیائی توام میشود فاجعه ببار میآورد ، و متاسفانه همه اقدامات این شیخ نشانگر آنست که سخت   علاقه مند به امور دنیوی  وریاست بوده است  )) به همین سبب اووقتی بعنوان شیخ الاسلام مورد توجه قرار گرفت در کار دین چنان  سختگیرو بی تساهل گردید که مسیحیان ، یهودیان ، سنی ها، صوفی ها وهمچنین فیلسوفان  وسایر عالمان دگر اندیش به یکسان از اقدامات ستمگرانه او آسیب دیدند ، وبازار مصادره اموال مردم در اثر فتاوی او رونق خاصی پیدا کرد ،  شاه سلیمان و بعد هم شاه سلطان حسین  در زمینه های امور اجتماعی و مذهبی یکسره مطیع اوامر او گردیده  ودست اورا از هر حیث باز گذاشتند  . پس از آخوند ملا محمد باقر . نوه او هم بنام «میر محمد حسین »در لباس شیخ الاسلام  آن دوران همان سیاست سختگیرانه را دنبال میکرد . و مورخین بسیاری اعتقاد دارند که این قبیل اقدامات نابجا وعدم دخالت پادشاه وستمگری های خواجگان  بجای آنکه مردم مملکت را یکپارچه و متحد سازد ، موجب تشتت  و برهمزدگی بافت اجتماعی  واخلاقی گردید ، چون همه اقدامات آخوندها بویژه موجب نارضائی کلی جامعه را فراهم میآورد ، وجماعات را وادار  به نفی همدیگر مینمود،  سبب شد تا در عوض اینکه ایمان مذهبی عنوان  وانگیزه ای برای یکپارچگی و دفاع مردم  از کشور در مقابل هجوم بیگانه گردد ، کاملا برعکس آنها را وادارنمود تا درموقع لزوم  ونجات کشور ، در خانه ها ی خود بمانند  ودر بروی خویش ببندند  واز کمک به  مقامات درگیر جنگ و مساعدت به یکدیگر امتناع داشته باشند . این نکته یکی از عوامل اصلی بی اثر ساختن حضور مردم برای دفاع از میهن بود .  

اگر با دقت  مسائل جاری آنروزگاررا بررسی کنیم ، متوجه خواهیم شد که  وضعیت واقعا متناقضی  مقطع پسین  حکومت صفویان را  رنگ زده است . شاهی متحجر و تسلیم و مطیع  محض خواسته های علما ومجتهدین شیعه که خود آنها عملا رقبای قدرت در امور کشور ومردم بودند . زوال قدرت سلطنت ، بی اعتنائی شاه به امور مملکتی  و دولتی ، فقدان  کار آئی  وابتکار عمل  وتوانائی شخصی شاه  همه امکانات پیشرفت  وترقی را در مملکت ، چه در زمینه  های تجارت  وبازرگانی  وتشکیلات دولت وچه در قلمرو کشاورزی  واقتصاد ملی  ویا همچنین امور نظامی  بکلی به بوته  تعویق وتنزل افکنده بود .به همین سبب علائم شوم پوسیدگی  ورخوت در همه جنبه و جهات کاملا بچشم میخورد . و مردم هراسناک از فردای خود دست از پشتیبانی صفویه کشیدند و به آسانی مملکت را بباد رفت 

جی –ر- والش در دائره المعارف اسلامی گفته است :  شاه سلطان حسین تنها در یک امر دخالت میکرد  واصرار به انجام آن داشت  آنهم رونق داشتن کارگاههای خاصه سلطنتی در زمینه صنایع دستی  و مرمت وتوسعه  بناهای سلطنتی وکاخ هابود  ، از آن جمله  مدرسه چهارباغ که از ساخته های مادر شاه بود ، یکی ازشاهکارهای معماری دوره صفویه است . این پادشاه تعدادی از نقاشی های مشهور اروپائی را از طریق دلال ها به ایران آورد ، حتی اجازه داد چند تن از نقاشان و هنرمندان اروپائی به اصفهان بیایند از ان جمله چهره نگار هلندی بود که پرتره خود شاه سلطان حسین را تهیه نمود . وبا وجود همه سختگیری های مجتهدین شیعه در این مورد بخصوص اوابدا پایبند  موانع مذهبی نگردید .

ر – ن –فرای نویسنده ومحقق چیره دست فرانسوی در« اسلام انسیکلوپدیسی » در مورد زبان منطقه خلیج فارس در ایران نوشته : سیاست مذهبی سختگیرانه علما شیعه  بعنوان « تشیع تنها مذهب فائق در ایران»موجب گردید تا روش فراخواندن جبری غیر شیعیان به اسلام اعم از زردشتیان ، یهودیان ، مسیحیان  وحتی سنی ها  و بعضی از گروه های شیعه مذهب که اختلافاتی با روش شیعه مذهبان دوازده امامی داشتند  موجب جدال ها  وباعث مناقشات وخونریزی های سختی بشود ، که نتایج و عواقب  مخربی بدنبال آورد . که عاقبت هم بسیاری از غیر شیعیان از آن جمله ایرانی های سنی مذهب را که در مرز های کشور زندگی میکردند فراری داد  ، وچنانکه تاریخ نشان میدهد  همین روش نادرست آخوندیسم   باعث شد تا ساز جدائی طلبی از جانب سنی ها کوک شود .، وآهنگ جدائی طلبی در مناطق  افغانی نشین های امپراطوری دوران صفوی رخ نماید  ، و این مناقشه زشت در منطقه  زمینداور وقندهار آتش زیر خاکستر شد  و اقدامات  نابهنجار آخوندیسم بالاخره  افغانی های دست از جان شسته را به عصیان وادار کرد ، بگونه ایکه بسیار آسان طومار امپراطوری صفویه را درهم پیچید ند. 

بمنظورآنکه بتوان دقیقا روزگارشاه سلطان حسین را ترسیم کرد، به پاره ای مطالب و مسائلی که مورخین دوران خودش

تعریف کرده اند نگاهی  میاندازیم  تا دریابیم که جریات حاکمیت چگونه بوده است : مینویسند که شاه سلطان حسین ذاتا مردی بوده است نرم خوی  ، نازک دل ، ترسو و ظاهرا مخالف هرگونه زورگوئی ، بسیار کم رو  و خجالتی  واز همه بدتر « سست طبع و بی اراده  ومتلون المزاج »که البته چنین خوی وخصلتی نمیتواند با انسانیت راستین  ودرست اندیشی همتراز و همگام باشد ، بویژه در وجود یک پادشاه که مسئول یک کشوری است . این خصوصیات توام با نفوذ و تاثیر مشتی خواجگان  فرصت طلب ، سودخواه  که اصولا ملیت و ایرانیت برایشان اهمیتی ندارد به پایه ای رسیده بود که کمترین  جدیت  واراده را از او دور میکرد . بویژه در اواخر دوران  که او بکلی دستآویز خواجگان و زنان حرم  واز طرفی زیر نفوذ شدید آخوندیسم قرار داشت  وعملا آنها بودند که بر کشور حکومت مطلقه میکردند . 

در هیچ کتاب ورساله ای ندیده ام که کارشناسی ویا محققی شاه سلطان حسین را از نظر روانی مورد مداقه وبررسی قرارداده باشد در حالیکه برای روشن نمودن کیفیت حاکمیت و چگونگی حالات این شخصیت که کشور وسلسله ای را بباد داد یکی از مهمترین تحقیقات وبررسی هاست ، که مسلما بر اساس علم روانشناسی و مستنداتی که امروزه وجود دارد  شاه سلطان حسین نه تنها فقط یک مرد نرم خوی متلونی نبوده ، بلکه بر اساس دلائل روانشناسی او شخصی بوده است «عقب مانده» که  موقعیت های زندگی و شایستگی مقام  ومسئولیت خویش را بعنوان یک پادشاه  درک نمیکرده .واصولا کشور ایران  ومردم آنرا یک اسباب بازی موروثی برای خود تصویر مینموده که هرطور دلش بخواهد، میتواند آنرا به سنگ حوادث بکوبد. واساسا چنان تربیتی نیافته بوده که مسئولیت پذیرباشد و خویش را در باره سرنوشت وآینده مردم ایران بعنوان پادشاه موظف بشناسد 

شما وقتی دوران طفولیت و نوجوانی اورا مورد مطالعه قرار میدهید کاملا در مییابید که حسین اصولا تربیت صحیحی برای قبول مسئولیتی این چنین سنگین نیافته بوده  . اوو شش برادر وخواهر دیگرش تقریبا در یک قرنطینه زندگی میکرده اند  او از سه سالگی از مادر وفامیل جداشده بود  وطبیعتا از پدرهم که مسئولیت اداره کشور را داشت خبری نبوده ، تنها با چند خواجه سیاه  واحتمالا چند کنیز آفریقائی در اندرون و عمارت بخصوصی روزگارش را میگذرانده ، نه از مهر مادری خبری بوده  ونه از علقه پدر بهره میگرفته  . و علم روانشناسی بخصوص در باره رشد عقلی چنین بچه هائی تصویر کاملا دقیقی را نشان میدهد ، اینگونه  اطفال که دور از عاطفه  والفت وعلقه خانواده وبویژه پدر مادردر ایام طفولیت ونوجوانی  بسر میبرند مسلما گرفتار نارسائی های عقلی واحساسی میشوند . گاهی هم رفتار ناهنجار اطرافیان در دوران هفت سالگی تا چهارده سالگی  چنان اثرزخمی در روحیه شخص بجای میگذارد  که درتمام  زندگیش بر کیش شخصیت او تاثیر گذارمیگردد. 

تا آنروزکه او به پادشاهی برگزیده شد    نه با خانواده ، نه با شخصیت های ممتاز ونه با مردم عادی ارتباط داشته  ، نه معلم خاصی که در تربیت او موثر باشد همراهش بوده ، بازی با کنیزکان وفرمانبرداری از خواجه ها به تدریج اورا بی اراده وسست عنصرو فراری از اجتماع بار آورد چنان که اصولا کارهای بزرگ سیاسی واجتماعی برایش بکلی طاقت فرساست ، وبه همین سبب کنج عزلت حرم سرا برایش بهترین مامن امن بود.   کشور بسرعت روی به انحطاط میرفت  ، ولی شاه حسین خودش را در چهار دیواری حرمسرای بزرگ ورنگینش   پنهان مینمود ، وبرای فرار از هرگونه ناملایم خود راغرق در لذت و عیش ونوش و هم آغوشی بازنان میکرد   و تمام کارهای مهم را خواجگان انجام میدادند ، تقریبا همه مورخین مینویسند که گویا برای سلطان حسین همه کشور منحصر ومحدود به همین چهاردیواری حرمسرابوده   . این پادشاه تشخص و سربلندی خود را تنها در اندیشه گرد اوری زیباترین  زنان و ازدیاد آنان و تجمل حرمسرا میدید  وپیوسته در فکر تهیه جامه های گرانبها برای خانم های درباری بود .او افتخار میکرد که  دربه دست آوردن  تجمل بی اندازه برای حرمسرا بالاترین هزینه را میپردازد  وشاید در این راه از همه پادشاهان پیشین خود و شاید شاهان جهان پیشی میگرفت  . یکی از ابتکاراتش آن بود که مامورانی را به چهار سوی کشور گسیل میداشت تا زیباترین  دختران  را برای حرمسرا بر گزینند .حکمران ها  ووالیان که از سلیقه شاه آگاه بودند  ومیدانستند که بزرگترین هدیه برای خوشحالی شاه فرستادن دختران زیبا روی به دربار میباشد  تمام کوشش خود را بکار میبردند  و بهر بهائی که میشد درصدد یافتن وخرید آنها بودند، تا در موقع ارسال مالیات سالیانه دخترانی راهم به همراه اعزام کنند .  یکی دیگر ازکارهای وقت گیر این پادشاه آن بود ، برای زنانی که از آنها دلزده میشد شوهر پیدا بکند  ، وانها را با جهاز زیادی به شوهر میداد ، این زنان نه تنها به درباریان بلند پایه  بلکه تا کوچکترین  نگهبان کاخ  و حتی آشپزهای دربار هم شوهر میکردند . اما دختران بزرگان ورجال  کشور که در حرم سرا وجزء ندیمه های خانم ها بودند ، موقعی  بخانه بخت میرفتند  که ناخواسته  بچه دارمیشدند! . در ایران رسم بود که هرگاه شاه با زنان خود میخواست به جائی سفر کند ، از سه روز قبل به مردم گذرگاه ها اعلام میکردند تا از مسیرراه دور شوند . زنان شاه با اسب حرکت میکردند درحالیکه خواجه ای افسار اسب را در دست داشت  وکنیزها هم پشت سر خانم خود بر الاغ سوار میشدند . یکی ازبزرگترین  تفریحات شاه حسین این بود که پشت سرکنیزها حرکت کند  و الاغ هائی را که آنها سوارهستند با جوالدوز زخمی نماید تا الاغ از درد و ناراحتی  رم کند و روی دو پای خود بلند بشود و کنیزبیچاره  را به زمین بزند تا شاه واطرافیانش به قهقهه بخندند .   

یکی از محققین اروپائی نوشته است : شاه سلطان حسین بزرگترین سرگرمی اش پس از تماشای زنها ی جوان درباری بازی  با گربه اش بی بی ملوس بود ، هنگامیکه شاه سرگرم بازی با گربه اش میشد  دیگر هیچ کس حق نداشت مطلبی در باره امور کشوری را عنوان کند ، مشهور است که روزی نامه ای از یکی از والیان شمال ایران رسیده بود که در باره کشتار ایرانی ها بدست قزاق های روسی شرح مفصلی در آن درج شده ومیخواست تا اعلیحضرت تصمیم قاطع وفوری بگیرد که هرچه زودتر قشون به آن ناحیه اعزام بشود ، صدراعظم پس از دریافت اجازه مخصوص توانست به اندرون بیاید وبه جایگاه مخصوص شاه راه پیدا کند ، ولی موقعی بود که شاه به دم بی بی ملوسش یک زنگوله بسته بود  وگربه بیچاره از صدای زنگ دوچارهیجان میشد و جست وخیز میکرد وشاه قهقهه میزد ، صدر اعظم مدتی بلاتکلیف میایستد وعاقبت شاه به او میگوید که تا وقتی من با این گربه سرگرم هستم کسی مزاحمم نشود ، در فرصت دیگری باهم صحبت خواهیم کرد  وصدر اعظم نا امید از حضور شاه بیرون میآید و کار از کار میگذرد . بسیاری از بزرگان به این امر وقوف یافته بودند که هروقت کار لازمی دارند  مطلب را روی کاغذ بنویسند ودر موقع مناسب آنرا بدم بی بی ملوس ببندند تا شاه فورا به آن توجه کند ، یعنی بایداینطور گفت که کاردار امور مهمه کشورایران در اواخر دوره صفویه ، علاوه بر خواجگان ، یکی هم گربه ای بوده است بنام بی بی ملوس ، چنین بوده است روزگارایران در ان عصر.  

مینویسند که در باغ دربار  استخر بزرگی بود که پیوسته مرغآبی ها بر آن شناور بودند . شاه  گاهی برای تفریح  به سوی استخر تیر اندازی میکرد . هدف اواز این کار تنها ترساندن مرغ های روی آب بود ، زیرا از همهمه مرغان و ترس آنها از صدای گلوله وپریدن ناگهانی شان لذت میبرد .« که همین امر نمایانگر ترس عجین شده در روحیه او از دوران طفولیت است » روزی ناگهان بر اثر بی احتیاطی شاه چندتا از مرغ ها مورد هدف گلوله  قرار گرفتند و زخمی شدند ، چنان ترس و وحشتی سراپای شاه عظیم الشان را فراگرفت که انگار بزرگترین جنایت تاریخ را مرتکب شده وپی در پی با وحشت فریاد میکرد که «قانلی الدوم» یعنی من قاتلم ، و عاقبت هم برای آمرزش از گناه بزرگی که مرتکب شده بود  دستور داد  که مبلغ دویست تومان « دویست میلیون امروز»را بین گدایان شهر توزیع کنند تا کمی وجدانش آسوده بشود .  در نظر بگیرید پادشاهی که از زخمی شدن چند مرغ آبی آنگونه دوچار عذاب روحی میگردید،  چگونه میتوانست به عدالت و درستی در باره جنایتکاران ملی و تاراج کنندگان ثروت کشور تصمیم بگیرد ؟ اوهرگز آمادگی نداشت  تا پرونده قاتلین و جنایتکاران در حضورش مطرح گردد،  به همین بهانه هم تمام این قبیل امور به خواجگان واگذارشده  و دست آنها  در هرگونه اقدامی عملا باز گذاشته شده بود . در نتیجه مجازات هائی از قبیل اعدام جنایت کاران و یا فلک کردن بزرگان خاطی که از دوران شاه عباس اول معمول شده بود ، در ملا عام ویا زندان های طویل المدت  برای سارقین وراه زنان بکلی از میان رفت  وجایش را مصادر اموال ویا جریمه های نقدی گرفت . واین امر موجب آن گردید که همه والیان واستانداران و سایر مقامات از هیچ کاری روی گردان نبودند ،وپس از اینکه اطمینان پیدا کردند که مسئولیت  وتشویق وتنبیهی درکار نیست و در مقابل هر جنایتی با پرداخت جرائم نقدی و یا سهمی از اموال بدست آمده بعنوان مصادره میتوانند خواجگان  مامور را راضی کنند ، دیگر همه کوشش آنها مصروف آن بود که با زیر فشار قراردادن عامه مردم هرچه بیشتر  وسریع تر ثروت اندوزی نمایند  وبا تردستی و حیله قسمتی از آنرا هم از دید ماموران دولت مخفی نمایند تا بتوانند در موقع پرداخت جریمه  ویا مصادره اموالشان قسمتی از ثروت بدست آورده را برای خود نگاه دارند که این امر باصطلاح امان مردم را بریده بود  زیرا هیچ مرجعی برای رسیدگی به این قبیل شکایات  وجود نداشت  

در آنروزگار اخذ مالیات هم کیفیت خاصی داشت و برای هر شهر ویا دهی مبلغی معین میشد که فرماندار ویا کدخدا بایستی آن مبلغ را جمع آوری نموده وبه خزانه بپردازد . ولی اخاذی ها ودریافتی های به زور وناروا پیوسته چند برابر مبلغ تعیین شده مالیات ها بود . به این جهت مردم بیچاره از جهت پرداخت های خارج از قاعده  بکلی بجان آمده بودند زیرا چندین برابر مالیات سالانه پرداخت های نابجا راباید تحمل کنند .

 دوسرسو کشیش مینویسد :  در استان گنجه ، چند قصبه وجودداردکه ساکنان آن دویست  خانوار ارمنی هستند ،این قصبه ها از متعلقات مادر شاه ومالیات  آن پنجاه تومان در سال معین شده . چند سال پیش  در ظرف یک هفته طبق فرمان والی ، پولداران  آن ناحیه را سیصد تومان جریمه نقدی کرده بودند . یعنی دهی که سالیانه باید پنجاه تومان مالیات بدهد   والی شخصا تعدادی ازاهالی را بجرم ثروتمند بودن سیصد تومان جریمه کرد ، وهیچ مرجعی هم نبود تا به آن رسیدگی کند  وناگزیر مردم بینوا جریمه را بین اهالی جمع کردند وبه والی پرداخت نمودند . تا بتوانند در آن قصبه زندگی کنند . یا مورد دیگر،  شاه به یکی از «خان های  گرجی » پنج قصبه را در گرگان هدیه کرده بود ،در آمد آن قصبه در سال چهل و پنج تومان  بود . مباشر آن خان گرجی که مال مفتی بچنگ آورده بود  ( سمت داروغه گری  را ) دارد  و بیست نفرهم در استخدام او میباشند ، این شخص  نه فقط مسئول  دریافت عایدات تعیین شده هست ، بلکه سمت های دیگری مانند قضاوت  وحفظ امنیت  وتقسیم آب را هم ارباب  بعهده او گذاشته . اوهرسال علاوه بر چهل و پنج تومان عایدات تعیین شده متعلق به ارباب ، چهل وپنج تومان هم بابت حفظ سمت خود از اهالی مطالبه میکند ، از آنجا که هیچ مقامی نظارت بر امور او ندارد هرچه قدر هم بتواند بعناوین مختلف مردم را جریمه میکند . واز این راه پس از پرداخت حقوق بیست تن که در استخدام او هستند و مبالغی را که باید به ارباب ده بپردازد بقیه را برای خود نگاه میدارد .

یودا کروزینسکی مینویسد :در یک شهر کوچک ارمنی نشین بنام آق اولی ، داروغه شهر  الاغی را میبیند  که در تاکستان همسایه مشغول به چرا و خوردن  برگهای درخت مو است . این داروغه ، صاحب الاغ را به پرداخت  پنجاه سکه به عنوان ضررو زیان به همسایه محکوم میکند . صاحب تاکستان از روی حسن همجواری  وخوش همسایگی  خود را شاکی نمیداند  ورضایت خود را اظهار میدارد . اما، داروغه که نمیتوانست ازپنجاه سکه بگذرد بهانه ای پیداکرد و صاحب تاکستان را هم به پرداخت  پنجاه سکه  جریمه  محکوم میکند و بعد به هردو میگوید که جریمه دومی برای آنست که هر دو شما باید  مواظب اموال همدیگر باشید تا ده آباد بماند  ، واگر هرکدام از آن ها مبلغ معین شده را ظرف سه روز آتی نپردازند  مشمول جریمه هم خواهند شد .

جای شگفتی نیست  که یک داروغه شهر کوچک دورافتاده ای چنین خودکامگی و زیاده روی نشان بدهد ، چون خود داروغه اصفهان  که پایتخت کشور وجلوی چشمان پادشاه میباشد بسیاربیش از اینها زیاده روی مینمود و هیچکس هم جرات نداشت تا از او شکایت کند  زیرا شاه ویا خواجگان که ماموران شاه بودند این قبیل شکایت ها را نزد خود داروغه میفرستادند تا رسیدگی نماید که طبیعتا تکلیف آن کاملا روشن بود . ظاهرا  مهمترین وظیفه  این مامور بلند پایه  حفظ امنیت  شهر است ، بویژه جلوگیری از دزدی های شبانه . این قبیل دزدها وقتی دستگیر میشدند علاوه بر آنکه تمام اموال مسروقه راباید به داروغه واگذار نمایند مبلغی هم باید جریمه بپردازند ، اگر دزد بیچاره پولی برای پرداخت جریمه خود نداشت . داروغه با او باصطلاح معامله میکرد ، بدین معنی که یک شب دزد را آزاد مینمود تا بتواند برای خرید آزادی خود و پرداخت جریمه اش همان شب برود ومبلغی سرقت کند .وآنرا به داروغه بپردازد . وشخص مال باخته هم قادر نبود تا از او شکایتی مطرح کند  زیرا ظاهرا او که محکوم شده بود  در زندان بسر میبرد .

باز قصه ای دیگر : مردی که اموالش وسیله سارقی بتاراج رفته بود نزد داروغه رفت و از دزدی شکایت کرد . داروغه و همکارانش بیدرنگ دست بکار شدند ودر مدت کوتاهی دزد را دستگیر کردند و تمام اموال دزدی راهم که صاحب آن نشانی داده بود در خانه سارق پیداکردند  وبه انبار خانه داروغه منتقل نمودند . وقتی مال باخته برای دریافت اموال خود مراجعه کرد ، داروغه باو گفت که باید برای اثبات ادعای خود بر این اموال دلیل قانع کننده ای بیاوری ، زیرا بصرف گفتن که من نمیتوانم یقین کنم چنین اموالی متعلق به توست  پس باید چند نفر شاهد گواهی بدهند که این اموال از خانه تو سرقت شده ، مرد بیچاره  که متوجه شگرد داروغه شده بود دید بهترین شخصی که میتواند شهادت راستین بدهد خود سارق اموال است . به زندان رفت وبا سارق صحبت کرد مبلغ قابل توجهی به او پرداخت  تا انکه شخص سارق در نزد داروغه اقرار و اعتراف کند که اموال را از منزل آن شخص سرقت کرده است .دزد هم این راه حل را ترجیح داد  ودر برابر قاضی وداروغه به دزدی خود اعتراف نمود . اما  قاضی روی به مرد مال باخته کرد  وگفت که شهادت واقرار یک دزد  برای اثبات قضیه کافی نیست .  باید شاهد معتبری را معرفی کنی ، مخصوصا آنکه شاهد باید مرد مسلمان شناخته شده ای باشد که بتوان به او اطمینان کرد.و طبیعتا مرد مال باخته نمیتوانست شاهد دیگری را معرفی کند وبا این طریق قاضی وداروغه اموال را تصرف میکردند.

در زمان شاه سلطان حسین دادگستری وداوری در برابر چشمان شاه و سایر مقامات بلند پایه کشور این چنین انجام میشد . و هیچ کس راهم یارای شکایتی نبود  ، بزرگترین نا امنی که مردم سخت از آن گله مند بودند نا امنی راه های کشور بود ، که این ناامنی در اثر کوتاهی  و وظیفه نشناسی  ماموران دولتی بوجود نیامد ، بلکه بر عکس  بر اثر همدستی  وراهنمائی خود مامورین و حافظین دولتی   با دزدان  وراهزنان بود، که حاصل دزدی ها را باهم تقسیم میکردند 

تاورنیه جهانگرد و مورخ مشهورکه در زمان سلطان حسین در ایران به سیاحت پرداخته و در باره ایران کتاب مفصلی دارد  مینویسد : از دوران شاه عباس کیفیت راهداری در ایران بسیار شناخته شده بود بگونه ایکه امنیت کاملی در راه ها وجود داشت  . و دزدی مسلحانه  وراهزنی کمتر در راه های ایران  دیده میشد . زیرا شاه عباس برای تجارت خاصه که در واقع بازرگانی شخصی دستگاه سلطنتی  بود اهمیت فوق العاده ای قائل شده وبرای امنیت راه ها و حفاظت اموال تجاری سلطنتی همه وسائل را فراهم کرده ، و برای سارقین راه ها مجازات های سختی اعمال میکرد ، بهمین جهت سارقین مسلح هرگز به کاروانهائی که محموله تجارت خاصه را باخود جابجا میکردند  دستبرد نمیزدند ، اگرحسب اتفاق و بسیار به ندرت  در جاده ای  راهزنی به اموال مردم معمولی هم حمله  مینمود  ، طبق فرمان، والی آن ایالت پاسخگوی جبران مال به سرقت رفته بود ، با این ترتیب والی ومامورانش سخت مراقب امینت راه هابودند ، وراه گریزرا بر دزدان بکلی میبستند  زیرا میدانستند که خودشان باید ضرر سرقت ها را جبران نمایند    اگرهم سرقتی اتفاق میافتاد  خیلی زود  دزد ها دستگیر میشدند . مجازات راهزنان مرگ با شکنجه بسیار سخت بود . این جهانگرد مشهور در سفرنامه اش مینویسد که این روش از زمان شاه عباس تا دوران شاه سلطان حسین جاری بود  ، مامورین از ترس مجازات های سخت بدقت مراقب راه ها وامنیت مسافرین بودند ، تاورنیه مینویسد، در طی یکی از سفرهایم در مرکز ایران  دو عدل از وسائلم گم شد ناگزیر به حکمران شهر مراجعه کردم ، او طبق انچه در دفاترم نوشته بودم و شهادت همراهانم کلیه غرامت مورد درخواست را پرداخت نمود  . اما در زمان سلطان حسین وضع بکلی دگرگونه شد، راهزنی نه تنها کار عادی شده بود  بلکه همدستی پاره ای مامورین موجب تشویق سارقین هم بود ، دیگر ماموران توجهی به شکایات نداشتند . همین جهانگرد نوشته است  یکی از بازرگانان تفلیس در راه دوچار راهزن ها شد واموال بسیاری از او به سرقت رفت ، ناگزیر به حکمران شهر مراجعه کرد . آن حکمران گفته بود که اولا گواهان مسلمان باید معرفی کنی که مورد قبول قاضی باشد و بعد هم دزد را پیدا کنی وبمن نشان بدهی و دلیل بیاوری که مال شما را او برده  تا بتوانم اموال شما را از او پس بگیرم .

همین تاورنیه نوشته : عاقبت بازرگانان پس از نا امیدی از درست کاری وکوشش مامورین دولت  برای امنیت اموال خودشان راهی پیدا کردند که با  راهزنان پیش از حمل کالایشان مذاکره کنند و اطمینان آنها را بمبلغی بخرند . باری  در زمان شاه سلطان حسین  دگرگونی اوضاع کشور به اینجا رسید ه بود که حکمران پیشین  که پشتیبان  و نگهبان کاروانیان بود ، در این دوره شریک و مشوق دزدها میگردید ، امنیت و آسایش بکلی از میان رفته بود  زیراماموران دولت خود شریک دزد ورفیق قافله بودند .

«Chardin » شاردون در سفرنامه اش شرح مفصلی در باره ساختمانهای دربار ایران مینویسد : در زمان سلطان حسین  هزینه بسیار سنگینی که بر دوش دولت یعنی در واقع بر «گرده مردم ایران تحمیل بود »هزینه نگاهداری و مرمت وساخت کاخ ها  وساختمانهای دربار بود . با آنکه ساختمان دربارکه در زمان شاه عباس ساخته شده بود بسیار مجلل وکافی بنظر میرسید ، ولی سلطان حسین که از همه کارهای مملکتی دلزده بود، دلش میخواست ساختمان تازه ای بسازد ، باین جهت کاخ بزرگ و پرهزینه ای را در فرح آبادبنا کرد، و چون این کاخ بدون مطالعه و در زمین هائی بنا شد که آب در آن وجود نداشت ، ناگزیر برای رساندن اب از محل های کوهستانی هزینه سنگینی را به ملت بیچاره تحیمل نمود که جویها و قنات هائی را از دهها کیلومتردورتر تا کاخ تعبیه نمودند و هزینه ای باورنکردنی صرف آن گردید . 

همین سیاح مینویسد  ساختمان چهل ستون  یکی از ساختمان های بزرگ دربار است . این ساختمان پس از یک میهمانی که شاه سلطان حسین  ترتیب داده بود  دچار آتش سوزی گردید .پیشخدمت ها برای خاموش کردن آتش  و نجات اثاثیه گرانبهای آن شروع به فعالیت کردند ، اما شاه حسین بنا بر اعتقادات خرافی اش این اتش سوزی راقضای الهی میدانست ، به همین سبب نمیخواست بر خلاف سرنوشت وباصطلاح قضای آسمانی  اقدامی بکند،با آن که گران بهاترین اثاثیه دربار و هدایای بسیار پرقیمت پادشاهان اروپائی  وعتیقه هائی که از کشور دیگر آورده شده بود ثروت بزرگی را تشکیل میداد و همه در این ساختمان جمع بود ، ولی سلطان حسین خود مانع اقدامات مامورین آتش نشانی و پیشخدمت ها گردید و تا پایان آتش سوزی که ساختمان با تمام وسائلش تبدیل به خاکستر شد شخصا به تماشا ایستاد . و به اطرافیان میگفت که این یک «قضاوبلابود»که از سر ما گذشت و مرتبا میگفت الخیروفی ماوقع . اما تسلیم بودن به سرنوشت مانع از آن نشد که شاه دوباره از جیب ملت ساختمان چهل ستون را از نو بناکند و بجز این ساختمان ، یک خانقاه بسیار مجلل برای درویشان  ویک« تکیه بزرگ»  روضه خوانی های محرم بمنظور خوش آینده  آخوند ها بسازد . وبرای آنکه بدانید چطور این ملت فقیر هزینه هوس بازی های این شاه ناقص عقل را میپرداخت توجه کنید که شاه دستور دادتا درهای ورودی خانقاه  وتکیه را از نقره ناب ساختند  

عدم ثبات فکری و تزلزل اراده و تلون مزاج او چنان بود که بسیاری از ساختمانها را از روی تفنن از پایه ویران میکرد واز نو میساخت  . یکی از اقدامات بسیارپرخرجی که انجام شد که واقعا ملتی را به سیاه روزی انداخت ان بود که به دستور وخواست آخوندهای درباری  و وسوسه خانم ها ترتیبات سفر زیارت مشهد را فراهم نمود، بسیاری نوشته اند که این مسافرت پرهزینه از اصفهان تا مشهد آنهم با کالسگه واسب وقاطر والاغ ، نه تنها خزانه دولت را بکلی خالی نمود ،بلکه باعث ورشکستگی همه شهر های مسیر راه گردید . این زیارت با حضور«همه زنان حرمسرا وشصت هزارهمراه » انجام میشد  . هزینه این زیارت چنان زیاد بود  که کمر ملت را شکست  زیرا در تمام مسیر و همچنین در مشهد مردم ناگزیر بودند از همه همراهان پادشاه پذیرائی شاهانه بنمایند .

محمد هاشم آصف الحکما در کتاب رستم التواریخ قضیه ای را به تفصیل نقل میکند که حکایت ازآن دارد که در دوران سلطان حسین فساد وتباهی تمام ارکان کشور را فراگرفته بود.  سلطان حسین در اواخر سلطنتش از اسب سواری ونشستن بر کالسگه سلطنتی بیزار شده بود و غالبا الاغ هائی را بعنوان خر مصری برایش تهیه میکردند وبر آن زین ویراق طلا میگذاشتند  وشاه وزنان سوگلیش سوار میشدند  وبه اطراف برای گردش میرفتند . و  یکصد خواجه سفید ویکصد خواجه سیاه همراه این کاروان بودند تا احتمالا از رفت وآمد مردها در بین راه جلوگیری نمایند . و چون زنان سوگلی همراه شاه جمشید نشان علاقمند بودند که چاقچور از سر بردارند ، از سه روز قبل خواجه ها در این مسیر جار میزدند که مردان  دورباشندو کور باشند تا موکب اعلیحضرت با آسایش خاطر عبور فرمایند . در این قبیل سفر ها هردو خواهر بزرگ شاه یعنی مهدعلیا«زینب بیگم» وستر کبرا «مریم بیگم » در سمت چپ و راست سلطان حسین سوار بر قاطرهائیکه با یراق های مرصع تزیین شده بودند حرکت میکردند  ویکی زر مسکوک  ویکی نقره مسکوک به هوا میپراند  تا زنان و دخترانی که در آن اطراف بودند انها را جمع کنند ، و در عین حال پادشاه دختران وزنها را تماشا کند « دید بزند » و خواجگان و کنیزان همراه باتفاق زنان شاه  فریاد میکردند خدا شاه را نگهدارباد – دولتش پاینده باد . 

این محقق نوشته است : هرساله در فصل بهار به موسم علف چری دواب ، در باغ های دلگشا، شاه با پنج هزار از اهل حرم  از « خاتون ، بانو ، بی بی ، خدمتکار، کنیز ، گیس سفیدو صد خواجه سفید وصدخواجه سیاه نزول اجلال میفرمودند. ودستور میفرمودند تا نره خرها وماده خرها را رهاکنند ، تا ان زبان بسته ها بحکم طبیعت بریکدیگر سوار شوند ، .شاه وبانوان حرم از این رفتار خران بسیار محظوظ میشدند و شاه لذت فراوانی میبرد.با بی پروائی کامل به بعضی از زنان دست درازی میکرد  وبه قهقهه میخندیدند . وباز این نویسنده تعریف میکند که سه روز قدغن میشد ، حسب الامر والای اعلیحضرت که در همه شهر اصفهان مردها از خانه ها بیرون نیایند و نیز حق ندارند روی پشت بام منزلشان بروند که مجازات خواهند شد ، در عوض تمام زنان جوان و دختر ها ی دم بخت باید سرباز وبدون پوشش به مغازه ها ودکاکین بروند وفروشنده باشند  تا اعلیحضرت جمشید نشان به همراه پانصد نفر زنان  ودختران ماه طلعت  وچهار هزار کنیزک وخدمتکار وصد ها خواجه به تماشا وتفرج بازارها وکاروانسرا وقیصریه  تشریف ببرند ، واحتمالا هم از جیب مردم بیچاره برای خودشان خریدهائی بکنند .  هر زنی و دختری  را که آن فخر ملوک واعظم اعاظم میپسندید ، فورا باید سر اطاعت پیش بیاندازد و همراه خواهران شاه به دربار برود .  رسم این بود که اگر آن زن شوهر داشت فورا شیخ الاسلام که پیوسته حاضر بود اورا مطلقه میکرد  ، وبصیغه پادشاه در میآمد  واحیانا پس از چند روز مجددا شوهرش اورا بعقد خویش در میآورد . وبه زندگی عادی خود بر میگشت واین افتخار را داشت که چند شبی همبستر پادشاه عظیم الشان ایران بوده است . بیشرمی و در عین حال عصیان مردم بجائی رسیده بود که هیچ زن ودختری از تعرض ایمن نبود ، چنانکه روزی سلطان جمشید نشان  به تماشای فرح آباد تشریف میبرد که پیشخدمت خاصه اش که از ماه طلعتان بنام بود  به جهت مهمی از کاروان عقب میمامد، ناگاه «پهلوان حسین ماریانی » از راه میرسد و چون چشمش به آن ماه طلعت میافتد اورابه زور از الاغش به زیر میکشد …….  و بعد چون آن پریوش سروقد وزیبا رخساراز چنگ آن دیو خصال رها میشود ، گرد آلود واشک ریزان به خدمت سلطان میشتابد  وآنچه بر او گذشته بود معروض میدارد ، شاه با تبختر از وزیر همراهش میپرسد که چه باید کرد  ، اما وزیر بزرگوار معروض میدارد که  پادشاهی هستی با عظمت شان و در هفت کشور عالم مشهور ، بهتر آنست که با این جزئیات خاطر خطیر ملوکانه را مشوش نفرمائی و بکار شاهانه خویش بپردازی . این محقق نوشته است لاجرم شما باید بدانید که نواب همایون  سلطان جمشید نشان  شاه سلطان حسین الموسوی الصفوی بهادرخان پادشاه در خوبی  بینظیرو عدیم المثال بود  اما کارگزاران عفریت سگال دیو سیرتش  دولت خداداده اورا به سبب چنین رفتارهائی بر باد فنا دادند  واورا خسرالدنیا والاخره نمودند.

PAGE  

PAGE  16

شاه سلطان حسین  به طبقه روحانیان  توجه خاصی داشت  ودر نتیجه فریب کاران  وفرصت طلبان  نیز در لباس روحانیت در آمدند ، چون روحانیان واقعی طالب مقامات دنیوی  نبودند،  راه  برای پیشرفت  وموفقیت روحانی نماها گشوده گردید .که فشار بیحد این فرصت طلبان موجب اختلاف شدید بین سنی ها وشیعه ها شد . در نتیجه  روحانی نماها از این موقعیت سوء استفاده نمود  ،فرمان مصادره اموال بسیاری از سنی ها را صادر کردند  وچون با مقاومت بعضی از ایشان روبرو میشدند فتوی دادند که کشتن سنی ها مباح است ، این امر موجب کشتار عظیمی از مردم بیگناه ازهر دو سوی  گردید .

در اواخر دوران صفویه  به علت نبودن قدرت مرکزی  ووجود هرج و مرج درتشکیلات اداری  و عدم توجه به اوضاع  مملکت ، در هر گوشه ای از کشور عده ای علیه حکومت اصفهان دست به فعالیت های مخرب گذاشتند .

در سال هزارو صدو چهارده قمری گرگین خان ((یعنی شاه گئورگی یازدهم کارتیل )) والی گرجستان  از اطاعت شاه سلطان حسین سرپیچی کرد و علیه حکومت اصفهان شروع به فعالیت نمود.

حکومت اصفهان کلبعلی خان قاجار را که حاکم گنجه بود  با قشون زیادی مامور سرکوبی گرگین خان کرد .و کلبعلی خان با قشون بسوی تفلیس حرکت نمود . و چون مردم شهرهای گرجستان از ستم گرگین خان بجان امده بودند با او همراهی نکردند  وعاقبت او شکست خورد وناگزیر متواری گردید .  

در رستم التواریخ آمده است که گرگین خان  که مورد توجه خاص ملامحمد باقر مجلسی  شیخ الاسلام بود پس از فرار کردن از جلوی قشون کلبعلی خان خودش را به اصفهان ر ساند و در پناه شیخ الاسلام مجلسی  قرار گرفت ، و با وساطت حضرت شیخ الاسلام .پس از مدتی  پادشاه  هم از گناهانش در گذشت و باصواب دید علما وروحانیون ، شاه همین گرگین خان را  به حاکمیت  قندهارو هرات معین کرد (( یعنی همان مرکزی که مردمانش از مدتی قبل از ستم و مظالم حاکمیت بجان آمده بودند)) و به همراه او هم شخصیت دیگری را بنام (( امیر شمس الدین محمد کارخانه  آقاسی گنجعلی خانی ))روانه نمودند تا در جهت  ضبط وربط نمودن حقوق دیوانی ومالیاتی سلطانی اهتمام کامل بعمل آورد، 

طرز رفتار گرگین خان  والی جدید وامیر شمس الدین  در قندهار  سخت موجبات نارضائی مردم را فراهم نمود .

در کتاب تاریخ ایران  دوران صفویان «پژوهش از دانشگاه کمبریج» نوشته شده : در این مناطق «قبیله جنگجوی غلزائی»نفوذ فراوانی داشتند بگونه ایکه والی قندهار با کمک این قبیله توانست بر فرمانروای مغولی کابل مسلط بشود وبر مشکلات بوجود امده فائق گردد ، اما این قبیله غلزائی ( دارای مذهب تسنن بودند ) ودر حفظ مذهب خودشان هم بسیار تعصب داشتند  که متاسفانه حضور گرگین خان وفشار بیحد او بر اهل تسنن  این قبیله آرام را وادار به شورش کرد و ناگزیر بعلت فشار مذهبی سران این قبیله راه کشور هند پیش گرفتند   وبا دولت هند بنای دوستی را گذاردند .

گرگین خان که خود گرجی بود و توانسته بود باخود یک ارتش منظم از گرجی ها وچرکس ها را به همراه بیاورد .و طبیعتا درد ملی گرائی نداشت، وبرای هویت و منیت ایرانی ها ارزشی قائل نبود ،بقصد مال اندوزی وتاراج ثروت قبائل آن سرزمین با عنوان سنی بودن  حملات وحشیانه و بیرحمانه ای را علیه قبیله غلزائی ها شروع کرد وبا سربازان گرجی و چرکس همراهش آنها را  منکوب نمود 

رئیس این قبیله شخصیتی هست بنام میرویس  مردیست زیرک ودانا وسرخیل ایل بیکی  که تحمل آنهمه فشار وستمگری راندارد  بدین سبب با نفوذی که در میان قبائل آن سرزمین داشت  توانست آنها را به اتحاد واتفاق دعوت کند و باهم  عهدوپیمان ببندند و هم قسم و هم میثاق شدند تا بتوانند قبائل افغانی را از زیر این ظلم وستم بیرون بیاورند . ولی در مقابل قدرت سربازان گرجی تاب تحمل نداشتند وبالاخره از پای در آفتادند  و میرویس به اسارت گرگین خان درآمد وگرگین خان اورا به پایتخت فرستاد 

میرویس دولتمند ، زیرک هنگامیکه به پایتخت رسید  چنان رفتاری در مقابل شاه وسران کشور بروز داد  که اکثریت زعمای قوم فریفته او شدند  وبویژه هدایای گرانبهائی که به پیشگاه سلطان حسین تقدیم گردید اورادگرگون نمود  وبا وجود آنکه  گرگین خان حاکم قندهار و شخصیت مورد اعتماد شیخ الاسلام  وپادشاه محرمانه نامه ها نوشته و فرستاده بود که این میرویس شخص خطرناکی است و زنهار نباید به منطقه برگردد که دوباره دست به آشوب خواهد گذاشت . ولی رفتار وکردار وبرخورد میرویس با پادشاه  وسران کشور طوری بود که بتدریج انچه را گرگین خان نوشته بود به فراموشی سپرده شد . وچنان التفات شاه را بخود معطوف کرد که آزادانه همه جا میرفت. به اشاره میرویس وراهنمائی های او بتدریج شکایات متعددی از سران ایلات مختلف افغانی به دربار ونخست وزیر میرسید که نشان میداد  گرگین خان والی شاه دست به مصادره اموال مردم و کشتار گذارده و مردم را عاصی کرده است .

در این راستا روزی اعتماد الدوله نخست وزیر  میرویس را احضار میکند  واز او سوالاتی مینماید و میپرسد که نظرش در باره حاکمیت گرگین خان چیست ؟

میرویس که از تمام جزئیات مطلع بود وبا سران ایلات ارتباط دائم داشت و مضمون شکایات را میدانست ، در کمال ادب میگوید که اگر گرگین خان در قندهار باقی بماند ، باعث قیام و طغیان  مردم آن ولایات خواهد گردید ، زیرا مردم ایل نشین عادت به اطاعت های کور کورانه ندارند و رفتار خشونت بار گرگین خان همه مردم را به سرکشی میکشد  وچون او به ظلم وستم بیحد پرداخته  واموال مردم را ضبط میکند عصیان سراسر منطقه را خواهد گرفت  ومیدانیم که خانواده گرگین خان  در گرجستان سکونت دارد واو تمام ثروتی را که از این طریق بدست میآورد  از ایران خارج کرده وبه گرجستان منتقل مینماید  . ضمنا با پادشاه هند نیز از در سازش در آمده  که این اقدام بخصوص   بهیچوجه به صلاح دولت ایران نیست ، وچون نظرات میرویس  وعقائد مردم و مطالب شکایات رسیده در باره سوء رفتار گرگین خان  یکسان بود ، میرویس سخت مورد محبت اعتمادالدوله و درباریان قرار گرفت .

میرویس زیرک که ارتباطش را مخفیانه با سران ایلات در قندهار حفظ کرده بود وآنها را در جزئیات قرار میداد ، با کمال آرامش وبا صبر وحوصله برنامه های خود را پیاده میکرد . روزی که در حضور پادشاه بود از او اجازه گرفت تا برای زیارت خانه خدا برود ، و شاه که خود سخت مذهبی بود از این پیشنهاد بسیار خرسند گردید ، از طرفی فرصت طلبان که متوجه علاقه نخست وزیر وشاه به میرویس شده بودند  از اینکه او مدتی غیبت خواهد کرد بسیار شادمان شدند و او با مراجعه به علما وروحانیون نظر انها راهم جلب کرد  و با برنامه ریزی کامل به همراه چند تن از اطرافیان صدیقش برای زیارت حرکت کرد .

در جریان زیارت کعبه با عده ای از علما وروحانیون و مفتی های سنی جلساتی تشکیل داد و به آنها گفت که  افغانستان  در ناحیه شرقی ایران واقع شده  واهالی افغان همه اهل تسنن هستند ، در حالیکه پادشاهان ایران شیعه مذهب میباشند  وبرما مسلط شده اند ومارا مورد ظلم و جور قرار داده وعلنا به خلفای سه گانه اهانت روا میدارند ودر حال حاضر هم حاکمی را از اهالی گرجستان که اصلا کافری بی ایمان میباشد بر ما گماشته اند  که کارهای خلاف شرع مرتکب میشود ، اولادان ما را ربوده به گرجستان میفرستد  ودختران ما را به زور به ازدواج شیعه ها در میآورد . ثروت های مردم بیگناه را ضبط و مصادره مینماید وبه گرجستان میفرستد . وبه تمام معنی مردم بیگناه ما رادر تنگنا قرارداده است .

با این جهات سوال میکنم که آیا شرعا جایزاست ما با آنها مقابله کنیم  وعلیه ایشان بجهاد برخیزیم ، آیا کشتگان ما شهید در راه خدا محسوب میشوند ؟  . اگر ما برآنها غلبه نمائیم  واموال آنها را تصرف کنیم وافرادشان را به اسارت در بیاوریم  وبفروشیم  حلال است ،

علما و مجتهدین اهل تسنن  به تمام سوالات فوق پاسخ مثبت دادند و برای انجام آنها فتوا صادر کردند . 

محققین اروپائی با بررسی کاملی از نحوه رفتارمیرویس در سفر مکه و ملاقات هایش بامجتهدین و علما سنی مذهب و صدور فتواهای ایشان علیه اقدامات دولت ایران مینویسند که : در واقع میرویس توانست نخستین سنگ بنای مخالفت  وفروریزی پادشاهی صفوی را کار بگذارد . وبا این طریق آغاز همه وقایع تاریخی سقوط سلطنت شاه سلطان حسین از مکه شروع گردید . « علت اصلی  سفر حج او ، بدست آوردن همین فتوی بود ». زیرا او میخواست با توجه به طرز تفکر و گرایش مذهبی افغانها به تسنن   مبارزه علیه شاه سلطان حسین را تبدیل به یک جنگ مذهبی نماید. و از اختلاف بین شیعه و سنی استفاده کند ، وبا دریافت چنان فتاوی مسلمی  میتوانست مردم خرافاتی و متعصب ایل نشین افغانی را وادار به جنگ های مسلحانه بنماید .

در بعضی از نوشته ها وفتواهای اهل تسنن اعلام گردیده که کشتن چهل ایرانی شیعه مذهب گناهش کمتر است از کشتن یک مسیحی طرفدار عیسی، بعلاوه از دوران شاه اسماعیل که جنگ مذهبی بین ایرانی ها وعثمانی ها به حد اعلای شدت خود رسید نفرت آشکاری از هر دو طرف نسبت بهم نشان داده میشد و با استفاده از جهل عمومی  مردم بیگناه بدست برادران خود چه در ایران وچه در عثمانی کشته میشدند .

 میرویس برای آنکه بتواند کفر والحاد شیعه هارابیشتر روشن نماید، چندین مورد را توضیح داد، از آن جمله اعلام نمود که ایرانی ها در بسیاری از زمینه های مذهبی راه الحاد پیش گرفته اند ، در موقع وضو گرفتن  بجای شستن همه پا فقط به آبدست اکتفا میکنند و تنها آب را بر سطح پایشان میکشند، در حالیکه دستور صریح انست که پا را بشویند  ، دیگر آنکه« ریش »که با شرفترین زینت مرد هاست آنرا میتراشند ویا کوتاه مینمایند، ولی سبیلهایشان را نگاه میدارند ، در حالیکه هر چهار خلیفه اسلام ریش خود را نگاه میداشتند ،  میدانیم که پرچم پیامبر اسلام رنگ سبز داشته  وایرانی ها جوراب های سبز به پا میکند و این اهانت مستقیمی است به پیغمبر اسلام ، دیگر بستن عمامه سرخ رنگ که دشمنان پیامبر ویارانش  در جنگ ها از آن استفاده میکردند ، وبعد انکه در اذان واقامه نماز با وارد کردن نام خلیفه چهارم بدعت بوجود اورده اند  و تمام این موارد نشانگر آنست که ایرانی ها اصلا اعتنائی به سیره وروش پیامبر و خلفا راشدین ندارند .و با این طریق ایرانی ها را پلید  وآلوده به  همه گونه گناه  و گستاخی خواند و انها را عملا آشتی ناپذیر ترین  دشمن  عثمانی و همچنین همه اهل تسنن وسایر فرق اسلامی  در جهان نامید . در نتیجه فتوای علما طبق آنچه که(( در کتاب تاریخ اوضاع کنونی امپراتوری عثمانی ، جلددوم ،فصل دهم  آمده است ))  اینطور پایان میپذیرد :

  « به استناد اختیاراتی که از پیغمبر(ص)به ما رسیده ، به علت شرارت  وبی ایمانی شما ، با صدای رسا اعلام میکنیم  که هر مومنی ازهر ملتی که باشددر کشتن  ونابود کردن شما از صحنه روزگار آزاد میباشد، اگر کسی یک عیسوی یاغی را بکشد با این کار خشنودی خداوند را جلب مینماید ، در واقع با کشتن یک ایرانی شیعه هفتاد بار پاداش بهتری  خواهد یافت . امیدوارم  که خداوند متعال در روز آخرت شما را مرکب یهودیان قرار دهد  تا این ملت بینوا که مورد سرزنش همه جهانیان است سواربر شما شده چهار نعل شما را به دوزخ ببرد ».

با یک چنین اوضاع واحوالی میتوان به آسانی دریافت که میرویس حد اکثر استفاده را از بیخبری و درهمریختگی دربار ایران نمود ، وبا وجود آنکه گرگین خان فرماندارقندهار سفارش های موکد نموده بود که میرویس را آزاد نگذارند« زیرا او شخصیت خطرناکی است وبرای برهم ریختن ایران نقشه ها دارد ». ولی چنانکه میدانیم  او توانست با یک برنامه ریزی دقیق سران بی فکر ایران را اغفال نماید  وآزادانه به سفرحج برود و بامراجعه به مفتیهای مکه در حقیقت به بهترین طرزی به هدف خود برسد، چون قضاوت  وداوری در باره ایرانیان در مکه و در یک محیط کاملا خصمانه و به دست دشمنان قسم خورده  ،آنهم در غیاب نمایندگان ایران خیلی راحت انجام گردید. 

  باری  این مفتیهای متعصب سنی مذهب  با اقدامات خود خشنودی میرویس را کاملا فراهم کردند وفتوائی که با دست سران ایشان  مهر وامضاء شده و رسمیت یافته بود  ، به دست میرویس دادندو عملا هرگونه دو دلی و تردید اورا از میان برداشتند  . 

    با این سند مهم بود که میرویس خشنودتر از هر زائردیگری یکسره رهسپار اصفهان گردید . پس از رسیدن به اصفهان دو گروه متخاصم  در دربار، که هرکدام علاقمند بودند تا  طرفداری اورا به  خود جلب نمایند از دیدار اوظاهرا اظهار خوشحالی کردند ،  ولی میرویس با احتیاط کامل با همه دستجات  وتمام سران دربار ایران یکسان برخورد نمود  به ویژه که هدیه های زیادی مانند مشگ و عطر عربستان که در همه خاور زمین مورد پسند است با خود آورده  .

و به نسبت شخصیت انها بینشان تقسیم کرد. ودر کمال ادب واحترام با همگان رفتار نمود، بگونه ایکه تمام دستجات اورا همراه و دوست خود میشناختند و عملا توانست کلیه سران ایران حتی پادشاه را کاملا اغفال نماید . 

باید عنایت شما خواندگان را به این نکته خاص جلب کنم که در آنروزگارچند رخ داد مهم کشور را بسوی اضمحلال ودرهمریختگی میبرد  ولی سران کشوربدون توجه به بنیان فروپاشی،  به جنگ قدرت مشغول بودند  وابدا از آنچه در دنیای آنروز میگذشت آگاهی نداشتند  .  واین نکته بسیار ظریفی است که کمتر مورخین به آن پرداخته اند 

یک – شاه که مسئول مستقیم امور کشور بود .اعتنائی به آنچه در اطرافش میگذشت نداشت  وشاید خبر نداشت که در کشور چه میگذرد  ، او مثل همیشه سرگرم امورات ویژه  بخودش بود و اشتغالاتش در اطراف انتخاب عروس تازه – خرید جهیزیه  زنانش که میخواست برایشان شوهر پیدا کند  – ساختن ابنیه های جدید برای عروسان سوگلی اش  – و امور بازرگانی خاصه دور میزد و هیچگاه بفکرآن نبود که مردم مملکت چگونه زندگی میکنند  ویا مسائل سیاسی را چه کسانی و چطور حل وفصل مینمایند .و یا اصولا در دنیای آنروز چه میگذرد . زیرا آخوندیسم به او حالی کرده بودند که ایران که مرکز مذهب تشیع هست عملا مرکز جهان متمدن هم میباشد وایران وپادشاهش در پناه امام زمان وقدرت چهارده معصوم از همه گرفتاری ها وبلیات کاملا محفوظ خواهد ماند  وهیچ قدرتی  نمیتواند به ایران متشرع شیعه دست درازی بنماید .   به این جهت او دوفصل مهم در تمام روزو شبش داشت ، روزها رتق وفتق امور حرم  و خواندن دعاهای قوت جماع و نماز های مستحب و خواندن سوره ای از قرآن « بدون انکه یک کلمه آنرا بفهمد » وجلساتی با آخوندهادر باره ثواب و گناه چگونگی با نکیرو منکر درقبر  ، شب ها یش هم  به باده گساری وسرگرم بودن با زنان سوگلیش وبزم آرائی پسرهای نوجوان میگذشت   

دوم – جنگ قدرت بین چند دسته از سران کشور، که اکثریت آنها هم بعلت آنکه ایرانی نبودند اعتنائی به روند سیاسی جهان نداشتند و اصولا نمیدانستند در دنیای آنروز چه تحولاتی رخ داده است و صرفا میکوشیدند که خود را در راس قدرت کشوری از هم پاشیده و عقب مانده نگاه دارند   مثل گرجی ها – باقی مانده از گروه قزلباش ها – گروه خواجگان  – شاهزادگان پیری که از دوران شاه عباس دوم و شاه سلیمان باقی مانده و خود را شریک در اداره کشور میدانستند و در بین آنها  هم چند تنی از خانمهای درباری وجود داشتند که در واقع با زیرکی وحیله ورزی  بین همه دستجات جای پائی باز کرده بودند 

سوم – آخوند ها که خود را در این جنگ قدرت همپای شاه میشناختند  وکوشش داشتند تا تمام دستجات سیاسی کشور را زیر نفوذ خود نگاه دارند  وچون آخوندها از دیرباز در داخل حرم پادشاه جای پای محکمی داشتند و رابطشان با شاهزاده خانم ها بسیار استوار بود قدرت معنوی حاکمیت راهم در اختیار گرفته .و غالبا نظرات خرافی خویش رااز این طریق به پادشاه و درباریان تزریق میکردند. 

و از طرفی باید بر این مسئله بسیار با اهمیت نظر بیاندازیم که جهان آنروز بویژه اروپائی های بیدارشده وروسیه تزاری که طالب قدرت بیشتر در کشور های ثروتمند بودند چه وضعیتی رادراین منطقه عظیم بوجود آورده بودند  . همه مورخین به این امر اشاره دارند که از دوران شاه عباس اول اروپائی های استعمار گر که در راس انها فرانسوی ها و پرتقالی ها وبعد هم انگلستان قرار داشت چشم خود را به کشور های ثروتمندی مثل ایران دوخته بودند  و هرکدام برای دست یابی به ثروت ایران راهی را باز میکردند و در این راستا هر دسته ای از سردمداران ایران به یک کشورقدرتمدار متمایل شده بودند . 

گرجی ها – چرکس ها – گروهی از شاهزادگان صفوی سربر استان سفیر تزار روسیه میسائیدند .

دسته ای دیگر از اعضا خاندان سلطنتی بخصوص بعضی از خانم ها  و سیاستمداران  وگروهی از آخوند ها با فرانسوی هاارتباط برقرار کرده بودند. بطوریکه بتدریج فرهنگ و زبان فرانسه بین دربار ایران و رجال سیاسی رایج گردید و آهسته آهسته ایرانی ها جزء بلوک فرانسه زبان ها قرار گرفتند  واین امر همچنان پابرجا بود تاوقتی انگلستان حضور خودرا در ایران وکشور های عربی تثبیت کرد  وسالیان متمادی جنگ قدرت بین انگلستان و فرانسه نیز خود مزید بر گرفتاری های داخلی ایران گردید و باز پرتقالی ها که قسمتی از جزائر جنوب ایران را اشغال کرده وخود را مالک وصاحب آن قسمت از سرزمین ایران میدانستند کوشش داشتند که همچنان جای پای خود را محکم نگاه دارند که این اعمال سیاست های بیگانه و جنگ و گریز های آرتش های انگلیس و پرتقالی ها سرزمین آباد و پر رونق جنوب ایران را تبدیل به ویرانه ای کرده  ، وهمین اقدامات آنها وتسلط انگلستان موجب شد تا اساسا دولت ضعیف وبی اقتدار ایران بکلی از آن سرزمین ها رانده شود، بگونه ایکه آرتش انگلستان سراسر جنوب ایران را در اختیار خود گرفت  ، و بتدریج شیخ نشین ها بوجود آمد بدون آنکه دولت وپادشاه ایران از اقدامات انها باخبر بشوند  عاقبت قدرتمدار پیر یعنی انگلستان که  کوشش  داشت بمنظورحفظ و نگاهداری کشور هند کلیه راههای ارتباطی را مسدود نماید ،  توانست  با کمک عشایر ایرانی آرتش پرتقالی ها را از جزائر جنوب بیرون نموده و خود جای انها را پرکند.  

عثمانی ها هم که خود را هنوز پرچم دار خلفای اسلام میشناختند  وبخصوص بعد از جنگهای با شاه اسماعیل اول و  شاه عباس همچنان خود را دشمن شیعه گری معرفی میکردند و کوشش داشتند که ته مانده قزلباش ها وصوفی ها را که روز نخست از آن کشور به همراهی ویاری صفویه آمده بودند  بسوی خود بکشند .در امور قسمتی از ایالات شمالی ایران مداخلاتی مینمودند   و طبیعتا دولت مقتدرو دلسوزی وجود نداشت که بتواند مصممانه راه صحیحی برای اداره کشور انتخاب نماید  تامقابل این تجاوزات بایستد ، بلکه عملا چند دسته ناهم آهنگ که  ریشه ایرانی نداشتند وهرکدام هم مقاصد خاصی را دنبال میکردند وتنها به ثروت ملی ایران چشم دوخته بودند  بر اریکه سیاسی کشور ایران تسلط داشتند .بدین سبب  به سرعت فقرو فاقه وسیه روزی بر مملکت مستولی میشد  . زیرا در آن روزگار نه تجارت پر رونقی بصورت عمومی وجود داشت  ونه زراعت و کشت وبرداشت جواب گوی نیاز مردم بود ، چونکه راه های تجارت ایران که در دوران شاه عباس باز شده  و داد وستد بین کشور ها رایج بود در دوران حاکمیت خواجگان و عدم بصیرت انها به نحوه امور تجارت بین المللی و بسته بودن عملی راه ها از طرف عثمانی ها و روسیه و همچنین بنادر جنوب وسیله پرتقالی ها وانگلیس ها مجالی برای تجارت باقی نمیگذاشت . واز حیث امور زراعی هم چون دولت اعتنائی به تنقیه قنات ها وتهیه بذرکافی  نداشت و طبیعتا آب کافی هم در دست رس نبود ،و از همه بدتر حرکت آرتش های متعدد بیگانه در داخل کشور ولگد کوب کردن سرزمین های زراعی در موقع کشت وبرداشت  ، دهقانان و زراعت کاران رابکلی از پای انداخته  وزراعت کاشت با اشکال روبروبود.و مردم عادی حتی دسترسی به نان خالی هم نداشتند .

در چنین وضعیتی است که میرویس به اصفهان بازگشته ، و در کمال زیرکی وبردباری ،خویشتن داری مینماید ودر ظاهر خود را نسبت به امور قندهار وهرات کاملا بی علاقه  وبی اعتنا نشان میدهد ، حتی گاهی خود را  دلبسته به اصفهان مینمایاند و خواستار آنست که خانواده اش هم از قندهار به اصفهان کوچ کنند . وبا این بازی ها درباریان را سخت نسبت بخود علاقمند کرده .

  درست در همین زمان مردی بنام « اسرائل اورئی»که در قصبه قاپانلو از توابع آذربایجان غربی متولد شده و از ارمنی هائی است که در روسیه بزرگ شده و زبان فارسی  وترکی را بخوبی حرف میزند  بعنوان سفیر کشور تزارها با همراهان فراوانی با جلال وجبروت کامل از راه دریای خزر با کشتیهای روسی  وارد ایران شد  وبا اقدامات پر هیاهویش دربارایران را سخت هراسناک نموده بود . این جناب سفیر خود را طرفدار ارامنه ایران معرفی میکرد و خواستار دیدار و تجمع آنها بود که همین امر درباریان را سخت دلواپس اقدامات اوکرد ، میرویس زیرک هم از این ترس درباریان بالاترین بهره برداری را مینمود. ودرهر فرصتی اشاره میکرده به حضور گرجی هائی که در ایران بودند و گریزی میزد به گرگین خان والی قندهار . وبندریج این ایده را در دل و مغز درباریان ودولت جای انداخت که اگر این جناب سفیر با عواملی که همراهش هستند با گرگین خان گرجی ارتباط برقرار نماید مسلما گرگین خان با پشتیبانی روسیه تزاری در قندهار وهرات اعلام استقلال خواهد کرد . واین ترس ونگرانی  درباریان  که بر پایه وهم و خیال بیهوده ای بود که میرویس با برنامه ریزی بوجود اورده بود ، توجه دولت  رابه میرویس بیشتر جلب کرد ، میرویس هم بجای روشن نمودن قضیه  تا میتوانست آنرا بزرگتر و نگران کننده تر جلوه میداد  وخود راهم از تمام سران ایران بیشتر نگران آینده قندهار وهرات معرفی مینمود. در عین حال  هروقت با گروهی که بین سران ایران مخالف گرگین خان بودند جلسه ای داشت ، گرگین خان را خطرناکترین رجل حاضر قلمداد میکرد وتوصیه مینمود  که با اوضاع واحوال کنونی باید سخت مواظب او باشند . میرویس با تظاهر به وحشت زدگی یاد آور میشد که دولت روسیه نیرومند ترین دولت  همسایه ایران  میتواند با همدستی عوامل خودش سیاست های استعمارگرانه اش را تحمیل نماید  وبعد هم اشاره میکرد که این گرجیان که ذاتا  ملتی ناراحت  ونگران کننده هستند  وپیوسته هم تمایلات خود را نسبت به دولت روسیه ابراز کرده اند  اگر در صدد جدائی واستقلال بر آیند چه باید کرد ؟  بویژه آنکه میدانیم  اخیرا تزار مراحم خاصه خودش را علنی به گرجیان  مقیم دربار ایران اعلام نموده است 

و سر انجام میرویس بازیرکی توانست این وحشت را ایجاد کند که اگرروسها وارد گرجستان بشوند یقینا اهالی گرجی از آنها استقبال خواهند کرد و طبیعی است که گرگین خان هم خودش افغان ها را وادار به شورش خواهد نمود . واین احتمال وجود دارد با رابطه ای که گرگین خان با دولت هند برقرار نموده قندهارا تسلیم دولت هند نماید  و دولت ایران را از دوسوی گرفتار جنگ های پایان ناپذیر کند ، و در وضع حاضر وضعف قدرت ایران میدانیم که چه وضعیت نامساعدی پیش خواهد آمد ، 

همین سخنان میرویس دست آویزی شد برای گروه مخالفین گرگین خان در پایتخت  که هر روز نزد نخست وزیر وشاه از او سعایت نمایند . عاقبت این بدگوئی ها با برنامه ریزی دقیق میرویس ثمر داد  ودولتی ها رسما به شاه حسین از همه جا بیخبر اعلام کردند استان قندهار با حکمروائی گرگین خان آینده ای بسیار تاریک دارد  وباید هرچه زودتر اقدام عاجلی بعمل آید .

بازی های میرویس نتیجه داد،دولت بیفکر وبیقدرت ایران بجای آنکه در باره گفته ها ومطالب منتشره از ناحیه  او وگروه مخالف گرگین خان که میخواستند تا بهر قیمت اورا از والی گری پائین بکشند ، دست به تحقیق بزند چاره را در این دید که   به شاه پیشنهاد نمایند   « میرویس را که بنظر آنها صالحترین و مطمئن ترین و دلسوزترین » صاحب منصب ایرانی است هرچه زودتر به قندهار اعزام نماید  تا دسیسه های گرگین خان را خنثی   واز ارتباط های او با سفیر روسیه و یا نزدیکی اش با مقامات هندوستان پرده بردارد .

کشیش دوسرسو مینویسد  چنانکه میدانیم  گرگین خان  میرویس را دستگیر و به پایتخت اعزام کرده  وطی نامه های محرمانه به سران ایران نوشته  بود که میرویس شخصیت خطرناکیست وبرنامه جدائی قندهار را دارد باین جهت نباید او هرگز به قندهار باز گردد . ولی پادشاه بیفکر وندانم کارکه از مسائل پس پرده کاملا بی اطلاع بود  پیشنهاد مخالفین گرگین خان   را پذیرفت  وبرای آنکه اعتبار برگشت میرویس را به قندهار دو چندان نماید شخصا در حضور همه درباریان  خلعت گرانبهائی به تن او کرد . وبرای انجام ماموریتش به او اختیارات ویژه داد .

و پاره ای از سران دولت ، بخصوص  دیوان بیک برادر بزرگ گرگین خان سفارش نامه های پر از تعریف وتمجید نوشتند  و دیوان بیک به برادرش نوشته بود که گرگین خان در تمام مدت که در اصفهان بوده از او تمجید و تحسین فراوان کرده است که جای سپاسگزاری ویژه ای دارد .

با چنین برنامه ریزی دقیقی در تابستان سال هزارو هفتصدو نه میلادی میرویس به قندهار وارد شد و طبیعی بود که مردم  وطرفدارانش از او استقبال شایانی بعمل آوردند .و رفتار میرویس هم چنان بود که اعتماد گرگین خان را بخود جلب کرد .بگونه ایکه گرگین خان با آسودگی خیال با او همفکری میکرد 

در کتاب تاریخ ایران دوره صفویان پژوهش دانشگاه کمبریج آمده است  : هنگامیکه بخش اعظم سپاهیان گرجی که همراه گرگین خان به قندهار آمده بودند به قصد آرام کردن پاره ای شورش های محلی به ایالات دیگر آعزام شدند . ونیروی حاضر در قندهار به حد اقل رسید،  میرویس ویارانش  نقشه کودتای دقیقی را پی افکندند بطوریکه توانستند با همان نیرو های محلی وجوانان قندهاری  اردوی دولتی را در خارج از قلعه شکست سختی بدهند  وسپاهیان گرجی را همراه با گرگین خان تارو مار نمایند  . که گرگین خان در این حمله کشته شد  وسپاه گرجی ها فرار کردند وبه سوی پایتخت روی آوردند .

میرویس با زیرکی مردم را به آرامش فراخواند و آنها را تشویق کرد که همچنان آمادگی خویش را حفظ کنند  تا دوباره در دام گرجی ها گرفتار نشوند ، ضمنا به مردم قندهار اطمینان داد که از سوی اقدامات دولت مرکزی آسوده خاطر باشند زیرادوری مسافت اصفهان و قندهار خود عامل مهمی است برای آنکه دولت مرکزی از اقدام آنها علیه گرجیان بزودی مطلع بشوند ، بعلاوه اشاره کرد به اقدامات استعمار طلبانه  کشور روسیه  وزیاده طلبی گرجی ها وارمنی ها که  برای دولت مرکزی گرفتاریهائی برپا کرده بودند   و صریحا اعلام نمود که چون تصمیم گیرندگان در مرکز چند دسته هستند و هرکدام هم به سوئی تمایل دارند باین جهت قادر نخواهند شد بسرعت جلوی اقدامات بیگانگان را بگیرند  وبه همین جهت قند هار را بفراموشی خواهند سپرد ، و با این سخنان بمردم دل وجرئت داد تا در اندیشه دفاع از آزادی بدست آمده باشند ، در نتیجه از همان سال از پرداخت مالیات و خراج دولتی خود داری نمودند. 

  سران قبائل وخاندانهای قندهاری به میرویس اعلام کردند  رفتاری که علیه سپاه گرجیان و گرگین خان بعمل آمده از روی کمال عدالت ودادخواهی بوده است  ، زیرابارها از طرف آنها نسبت به نوامیس وشرف ما تجاوزشده وزنان و دختران ما از تهاجم ستمکارانه آیشان در امان نبودند ، پس مبارزه و کشتار آنها بمنظور انتقام گیری انجام گردید .ولی باید به همین اقدامات اکتفاکرد  وسخن از شورش و جدائی طلبی را بفراموشی سپرد . زیرا ما نسبت به پادشاه ایران سوگند وفاداری خورده ایم  ونمیتوانیم بدون جهت پیمان شکنی کنیم . میرویس که متوجه بود اگر بخواهد بیشتر پافشاری کند بین طرفداران او  وروسای قبائل دو دستگی ایجاد خواهد شد، کاملا صبر کرد تا انها آنچه در دل دارند بیان کنند و در آخر کار فتاوی که از علما اهل تسنن در مکه گرفته بود از جیب بیرون آورد وبه مردم ارائه کرد و به حاضرین گفت که علما بزرگ اهل تسنن نظرشان اینست که مابرای حفظ دین اسلام خود را از آنها جدا نمائیم . در نتیجه تمام مردم حاضر که نسبت به علما اهل تسنن احترام فوق العاده ای قائل بودند در مقابل آن فتوا ها تسلیم شدند . و میرویس را بعنوان امیر قندهار پذیرفتند  وهمه اختیارات نظامی وکشوری را به او سپردند.

در اینجا باید بپذیریم که نخستین اقدام عملی برای ایجاد افغانستان مستقل وسیله میرویس بعمل آمد که در سی سال بعد وسیله شاه احمد دورانی صورت گرفت .

یودا کروزینسکی که خود در ان روزگار شاهد تمام روی دادها در ایران بوده است مینویسد : میرویس باهمه این موفقیت هائی که بدست اورد متوجه این نکته بود که او برای استواری بنائی که ساخته نیاز به زمان دارد  تا مردم قندهار و هرات به وضع جدید عادت کنند ، به همین جهت برای پیشگیری از واکنش دربارایران  که مسلما پس از آگاهی از شورش  نمیتوانست بی اعتنا بماند و برای سرکوبی او و شورشیان  نیروی نظامی به قندهار میفرستاد .

دست به اقدام جالبی زد که موجب فریب سران دولت مرکزی گردید . او برای گول زدن پادشاه و درباریان وسران دولت  چاپارهای ویژه ای به اصفهان گسیل داشت ، وهدایای فراوانی برایشان فرستاد .ودر نامه هائی شاه  ووزیران را از خوش نیتی خود مطمئن ساخت ، و اطاعت  وفاداری مردم را به پادشاه یاد اوری کرد . ونوشت که اقدام انجام شده فقط یک شورش علیه تجاوزکاری های گرگین خان و سپاه گرجی ها بوده است . واو قول داد که چنین رفتاری دیگر تکرار نخواهد شد . ویکبار دیگر وفاداری واحساسات پاک خود را نسبت به شاه وسران دولت یاد اوری کرد . وبعد هم نوشت که امیدواراست شاه وسران دولت به او اعتماد کنند  وبه مردم  فرصت بیشتری بدهند تا بتدریج آرامش به قندهار بازگردد. زیراهرگونه تصمیم تندی موجب پیچیدگی بیشتر اوضاع خواهد شد .

فاصله زیاد میان قندهار واصفهان  باعث شده بود که دربار و دولت آگاهی زیاد  ودرستی  از جریان شورش  وچگونگی مرگ گرگین خان  نداشته باشند . بعلاوه دربار ودولت  با سابقه ای که از میرویس در مدت اقامت او در اصفهان داشتند  بر این پندار بودند که گزارش های میرویس با حقیقت برابر است . در نتیجه هیچ کدام از مقامات در صدد بر نیامد تا گروهی را برای تحقیق وبررسی به محل اعزام نماید . 

سیاست میرویس برای فریب دادن دربار ودولت ایران  بیش آز آنچه خود او میپداشت  موثر واقع گردید ، ویکی از علل اصلی خواب خرگوشی دربار راهم همان گروهی فراهم کردند که مخالف گرگین خان بودند که بهر حال بیگانه بود وبر یکی از ثروتمندترین ایالات ایران حاکمیت یافته  وعملا با حضور سپاه گرجی آن استان را زیر فرمان مستقل خویش گرفته بود  بدین سبب میخواستند به هر طریق اورا از والی گری بیاندازند . به این جهت دربار و دولت که نمیخواست دردسر های دیگری بیافریند  روزگارش را در غفلت کامل از این جریانات میگذراند . وهمین امر موجب شده  تا میرویس برای استواری موقعیت خود فرصت لازم را بدست اورد .

پس از قریب سه سال که از شورش قندهار میگذشت دربار ودولت بتدریج متوجه اقدامات دوگانه میرویس و قندهار گردید . در سال هزارو هفتصدو یازده میلادی  تصمیم گرفتند تا سپاهی را اعزام نمایند .شاید قندهار را به ایران بازگردانند.

در کتاب تاریخ ایران  ، پژوهش دانشگاه کمبریج  آمده است :  فردی که برای سرکوبی میرویس وبرانداختن شورش قندهار در نظر گرفتند نامش خسرو خان بود که در آن روزگار داروغگری اصفهان را بر عهده داشت ، او هم گرجی بود  وبرادر زاده گرگین خان و طبیعتا تبار ایرانی نداشت ، برای اعزام نیرو به قندهار مدتها بین سران دولت و درباری ها کشمکش بود  ، زیرا گروهی میخواستند که فقط از سپاهیان گرجی استفاده نمایند ، اما دسته دیگر مخالف این امر بودند  ومیگفتند که چون مردم قندهار علیه سپاه گرجیان شورش کرده اند پس باید سپاهیان ایرانی اعزام بشوند و همین گفتگوها بیش از یکسال ونیم طول کشید . تا عاقبت دولت دو گروه نظامی را مامور کرد  دسته از قزلباش ها ودسته ای دیگر از گرجی ها که همین دوگانگی سبب آن گردید که یک فرماندهی واحد بر ایشان حکومت نداشته باشد ، 

مشگل بزرگی که در این لشگر کشی وجود داشت ، حضور جاسوسانی بودند که با میرویس روابط نزدیک داشتند و در هر فرصتی تمام اخبار وگزارش های لازم را برایش میفرستادند  ودر نتیجه میرویس از تمام اقدامات و چند وچون قشون اعزامی اطلاع داشت  ومیدانست که در مقابل آنها چه باید بکند ،

دوسر سو کشیش  مینویسد  علت اصلی شکست خسرو خان وسربازانش در این ماموریت ، حضور یک مامور عالیرتبه  در سررشته داری سپاه بود ، این شخص از موقعیت عالی خود سوء استفاد میکرد ودر تمام جلسات حاضر بود و از اقدامات و اسرار وتصمیم های خسرو خان وسران نظامی مطلع میگردید و میرویس را در اسرع وقت از تمام آن گفتگوها مطلع میکرد  وعاقبت هم با برداشتن صندوق و خزانه مالی لشگریک نیمه شب  فرارکرد وبه میرویس پیوست و«بعد ها در حمله افغانها به اصفهان راهنمای افغانها بود »

یکی دیگر از عوامل پیروزی میرویس بر سپاه ایران منابع اطلاعاتی او در بین درباریان و سران دولت بود که بعلت مخالفتشان با حضور گرجیان در بین مقامات کشوری کوشش داشتند تا بهر وسیله موجبات شکست خسرو خان را مقابل میرویس فراهم آورند « ولو آنکه قطعه ای از خاک ایران بدست عوامل افغانی جدا شود » بدین جهت رابطه خود را با میرویس حفظ کرده و تمام اطلاعات لازم را با سرعت در اختیار او قرار میدادند . بگونه ایکه میرویس همیشه جلوتر از سپاه ایرانی گام بر میداشت  وبا وجود انکه سپاه تجهیز شده ای در اختیار نداشت ولی کلیه وسائل پیروزی اوراهمین چند دستگی خود ایرانی ها فراهم مینمود . 

میرویس که از همه تصمیمات  دولت ایران و خسرو خان  آگاه میشد، و دقیقا میدانست نفرات سپاه همراه او چند تن واز کدام تیره ها هستند  وهمچنین از تاریخ حرکت  و  ورود سپاه از هر نقطه به منطقه دیگر اطلاع کافی پیدا میکرد ،دست به یک فریبکاری زد،پیش از رسیدن سپاه  ایرانی به نزدیکی قندهارکلیه مزارع را از بین برد،  دام هاو دامداران را به مکان های دور دست کوهستانی فرستاد  و هر آنچه خوراکی بود به داخل قلعه منتقل کردو دستور داد تا قنات هارا بکلی کور کردند . در نتیجه،  ایجاد گرسنگی و از همه بدتر عدم دسترسی به علیق وعلوفه برای چهار پایان ، سپاه را زمین گیر کرد که دوچار قحطی شدید شدند .

ابتدا لشگر ایران کوشش داشت با شبیخون زدن به اطراف قندهار شاید موجب شود که میرویس و جوانانش از شهر خارج شده وبا آنها روبرو گردند . ولی میرویس که بسیار زیرک تر از آنها بود هیچگاه تن به چنین بی پروائی نداد، این قحطی  وگرسنگی شدید موجب مشاجرات و سوء تفاهم بین لشگریان ایرانی و سپاه گرجی شد وبه تدریج انها را از هم دور کرد ، وعاقبت هم لشگریان قزلباش سوارنظام  که هر روز شاهد مرگ  اسب ها وچهارپایانشا ن از گرسنگی بودند  . و نیزخود آنها هم به علت بدی تغذیه دوچارانواع بیماری ها میشدند ،  تصمیم به عقب نشینی گرفتند و بدون اطلاع به خسرو خان یک نیمه شب شروع به عقب نشینی کردند تا شاید در سرزمین های دیگر دسترسی به اب وغذا پیدا بکنند .خسرو خان وآرتش گرجی وقتی خود را تنها یافتند ومتوجه شدند که به تنهائی قادر به مقابله با جوانان قندهاری نیستند ناگزیر آنها هم مجبوربه عقب نشینی شدند  . ولی برای آنکه با نظم و ترتیب حرکت کنند تمام بنه و تسلیحات خود را در جلوی سپاه قرار دادند و خود خسرو خان با تعدادی از زبده سوارانش در عقب حرکت میکردند تا مانع از هرگونه شبیخون جوانان قندهاری به بدند اصلی سپاه  بشوند .

میرویس که از بالای برج های قلعه جزئیات حرکت سپاه ایران را زیر نظر داشت ، وکیفیت عقب نشینی را مشاهده میکرد  به تعدادی از جوانان قندهاری آماده باش داد وهنگاهیکه جاسوسانش به او خبر دادند که تعداد کمی از گرجی ها با خود خسرو خان عقب سپاه حرکت میکنند ،از قلعه بیرون امد و ناگهان بر آنهاتاخت آورد  در این حمله خسرو خان کشته شد و تقریبا سپاه همراهش هم نابود گردید ، بدستور میرویس جوانان قندهاری با سرعت خود را به قسمت بارو بنه لشگر رساندند  وبا حمله به سربازان گرسنه و بیرمق بسیاری را از پا در آوردند وتمام وسائل لشگر را غارت کردند ، بعد هم  به سمتی که قزلباش ها رفته بودند روی آورد ، آنها که تصور نمیکردند دوچار چنین حمله ای از پشت سر بشوند اسلحه را از خود دور نموده وچون اسباهایشان هم رمق حرکت نداشتند پیاده و بینظم همراه اسب ها  راه پیمائی میکردند  که جوانان قندهاری رسیدند وپیش از انکه قزلباش ها فرصت جمع و جور کردن خودشان را پیداکنند مورد تهاجم قرار گرفتند  تعدادی کشته شدند وبسیاری زخمی روی زمین افتادند  وقندهاری ها تمام اسلحه و اسب ها وبارو بنه انها را باخود بردند ، ولی قسمتی از سپاه گرجی ها توانستند با جنگ وگریز از مقابل قندهاری ها بگریزند .

مرگ خسرو خان فرمانده کل واز هم پاشیدگی سپاه  دولت ایران را وچار وحشت وهراس کرد ، از همه بدتر بعلت دو دستگی بین سران دولت ایران هیچکس داوطلب رفتن به جنگ نبود . 

لکهارت در کتاب علل سقوط صفویه  مینویسد :  بعد از دوسال که از این شکست و مرگ خسروخان میگذشت عاقبت  والی دیگری برای اعاده قندهار گسیل شد ، نامش قورچی باشی محمد زمان خان شاملو  بود : او هم پس از چندماه که تدارکات جنگی میدید  ومدتی هم در راه بود نزدیکی های هرات  دوچار بیماری گردید و زمین گیر شد وپس از هفته ای در گذشت و لشگر بی سرپرست بی پرنسیب و بی ایده ایران ناگزیر از هم پاشید . وسلطان حسین بی حال معتقد شد که این سرنوشت را خداوند وائمه اطهار برای ایران رقم زده اند  وبیش از این نمیتوان کاری کرد .

تاثیر روانی بی اعتنائی شاه سلطان حسین به سرنوشت یک قسمت ثروتمندی از سرزمین حاصلخیز ایران ، درباریان و دولتی ها را بتدریج وادار کرد که قندهار وهرات را بکلی فراموش کنند . در نتیجه مراجع قدرت  به این فکر افتادند که  میرویس  را بحال خود بگذارند  وتا وقتی او مزاحمتی برای پایتخت فراهم نکرده در همان قندهار وهرات آزاد باشد .به همین سبب میرویس تا زمان مرگش حمله دیگری از سوی حکومت مرکزی متحمل نشد ، سراسر منطقه  را زیر استیلای خود گرفت ، مستقلا به حکومت پرداخت  و برای خودش عنوان وکیل را انتخاب نمود و عملا پایه گذار یک کشور مستقل گردید  : بعداز مرگ میرویس که در سال هزارو هفتصدو هفده میلادی اتفاق افتاد  وچون فرزندانش خردسال بودند ومردم میخواستند که نام ویاد میرویس را برای خودشان زنده نگاه دارند به این جهت  برادرش را بنام عبدالعزیز جانشین او  وبعنوان وکیل برگزیدند   ولی او به این فکر افتاد که با دربار ایران سازش کند و چون مردم از چنین اقدامی ناراضی بودند ، در نتیجه برادر زاده اش یعنی میرمحمود در سال هزارو صدو بیست هشت قمری برابر با هزارو هفتصدو هیجده میلادی  اورا  از پای در آورد  وخود فرمانرواگردید .

دکتر احمد تاج بخش در کتاب تاریخ صفویه  مینویسد :  میرویس هنگام مرگ دوپسر داشت ،نام فرزند بزرگش میر محمود بود که در آن تاریخ هیجده ساله بود  ، به همین سبب مردم برادر میرویس را بنام عبدالعزیزبجانشینی او انتخاب کردند ، او عقیده داشت  که با حکومت اصفهان صلح کند  ومیخواست نمایندگانی به اصفهان بفرستد  وشرائطی را پیشنهاد نماید ، که این نامه اتفاقا بدست محمود پسر میرویس افتاد  واز مضمون آن اگاه گردید ، در نتیجه عموی خود و همکارانش را که با صلح موافقت داشتند شبانه از پای در آورد  وبه مردم اعلام کرد که عموی من به قوم خود خیانت کرده  ومیخواست که ما را مجددا تحت قیمومت سلاطین صفوی  ورافضیان در آورد  به همین جهت اورا از پای در آوردم تااستقلال ما محفوظ بماند 

 در قندهار وهرات دو تیره زندگی میکردند « غلزائی وابدالی »که پیوسته باهم برسر بدست گرفتن قدرت رقابت سختی داشتند  ، ولی در دوران میرویس که خود از غلزائی ها بود منطقه آرام باقی ماند وابدالی هاهم با او همکاری میکردند ، اما پس از مرگ عبدالعزیز بین این دو طایفه اختلافات سختی ایجاد شد  و جنگ در گرفت ، زیرا سران طائفه ابدالی پس از مرگ میرویس علاقمند بودند که با اعزام نمایندگانی به پایتخت وفاداری خود را به پادشاه ایران اعلام دارند ، درنتیجه جنگی که در گرفت  رئیس طایفه ابدالیها بنام اسداله بدست میرمحمود کشته شد . و میرمحمودکه مخالف هر گونه رابطه ای با دولت ایران بود ، سر اورا برید وبرای سلطان حسین به پایتخت فرستاد، 

سلطان حسین ابدا متوجه پیام  میر محمود نگردید و این اقدام  را نشانه وفاداری او دانست   وبه او لقب حسینقلی خان داد واورابه سمت والی قندهار معین کرد . که باز همین اقدام سلطان حسین ودولت ایران تا مدتی به میرمحمود فرصت داد تا قدرت خود را تثبیت نماید و نظر مردم هر دو طایفه را به اقدامات بعدی خودجلب   و موافقت سران تیره ابدالی را هم برای حمله به اصفهان بدست اورد  .

لکهارت مینویسد همین بی اعتنائی پادشاه و سران ایران به سرنوشت مناطق مختلف موجب آن شد که بعضی از شیوخ خلیج فارس که با کمک ایادی انگلستان قصد استقلال جزائرمحل سکونت خود را داشتند سر بلند کنند  ونخستین انها سلطان سیف دوم  امام عمان بود که بحرین رادر دوران شاه سلطان حسین بدون هیچگونه زحمتی  اشغال کرد و خود را فرمانروای بحرین خواند .  وبتدریج هم سایر جزائر ایرانی خلیج فارس به سرنوشت بحرین دوچار شدند . 

در همان ایام هم اقوام سنی مذهب <لزگی>در شمال غرب کشور نا آرامی هائی بوجود آوردند ، وچون با بی اعتنائی حکام ایرانی روبروشدند با همدستی با< شروانی >ها که آنهاهم اهل تسنن بودند ، روی به سوی باب عالی در عثمانی آوردند  واین دو طایفه وسیله ای فراهم کردند که دولت عثمانی هم در شمال غرب کشور شروع به تجاوزاتی نمود و پاره ای از نقاط مرزی را اشغال کرد وبر اثر بی لیاقتی سران ایران  آب هم از آب تکان نخورد .

و باز طوائف کرد که دارای مذهب سنی بودند واز ستم والی های بیگانه و غیر ایرانی بجان آمده  سر بشورش برداشتند  وابتدا تا شهر همدان پیش آمدند  و چون مقاومتی از قوای دولتی در مقابل خود  ندیدند تا نزدیکی های اصفهان را به اشغال خود در آوردند.

یکی از مبلغان مذهبی که آن زمان در ایران بود بنام « برنارد دوبورژBourges» نوشته است : ایران در نهایت پریشانی  وویرانی است از عدل وداد خبری نیست  و هر کس به میل خود ، بی انکه بیمی از مجازات  داشته باشد  هر عملی که بخواهد مرتکب میشود . پادشاه صفوی نه حیثیت دارد نه قدرت  ونه پول  که جلوی اقدامات بیرویه را بگیرد، اعیان واشراف وسران دولت و درباریان  با یکدیگر مخالفند، چند دستگی بین انها کشور را به ویرانگی کشیده   و پادشاه هم کاری جز ارضاء شهوت خود ندارد ، او تنها کاری که در طول سال انجام میدهد فروش فرامین است و یا پیداکردن یک دختر جوان که اورا صیغه کند .

کروسینسکی در کتابی بنام  تاریخ آخرین انقلاب ایران که در تاریخ هزارو هفتصدو بیست وهشت میلادی در لندن منتشر گردیده  ودر سال هزارو صدو چهارده قمری بوسیله ابراهیم نامی با نام عبرت نامه به ترکی ترجمه گردیده ، و آقای عبدالرزاق دنبلی آنرابه فارسی  برگردانده  مینویسد : پس از ماه ها مذاکره و گفتگو بین سران حکومت ایران بالاخره تصمیم گرفته شد برای مقابله با محمودو ممانعت از جسارت افغانها قشونی را به سرکردگی شخصیتی بنام لطفعلیخان  که از بستگان نزدیک اعتمادالدوله صدراعظم ایران بود بسوی قندهار اعزام دارند ، محمود در این موقع در کرمان بود  و مقدمات حمله به اصفهان را فراهم میکرد ، لطفعلیخان با قشون خود به کرمان رسید و محمود نتوانست مقابل سربازان ایرانی مقاومت نماید پای به فرار گذارد  وبه قندهار مراجعت کرد .همین که بزرگان درباری شنیدند  محمود بدست قشون لطفعلی خان شکست خورده و متواری شده وقشون ایران مصمم است به سوی قندهار حرکت کند ، دوچار حسادت شدید شدند و برای ممانعت از اقدامات قشون ایران دست به انواع تحریکات زدند ، به گونه ایکه  ، از ارسال وسائل کار وتجهیزات لازم و حقوق سربازان خودداری  وپول لازم برای تهیه علیق و غذای سربازان را بموقع ارسال ننمودند  ،تا آنجا که قشون در بیابان های اطراف کرمان  از حرکت باز ماند ،

لطفعلی خان دست به کار دیگری زد که میتوانست  باعث نام اوری او گردد .او تصمیم گرفت به مسقط حمله کند واعرابی که آن جزیره را اشغال کرده بودند اخراج نماید . بسوی بندر حرکت کرد ودر انجا با پرتغالی ها وارد مذاکره شد تا چند کشتی از آنها اجاره نماید ، اما مخالفان لطفعلیخان در دربار  از پرداخت هرگونه پولی برای این اقدام هم خودداری کردند  وبه همین جهت لطفعلیخان  مایوسانه با لشگر خویش در ساحل بیحرکت باقی ماند 

در واقع بزرگترین مصیبت کشور همین ارثیه بجای مانده از دوران شاه عباس اول بود. « که شعار تفرقه بیاندازو حکومت کن » را باب کرد و چند دستگی بین سران کشور همچنان ایران را رو به فنا میبرد. خواجگان وگرجی ها وچرکس ها از این موقعیت حد اعلای سوءاستفاده را مینمودند  وشاه سلطان حسین هم سرگرم کار خودش بود .

لطفعلی خان هنوز در ساحل بود که به او اطلاع دادند  میرمحمود از دوری او از کرمان حد اکثر استفاده را نموده  وبا اطلاعاتی که جاسوسانش در اختیار او گذاردند به کرمان باز گشته وتمام شهر وقلاع اطراف را تصرف نموده .

یک چنین اهانتی برای لطفعلی خان  کافی بود که اورا از یاس و ناامیدی بکلی بیرون بیاورد  . او بدون از دست دادن فرصت توانست قسمتی از سپاه پراکنده وگرسنه خود را جمع اوری کند، وبا این گروه کوچک روی به کرمان بیاورد ، وبا برنامه ریزی دقیق و یک حمله غافلگیرانه  محمود افغان را چنان شکست سختی داد که او ناچار بارو بنه خود را رهاکرد  وبا شرمساری بسیار به قندهار گریخت  . خبر این پیروزی لطفعلی خان  در سراسر ایران پیچید  وباعث امیدواری بی پایان مردم گردید . زیرا سر انجام مردم متوجه شدند  که تارو مارکردن افغان ها که از آغاز شورش شکست ناپذیر مینمود  دیگر کاری محال وناشدنی نیست  . لطفعلی خان که متوجه بود موقعیت شهر کرمان از لحاظ نظامی  برای محمود چه اهمیت زیادی دارد  لذا لشگر مجهزی رازیرنظر چند فرمانده لایق در انجا مستقرکرد،  بگونه ایکه تا سال هزارو هفتصد بیست پنچ میلادی  این شهر در مقابل حملات محمود پایداری نمود .

پس از برقراری نظم وسازماندهی کار ها ، او در صدد برآمد تا انتقام این نابهنجاری ها را از درباریان بگیرد ، وبرای انجام همین نقشه بود که او دوباره متوجه سواحل خلیج فارس شد ، زیرا بسیاری از درباریان مخالف او واعتماد الدوله درآن نواحی املاک بسیار وسیع وآبادی داشتند که ثروت هنگفتی برای درباریان فراهم کرده بود ، لطفعلی خان به بهانه آنکه سربازانش مدتی است حقوق خود را دریافت نکرده اند و اسب ها وچهارپایان بعلت نداشتن علیق در حال مرگ هستند سربازان وچهارپایان را در میان املاک درباریان پراکنده کرد  تا بتوانند ضمن چراندن چهارپایان ارقامی راهم بعنوان هزینه زندگیشان از مباشرها وکدخدایان نماینده درباریان وصول کنند . و همه اسب ها وشتر ها واسلحه های موجود آنها را بدون پرداخت پولی به  بهانه آنکه سربازان در جنگ هستند ونیاز دارند مصادره نمود ودر اختیار سربازانش گذاشت 

 رفتار لطفعلی خان  با سپاهیان چنان بود که نظم وانضباطی که تا آن زمان بیسابقه بود برقرار گردید . وپس از مدتی آسایش در آن املاک  وجبران وسائل از دست رفته ، به سپاه دستور داد  تا به سوی شیراز حرکت کنند ، که از ابتدا قرار بود مرکز تجمع سپاهیان او باشد .  

دراین هنگام در یک جلسه ای که بین سران خواجگان وبعضی از درباریان مخالف اعتمادالدوله صدر اعظم و لطفعلیخان و نیز بعضی از آخوندهادر منزل مریم بیگم  تشکیل گردید .برای جلوگیری از لطفعلیخان و فرو ریختن قدرت صدر اعظم دو تصمیم اتخاذ نمودند 

نخست آنکه  علیه اعتمادالدوله که مدتی بود در سمت صدراعظم باقی مانده وبتدریج میرفت تا تمام قدرت کشوررا قبضه کند اقداماتی صورت گیرد تا اورا از چشم شاه بیاندازند ولطفعلیخان راهم از سمت فرماندهی بردارند .

دوم آنکه شاه راوادار کنند تا شخصا برای جلوگیری از تجاوزاتی که در مرز های ایران صورت میگیرد دست به عملیاتی بزند . وبرای این کارهم دونفر از نزدیکترین کسان به شاه انتخاب شدند   تابا شاه به صحبت بنشیند و اورا اغفال نموده وفریب بدهند  این دو تن عبارت بودند ازحکیم باشی بنام رحیم خان حکیم الدوله ودومی ملاباشی یا شیخ الاسلام زمان« اخوندی  بنام محمد حسین نوه ملا محمد باقر مجلسی مشهور» .

در کتاب تاریخ ایران دوره صفویان پژوهش دانشگاه کمبریج نوشته شده : 

مریم بیگم خواهر شاه که نفوذ کاملی بر درباریان وخود شاه داشت واز همه مهمتر روابط بسیار نزدیکی با سران آخوندهای کشور برقرار کرده بود  توانست باکمک آخوند ها اطلاعاتی را در باره کیفیت مصیبت بار شرق ایران به سمع شاه سلطان حسین برساند ،که از همه مهمتر قضیه اشغال بحرین  واقدامات ایذائی عثمانی ها در مرز های ایران بود،« زیرا بحرین یکی از جزائری بود که مرواریدش در جهان بسیار مشهور  واز نظر سوق الجیشی هم سخت مورد توجه آرتش های انگلیس وفرانسه بود. و ترکان عثمانی هم با ایجاد آشوب وبلوا باز به جنگ سنی وشیعه دامن میزدند و عملا مردم ایران را بجان هم میانداختند ، وقضیه قندهار ومحمودافغان نیز همچنان لاینحل باقی بود»  بدین سبب با هر کیفیتی بود توانستند شاه را وادار به اخذ تصمیم بکنند تا حرکتی بروز دهد، شاه پس از مشاوره با مقامات لشگری  در سال هزارو صدو بیست نه قمری مقارن هزارو هفتصدو هیجده میلادی پایتخت را به قزوین منتقل کند  تا باصطلاح نزدیکتر به مرزهای آشوب زده باشد و او امیدواربود که بتواند سپاهیان جنگجوی لازم رادر شمال غرب ایران تجهیز نماید . بدین سبب با ایجاد هزینه ای بسیار سنگین دربار  را به قزوین انتقال داد ، ولی در عرض سه سالی که در انجا گذراند ،هیچ نوع لشگر کشی موفقیت آمیزی صورت نگرفت و عملا فرصت های بدست آمده با تردید  و دو دلی شاه وکارشکنی های اطرافیانش بهدر رفت ، و شاه سلطان حسین طبق نظریه آخوندها که با استخاره دست به هر اقدامی میزدند « منتظر ساعت سعد بود » که عاقبت هم چنین فرصتی بدست نیامد ، ودر تمام آن مدت شاه وآخوند ها  مشغول صیغه کردن دختران دم بخت قزوین بودند .

دکتر احمد تاج بخش در کتاب تاریخ صفویه مینویسد : بالاخره شاه بدون اخذ نتیجه ای از حضورش در قزوین  تصمیم گرفت که موقتا به تهران عزیمت کند ومدتی در تهران اقامت نماید .عده ای از درباریان و خواجگان از این فرصت استفاده کردند، برای آنکه لطفعیخان را که خویشاوند نزدیک اعتماد الدوله بود و همچنین شخص صدراعظم را  دوچار زحمت بکنند در یک فرصت مناسب  به عرض شاه رساندند که اعتماد الدوله  به سران کرد ها نامه ای نوشته  که با سه هزار سوار  عازم تهران بشوند و کار شاه را که اینک در تهران بسر میبرد تمام کنند وبه لطفعلیخان هم دستور داده که فورا به سوی اصفهان حرکت نماید وپایتخت را در اشغال خود در آورد .

 نامه جعلی  را که از طرف اعتماد الدوله بیخبر از همه جا ساخته بودند در تهران به نظر شاه رساندند که باعث تعجب وتحیر سلطان حسین گردید ، وبا بدگوئی های نابجا اوراچنان تحریک کردند که  شاه کم عقل متلون المزاج ساده  بدون آنکه در صدد تحقیق یا بررسی در باره صحت وسقم نامه بر آیدبه قورچی باشی  که مورد اطمینانش بود دستور داد، همان شبانه وکاملا محرمانه  و بیدرنگ به منزل اعتماد الدوله برود و اورا  طبق سنت با سورمه کشیدن به چشمش از هردو دیده نابینا نماید وبعد هم سر از تنش جدا نماید  .ضمنا همان روز به حاکم شیراز هم نامه ای نوشته شد که لطفعلیخان را که در آنجا مشغول آماده کردن قشون برای حمله به قندهار بود  دستگیر وبه اصفهان اعزام نمایند .

کشیش دو سرسو در باره این اتفاق شرح مفصلی دارد : حکیم باشی و ملاباشی که از دیر باز دشمنی و کینه زیادی نسبت به اعتمادالدوله داشتند  از گردانندگان اصلی توطئه بودند ، برای غافلگیر کردن شاه  که نتواند پیش از تصمیم خود قضیه را بررسی ویا آنکه با دیگران مشورت نماید .برای اجرای برنامه، نیمه شب را اختیار کردند ، معمولا در آن ساعت سکوت کامل بر خوابگاه واطرافش حکم فرماست  وهیچ کس مجاز به ورود به عمارت خوابگاه نیست ، سلطان حسین تازه بخواب رفته بود که ناگهان  این دو شخصیت  درباری مورد اعتماد شاه  سراسیمه وبا قیافه وحشت زده ای خودرا به خوابگاهش رساندند  وبه علامت همدردی عمامه های خود را به زمین زدند  وبه شاه گفتند  که گرچه به خوبی میدانند  این موقع شب وقت مزاحمت نیست که بدون اجازه قبلی وارد سراپرده شاه بشوند  ولی خطر بزرگی که وجود شاه را تهدید میکند باعث شده همه مقررات ادب را کنار بگذارند  تا بتوانند زندگی شخص شاه را نجات بدهند ،نه تنها جان شاه بلکه  همه خاندان شاهی در اثر سوء قصد اعتمادالدوله سخت در خطر میباشد . آنها افزودندکه اعتمادالدوله زمان سوء قصد را همین امشب تعیین و بناست که لطفعلی خان اصفهان را بگیرد وکاخ شاهی راتسخیر نماید و خاندان سلطنتی را قتل عام کند و اعتماد الدوله هم شخصا به یکی از سرداران کرد فرمان داده که امشب با سه هزار نفر وارد سراپرده شاه بشوند  وهمه را نابود نمایند .

سلطان حسین ، نخست از نزدیکی  وبزرگی خطر وحشت زده گردید ، ور همان هنگام هم دو نفر از خواجگان وارد شده و نامه ای با مهرنخست وزیر به دست شاه دادند که همان فرمان حرکت به رئیس یکی از قبائل کرد بود .

از آنجائی که زیر فشار ترس ، اشخاص ترسو و حساس خیلی زود تسلیم قضایا میشوند ، شاه هم از دیدن مهر نخست وزیر پنداشت که توطئه واقعی است  لذا دست وپای خود را گم کرد ، پس از مدتی که توانست حواس خودراجمع کند  با شتابزدگی شورائی از خواجه های حرمسرا و چند تن درباری  که همگی از قبل از توطئه خبر داشتند  تشکیل داد، شورا زیاد طول نکشید  زیرا اعضا شورا درسشان را روان بودند ، تصمیم بر این شد که محمدعلی خان شاملو قورچی باشی با نگهبانان خود به زور وارد اطاق خواب اعتماد الدوله صدر اعظم بشوند  وسر اورا بگیرند وپیش شاه بیاورند .

اعتمادالدوله از همه جا بیخبر ناگهان متوجه شد که قورچی باشی وتعدادی نگهبان بالای سرش ایستاده اند . آنها دست وپای نخست وزیر را بستند و اورا به منزل قورچی باشی منتقل کردند ، گرچه شاه دستور کشتن اورا صادر کرده بود  اما چون اعتمادالدوله از خانواده ثروتمندی بود  قورچی باشی تصمیم گرفت اول اورا زیر شکنجه وادار به نشان دادن محل گنجینه های خود بنماید . 

بمحض انکه به منزل قورچی باشی رسیدند  طبق سنت چشم های اورا در آوردند وسپس اورا مورد استنطاق قراردادند تا محل جواهراتش را افشاکند  واو هم بسیار آسان همه چیز را در اختیار ایشان قرارداد وسپس اورا به زندان منتقل کردند .

دو روزی از قضیه گذشته و همه مردم در تهران از رخ دادها باخبر شده بودند . شاه و مردم برای مقابله با هجوم سه هزارکرد مورد گفتگوسخت مراقب بودند  واز مسافرینی که از اطراف به شهروارد میشدند تحقیق میکردند که آیا اکراد در راه هستند یا نه ؟  شاه کم کم متوجه توطئه وفریبکاری درباریان گردید  واظهار پشیمانی را آغاز کرد  ، این شک و تردید که به شاه سلطان حسین بی حال بی رمق دست داده بود بکلی اورا دگرگون نمود  ،فورا حکیم باشی را احضار کردو با لحن بسیارتند وجدی که از او کاملا بعید بود  دستورداد که زخم حدقه های چشم اعتمادالدوله را بسرعت مداواکند . وبه او گفت که جانش در گرو زنده ماندن نخست وزیر خواهد بود . وبعد خواست تا یک جلسه داوری تشکیل گردد تا به این امر با حضور خود نخست وزیر رسیدگی گردد .

از آنجا که صورت جلسه داوری برای خوانندگان جالب خواهد بود  قسمتی از آنرا نقل میکنم  تا دریابید که اوضاع  اجتماعی و دسیسه های درباریان در دوران پایانی حاکمیت صفویه چگونه بوده است .

روز محاکمه را شاه شخصا معین کرد  وخود او هم در تمام جلسات حضور یافت . خلاصه اتهامات بقرار زیر بود 

اول – از قول یکی از خدمتکاران نخست وزیر نقل شده که او گفته است روزی خواهد رسید که انتقام مرگ پدرم را از فرزند شاه سلیمان و خاندانش خواهم گرفت 

دوم – مهر نخست وزیر که پیوسته بر گردن او آویزان است چگونه در پائین نامه ای که سه هزار کرد  را برای بازداشت شاه فراخوانده بود دیده میشود ؟

سوم – چرا همه تصمیمات  را بدون آنکه با دیگر درباریان مشورت کند به تنهائی اتخاذ میکرده ؟

چهارم –چرا دستورات او بهتر وزودتر از دستورات خود شاه  در شهرستانها اجرا میشده ؟

پنجم – ازدواجهای دختران  وبرادر و خواهرزادگان او که با بزرگان کشور انجام میشد ،دسیسه بر علیه دربار بوده 

ششم – او مذهب سنی داشته  وبه اقوام لزگی که سنی مذهب هستند اجازه داده بود که استانهای همسایه را چپاول وغارت نمایند و فقط ایروان را که برادر زاده اش استاندار انجااست استثناکرده بود

هفتم – به بعضی از برادر زادگانش که هنوز خردسال بودند  مقام حکمرانی داده  

هشتم –ثروت شخصی اورا دستاویز قراردادند و مدعی شدند که چنین ثروتی فقط میتواند متعلق به شاه باشد نه یک فرد    

شخصیت دیگری بنام پطرس دی سرکیس گیلانتز از روی یادداشت های مردی بنام ژوزف مترجم سفارت فرانسه در اصفهان در جزوه ای نوشته است .

 

 Hosein 3    

افزون بر این اتهامات شخصی ، اتهاماتی که به لطفعلی خان  وارد نموده بودند ، به گردن او بستند  وازاو خواستند تا پاسخگوی کلیه آن سوالاتی باشد که حتی به لطفعلی خان نسبت میدادند   .

شاه سلطانحسین که از روی نابخردی وعجولانه فرمان نابینائی اورا صادر کرده بود واینک متوجه دستور ناصحیح وبنیان کن خود شده   میخواست تا هر طور هست داوران وقضات حاضر در جلسه  نظر او را تائید کنند،  به این جهت  به اعتمادالد وله  دستورداد تا در حضور جمع  چنانچه برای دفاع از خود سخنی دارد  بگوید .

 اعتماد الدوله « فتحعلی خان داغستانی » با اطمینانی   که  به بیگناهی خود داشت ودقیقا میدانست که مفتریان و دشمنانش علیه او ولطفعلی خان توطئه کرده بودند   وبه راحتی عقل شاه را دزدیده اند ، بدون تعارف  وبا صراحت و روشنی کامل  ، نخست ازشاه گله کرد ، که چرا بدون بررسی  وتامل و بی آنکه از او و یا دیگران تحقیق وبازپرسی لازم را بعمل آورده باشد تا حقایق امر برایش روشن گردد  اورا محکوم دانسته و چنان فرمان جبران ناپذیری را صادر کرده است ؟ .

 اکنون اثبات بیگناهی  چه سودی خواهد داشت ؟، چون بازیابی  نیروی بینائی  که با  شتابزدگی شخص شاه نابوده شده است بهیچوجه قابل برگشت وجبران  نیست ،  سپس در کمال آرامش  گفت که  با چنین وضعیت اسفباری که برایم پیش آورده اید  اصولا اثبات بیگناهیم چه اثری خواهد داشت ؟ ، زیرا ادامه  زندگی  با نداشتن بینائی  بار سنگینی است که کشیدنش سخت طاقت فرساست ، بدین سبب تقاضادارم که شاه لطف فرمایند و مرا قربانی همان  دشمنانی سازند که سخت مورد اعتماد ایشان میباشند  ومیدانم که حتی با مکیدن خون منهم سیراب نخواهند شد . سپس اعتمادالدوله  با فروتنی  و بدون گزافگوئی  ولی با شهامت کامل خدمات گذشته خود را بر شمرد ،  و نتیجه گرفت که پاداش تمام خدماتش را با همین فرمان نابینائی و درد جانفزای موقعیت کنونی دریافت کرده است !!   . وبعد با استدلالی روشن  به یک یک اتهامات وارده پاسخ گفت وآنها  را مردود شناخت  ، بگونه ایکه هم شخص شاه و هم گواهان حاضر در دلشان بر بیگناهی او شهادت دادند . و آنگاه بود که  شخص شاه برای کسی که همیشه به او وفا دار بوده  سخت متاثر گردید ، بطوریکه اشگ از چشمانش سرازیر شد ، ولی متاسفانه شتابزدگی در داوری وتصمیم گیری عجولانه او بدبختی را بوجود آورده بود که هرگز قادر به اصلاح آن نبود  . سخنان سنجیده وروشن نخست وزیر نابینا شده ، شاه وهمه اطرافیان وداوران وقضات را در تنگنای غریبی قرارداد ،(( زیراآنها که  فقط تشنه قدرت بودند هیچکدام آن جرئت و جسارت را در خود سراغ نداشتند تا با بکار گرفتن خرد خود صریحا بیگناهی اورا اعلام نمایند »  زیرا چگونه میشد نخست وزیر بیگناهی را ازکارهای انجام نداده اش مبری دانست  وصادر کننده چنان فرمان دهشتناکی راکه شخص شاه بود سرزنش نکرد ؟، بعلاوه چگونه امکان داشت که  با برائت  شخص اعتمادالدوله توطئه گران و آن دو تن مشاورین مورد توجه خاصه را تحت تعقیب قرار نداد وایشان را واداربه  اقرار به گناه خویش ننمود؟ ،  شاه و قضات به خوبی دریافته بودند که پی گیری این اقدام علاوه بر شیخ الاسلام و حکیم باشی  پای خواجگان حکومتگر و تعدادی از درباریان تنگ نظر دروغ پرداز راهم بمیان خواهد کشید  که برای شخص شاه حسین و قضات  کاملا خطرناک بود ، پس میبایست برای خروج از چنین بن بستی یکباردیگر به راهی ناصحیح رفت و« بیگناه درمانده ای » را با علم واطلاع  قربانی بی سیاستی و نابخردی   شاه کرد .

رضایت خاطر  اطرافیان چاپلوس شاه در آن بود که بهر حال اعتمادالدوله را به نوعی گناهکار بشناسند  ،  تا شاه آرامش  درونی پیدانماید ، اگرچه با چنین اقدام نابخردانه  حقایق مسلمی  را زیر پا گذاشتند ولی وجدان خفته خویش را یکبار دیگر راحت کردند . شاه هم عملااز ترس آنکه مبادا اعتماد الدوله در صدد انتقام گیری بر آید  مصلحت دید  اورا از دربار واصفهان  دور کند  و فرمان داد تا اورا به یکی از قصرهای سلطنتی در شیراز منتقل نموده  وتحت الحفظ  نگاه دارند  ،« که تا سقوط اصفهان وفروپاشی سلطنت خاندان صفوی دران قصر نگاهداری میشد » وپس از مدت کوتاهی که از سقوط شاه میگذشت اعتماد الدوله هم دارفانی را وداع گفت ،« در باره علت مرگ او هم شایعات فراوانی وجود دارد وپاره ای معتقدند که در آخرین روزها اورا مسموم نمودند تا احتمالا بقصد انتقام گیری با محمود افغان همکاری ننماید »

پس از آنکه شاه بر بیگناهی نخست وزیرش اطمینان یافت ، بعلت وجود دشمنان قوی حاضر در حاکمیت و گروه آخوندهاکه خصم سوگند خورده اعتماد الدوله بودند قادر نشد آن دوتن مفتری راکه چنین بدبختی  بوجود آورده بودند مورد مجازات ویا حتی توبیخ قرار بدهد ، یا لااقل آنها را از کاری که داشتند برکنار نماید ، ویا دستور دهد که مانع آمدن آنها به دربار بشوند ، زیرا آنها تحت حمایت یک گروه بزرگی از درباریان و همچنین  شورای مقتدر خواجگان بودند  که شخص شاه خود تابع وفرمانبر آنها بود  وشاه با تمام بیدانشی اش  کاملا متوجه این نکته بود که اگر بخواهد وارد جزئیات امر بشود زندگی خودش را بخطر خواهد انداخت  به این جهت کوشش کرد تا بر روی قضیه سرپوش بگذارد .

اما در باره لطفعلی خان  ، سردار سپاه و برادر زن اعتماد الدوله که در شیراز باز داشت شده بود ، اورا به اصفهان منتقل کردند وبعنوان یک شخص خطرناک زیر نظر نگاه داشتند ، زیرا میترسیدند که او با ارتباطاتی که با مقامات ارتشی دارد در صدد کینه توزی وانتقام بر آید . وخاندان صفوی را از میان ببرد  واو تا هنگامی که محمود به اصفهان رسید در حبس خانگی نگاهداری میشد . محمود چون از لیاقت وشایستگی لطفعلی خان مطلع بود  بخصوص که یکبار طعم سخت شکست  اورا چشیده بود در صدد دلجوئی از او بر آمد وبه او پیشنهاد همکاری کرد  ولی لطفعلی خان هیچیک از نظرات وپیشنهادهای سخاوتمندانه محمود را نپذیرفت  و حاضر به همکاری با او نشد و وفاداری خویش را بخاندان صفوی بارها اعلام داشت   وعاقبت هم سربازان محمود با هراسی که از این سردار دلیر ایرانی داشتند  اورا در یک شهرک دور افتاده اطراف اصفهان دستگیر وبه پایتخت منتقل نمودند ومحمود پس از مذاکرات حضوری از روی خشم  شخصا این سردار رشید ایرانی را با شمشیر قطعه قطعه کرد

برای آنکه بهتر به جریانات آنروزگار پی ببریم باید کمی به عقب برگردم ، زمانیکه لطفعلی خان  فرمانده سپاه در شیراز بازداشت گردید ، آرتش  مقتدر وجنگجوی او که در واقع تنها لشگر آماده مقابله با محمود بود  در اطراف شهر شیراز اردو زده  ومنتظر فرمان بود  تا این بار به قندهار یعنی به خانه و مرکز شورشیان  حمله نماید که بتواند یکباره خاندان میرویس  ویارانش را از پای در آورد .و ایران را از فرو پاشی نجات بدهد . اما وقتی سپاهیان وفادار به او دیدند که فرمانده آنها را  در یک صبح زود همچون جنایتکاران دستگیر   وبدون آنکه توضیحی به افسران  او بدهند همه سپاه را بلاتکلیف رهاکردند . بسیاری از افسران وفادار به او از ترس آنکه  بجرم واهی همدستی با لطفعلی خان دستگیر نشوند   شبانه اردو را ترک گفته  وهریک به سوئی رفتند  وعملا تنها سپاه منظم و تعلیم دیده ای که میتوانست درراه حفظ وحراست ایران بکار آید از هم پاشید . که این امر کاملا مورد رضایت درباریان وگروهی از اطرافیان شاه  بویژه آخوندها و خواجگان بود .، زیرا میترسیدند که لطفعلیخان پس از حمله به قندهار وبرکندن ریشه فساد خاندان میرویس  به اصفهان باز گردد  و مورد توجه ونظر شاه حسین قرار گیرد .  وبر آرتش ایران مسلط شود .

بعلاوه چون اعتمادالدوله و لطفعلیخان از سران طائفه لزگی  بودند  ، و طایفه لزگی  هم  مذهب خود را که «تسنن» بود کاملا حفظ میکرد بدین سبب  نزدیکی شان به شاه و دولت سخت موجب هراس آخوندهای شیعه شده بود ، وبا تصور اینکه  یک آرتش آماده لزگی آهل تسنن همراه دولت اعتمادالدوله  پشتیبان شاه و مسلط بر امور گردد آنها را سخت بوحشت انداخته بود  ، بدین سبب از هیچگونه تهمت وافترا ودروغگوئی علیه شان دریغ نداشتند و عاقبت هم نه فقط هردوی آنها را از پای در انداختند بلکه با تنگ نظری و بیشعوری خود مملکت را از هم پاشیدند 

لکهارت در کتاب سقوط سطنت صفوی توضیح میدهد که : پیشآمد دستگیری لطفعلی خان و بی سرپرست ماندن تنها سپاه تجهیز شده ایرانی و همچنین   از کار برکنار کردن اعتماد الدوله به سرعت  موجبات هرج و مرج را از هر سوی در سراسر کشور فراهم نمود 

    در تاریخ هزارو هفتصدو بیست ودو میلادی (برابر باهزارو صدو سی چهار قمری )تجاوزات علنی روسیه به ایران شروع گردید ، زیرا پطر کبیر علاقه وافری داشت که به دشت های سبزو خرم ایران در کنار آب های گرم دست رسی پیدا کند  در نتیجه او سواحل جنوب غربی دریای خزر را به اشغال خود در آورد، در حالیکه ایران بعلت عدم وجود یک سردار رشید نظامی و یا سیاست مدار مدبری که بتواند مانع از اقدامات روسیه گردد برای بازپس گرفتن آن سرزمین ها واشغال روسیه کوچکترین حرکتی بعمل نیاورد 

کتاب تاریخ ایران  « پژوهش دانشگاه کمبریج»  تعریف میکند : 

اقوام کرد که ساکن شمال ایران بودند ، وقتی متوجه تجاوزات روسیه گردیدند ، سر از اطاعت دولت مرکزی پیچیده و روی به آشوب آوردند   وهمدان را اشغال کرده   وتا نزدیکی اصفهان پیشرفتند و باز از ناحیه دولت وآرتش ایران هیچ اقدامی صورت نگرفت  .

در خوزستان برای دست یابی به قدرت و والی گری بین قبائل بلوچ  و آل مشعشع زدوخوردهائ خونین انجام پذیرفت  که این خود مقدمه شورش انها علیه دولت مرکزی گردید،  در نتیجه بصورت گروه های تاراجگر به شهر بم  وکرمان تاختند و در آن تاریخ که بم شهر آبادی بود بر اثر حملات بیرحمانه قبائل بلوچ  وغارت آنها تبدیل به ویرانه ای شد در نتیجه امام عمان هم از این فرصت استفاده نمود با تصرف جزائر خلیج فارس به مناطق سرسبز وآب های سرشار از ثروت های دریائی ایران تجاوزکرد . که متاسفانه بعلت مخالفت درباریان و آخوندها با لطفعلیخان سردار سپاه و نپرداختن هزینه های تهیه کشتی و خرید آذوقه سربازان این امر هم بکلی به فراموشی سپرده شد . واز آن تاریخ مقدمات جدائی جزائر خلیج فارس که امروز تبدیل به شیخ نشین های متعدد شده فراهم گردید 

اقوام لزگی  از مدتها قبل از رفتار دربار ودولت و سران اصفهان ناراضی بودند به همین جهت  پس از آنکه اعتماد الدوله «فتحعلیخان داغستانی »  با ان طرز فجیع  کورو از کار برکنار گردید  و لطفعلیخان فرمانده سپاه  به زندان افتاد  وسپاه ایران از هم پاشید ، سربه شورش برداشتند وبرای جلب کمک رو بسوی باب عالی در عثمانی آوردند .

لزگیها در سال هزارو هفتصدو نوزده میلادی  نخست با شروانی ها  وسپس با گرجی های تحت رهبری«وختانگ 

ششم»در تفلیس ، در گیر برخورد مسلحانه شدند ، وختانگ میخواست  ضربه نهائی و کوبنده ای به لزگی ها وارد کند ولی با دخالت حکومت از هم فرو ریخته  و شاه  بیخبر از همه جا دست از این کار کشید،و با قهر، از شاه وحکومت ایران روی برتافت وقسم خورد که  در هیچ موقعی ولو فروپاشی سلطنت هرگز دیگر بنفع شاه صفوی اقدامی ننماید  . در نتیجه شورش وبینظمی ایل لزگی  ادامه پیداکرد .

نا آرامی در بین لزگی ها به ویژه  بدلیل زندانی شدن  فتحعلیخان  سرکرده قبیله آنها افزایش یافت . آنها با همدستی هم مسلکان  سنی  مذهب خود ایالت  شروان و سایر نواحی ماورای قفقاز و همچنین  شماخی  تختگاه شروان را محاصره  ودر تصرف  خویش در آوردند ،   وبه انتقام  مظالم  اهل تشیع که در گذشته نسبت به سنی ها اعمال نموده بودند  انتقام وحشتناکی ازمردم بیگناه آن سرزمین ها  کشیدند و بسیاری را بیرحمانه کشتند  وسپس  شهرها واهالی ان نواحی  را در اختیار سلطان عثمانی  قراردادند . بدین سبب  حکومت ایران عملا نفوذ خود را در سراسر  جنوب غرب ایران از دست داد  وهرج ومرج همه جا را فراگرفت . در نتیجه دیگر حکومت ایران نه در شمال و نه در جنوب کشورقدرتی نداشت  وکشور بدست بیگانگان ستمگری افتاده بود که جز خشونت وبیرحمی و کشتار هیچ نمیشناختند .

در چنین اوضاع واحوالی بود که شاه ودربار و خواجگان ، حکومت قندهار و خاندان میرویس را بکلی فراموش کرده بودند . درسال هزارو هفتصد وهفت میلادی «هزارو صدو هیجده قمری »اورنگ زیب  آخرین باز مانده امپراتوری مغول به مرگ طبیعی در گذشت . وسبب بحران بزرگی در سرزمین مغول گردید  وهمین امر موجب شد تا نقشه های محمود افغانی  فرزند میرویس تامین گردد . زیرا میرویس پدر محمود سالیان دراز در اصفهان به مطالعه در احوال دولت وپادشاه ایران پرداخته   وکاملا به پوسیدگی بافت حاکمیت صفوی پی برده بود که همین تجربیات او در اختیار فرزندش محمود قرار داشت . ولی محمود همیشه از قدرت و ستمکاری مغول ها میترسید  وبه همین سبب نمیتوانست یک سویه به ایران بیاندیشد  که با مرگ اورنگ زیب و هرج ومرجی که در خاندان او پیدا شد خیالش از جانب مغول ها آسوده گردید . و خود را برای حمله به اصفهان آماده نمود 

محمد هاشم در رستم التواریخ چاپ محمد مشیری  تعریف میکند:   امپراتوری صفوی هنوز کورسوئی داشت و میتوانست خود را از فروپاشی کامل برهاند ، ولی هیچگاه به این اندیشه نیفتاد که از این فرجه وفرصت سودببرد . وبرای جلوگیری از آن هرج و مرج عظیمی که سراسر کشور را گرفته بود یک فکر اساسی بکند واز میان ایرانی های دلسوز وعاقل که اورا سالها بود ترک کرده بودند  نخست وزیر ویا فرمانده مقتدری برای آرتشش معین نماید ، بلکه سلطان حسین که سه سالی را در تهران گذرانده بود به اصفهان باز گشت . و خود راکاملا سرگرم مرمت کاخ مورد پسندش در فرح آباد  کنار زاینده رود نمود  وبه این بهانه که در صدد تهیه  وتدارک لشگرکشی  دیگری است همچنان خود را در پیله نابخردی درباریان و حاکمیت خواجگان مخفی کرد  . وتا هنگامیکه خبردوباره ورود محمود افغانی به کرمان زنگ های خطر را بصدا در نیاورد حکومت اصفهان به وخامت اوضاع پی نبرده بود  ، وشاه همچنان غرق در امور زنانه بود  وسرگرم عیش های شبانه .

دوسرسو نویسنده کتاب علل سقوط امپراطوری صفوی مینویسد : محمود افغان « جوانی نوزده ساله» که نه تعلیمات نظامی دارد  ونه آرتشی آماده بلکه گروهی هرج و مرج طلب غارت گر  گرسنه بقصد چپاول شهر ها وایالات مختلف دور او جمع شده اند ، در آغاز بهار هزارهفتصدوبیست ویک میلادی از خبر حمله های لزگیها وبه استانهای مختلف اطلاع پیدا کرد ، و طبیعتا در انتظار  واکنش دربار  وشاه ایران بود تا بفهمد که آرتش ودربار در قبال این حملات و غارت و چپاول استانهای مختلف وثروتمند ایران چه خواهند کرد ، ولی با گذشت بهار و نیمی از فصل تابستان متوجه شد که دربار صفوی قضیه را بکلی مسکوت گذاشته وکوچکترین اقدامی علیه  این وحشی های متجاوز ننموده ، چنانکه گویا این ثروتمندترین  استانهای کشور اصلا ربطی به دربار ودولت ایران ندارند .

محمود با زیرکی کامل رابطه اش رابا تمام دوستان  وجاسوسان پدرش در دربار اصفهان حفظ کرده بود ، وتوسط  جاسوسان و دوستانش در اصفهان کلیه خبر ها را دریافت میکرد  و میدانست که دربار و حکومت در درماندگی ژرفی فرو رفته  و چون مردان کار آمد بکلی از صحنه سیاست ایران دور هستند دولت راه چاره ای نمییابد .

او بخوبی دریافته بود که دولت مرکزی گرفتار کمبود سپاه وپول کافی برای بسیج آرتش میباشد . از همه بدتر شاه که اسیر لذت های حرمسرائی خویش هست ، اصلا حوصله شنیدن رویداد های اندوهبار کشور را ندارد ، مصلحت خویش را در ان دیده که تمام اختیارات دولت را به چند مشاور  وگروهی از خواجگان بسپارد و خود را خلاص کند .

متاسفانه این شاه زنباره  غرق در شراب خواری بعلت بد رفتاری هایش هیچ مرد لایقی را در کنارخود نداشت تا اورا از حقایق مطلع کند . مسئولین هم آن روشن بینی وادراک لازم را نداشتند تا واقعیت ها را درک نمایند . از آن گذشته این مسئولین بجهت بی لیاقتی ها و ندانم کاری ها ونادرستی ها اصولا مورد نفرت وانزجار مردم قرار داشتند . و چنانکه بارها مورخین مختلف متذکر شده اند  اکثریت مسئولین آنروز کشور چون  ایرانی نبودند  درد وتعصبی هم نسبت امور درخود احساس نمیکردند  و جز طمع و آزمندی سیر نشدنی  وخودخواهی  وغرور بیش از اندازه چیز دیگری نداشتند . به همین علت مردم هم بکلی در بروی خود بسته بودند .

زبده التواریخ، نوشته و تالیف محمد محسن  در باره چگونگی انحطاط خاندان صفوی  مینویسد : شاه بدون احساس مسئولیت است ، دولتمردان بدون کمترین کوشش وتدبیر، ملت بدون اعتماد واطمینان به دستگاه حکومتی، وخزانه بدون پول ، ودر چنین موقعیتی بود که  محمود افغانی دریافت   پریشانی اوضاع آنگونه است که همه ارکان دولت در حال پاشیدن ازهم میباشد  و دربارو شاه ودولت کمترین توجهی به استانهای کشور ندارند  ،پس چنین دولتی  با چنین وضعیتی طعمه نخستین اشغالگری  خواهد بود که به پایتخت حمله برد   ، ومحمود فکر کرد  چه بهتر که این طعمه آسان  نصیب خود او گردد .  بدین سبب  بر آن شد که ابتدا استانهای همسایه اش  را اشغال نماید ، و بعدبا اطمینان به پیشروی به سوی پایتخت ادامه بدهد . 

محمود وگروه چپاولگر افغانی همراهش در تاریخ بیست ودو اکتبرهزارهفتصدبیست ویک میلادی شهر کرمان را در محاصره خود گرفتند  . ولی مردم کرمان بخوبی از عهده دفاع از خویش بر آمدند، به این جهت محمود موفق به گشودن کرمان نشد و  در بیرون شهر کرمان متوقف گردید ،  پس از چند روز شروع کرد بغارت دهات اطراف کرمان  وچون از این کار هم بهره کافی بدست نیاورد واین غارت دهاتی های بیگناه همراهانش را راضی نمیکرد ، تصمیم گرفت  که  روی به شهر یزد بیاورد  و آن شهر را محاصره کند ، ولی چون گروه همراهش ارتش تعلیم دیده ای نبودند وفقط به قصد چپاول وغارت شهر های بزرگ و ثروتمند با او همراهی میکردند   از محاصره شهر یزد هم سودی نبردند و دسترسی به منابع ثروت شهر پیدا نکردند . و محمود متوجه شد که اگر بیش از آن این چپاولگران را در بیابان های کویری وخشک پشت دروازه های یزد سرگردان نگاهدارد ، بسیاری از آنها به قندهار باز خواهند گشت  . تصمیم گرفت با سران شهر یزد دغلکارانه به مذاکره بنشیند و انها را بترساند  واز این طریق موفق شد مبالغی بعنوان باج از مردم شهر یزد بگیرد و آنجا را ترک کند .او که به همراهانش وعده ثروتمند شدن داده بود  واینک میدید که دست خالی پشت دروازه های یزد مانده ، تصمیم گرفت که سپاهش را بوعده چپاول وغارت پایتخت ایران  بسوی اصفهان ببرد. 

تاورنیه جهانگرد مشهور درجلد اول کتاب مسافرت در ایران مینویسد : راه بیابانی و خشک بین کرمان و اصفهان دشواری ها وخطرات فراوانی را بوجود میاورد . ولی محمود  قبلا در این باره بررسی های لازم واحتیاط های کافی بعمل آورده بود ، بعلاوه  میدانیم که  افغان ها و قبیله های  ساکن در آن نواحی هنوز هم به سخت کوشی و به قناعت  وبردباری مشهور هستند . بدین سبب همراهان محمود همین قدر که میتوانستند چرای چهارپایانشان را تامین کنند دیگر مشکلی نداشتند  بگونه ایکه در بیشتر  طول راه خوراک آنها ،از کمترین فرد سپاهی تا شخص محمود  فقط مقداری گندم بریان بود که مشتی از آن برای یکروزشان کافی بنظر میرسید .

مردم اصفهان که مانند پادشاه و سران دولتشان در بیخبری کامل بسرمیبردند ، ناگهان این خبر غیر منتظره را از مسافرانی که به اصفهان میرسیدند شنیدند که محمود افغانی و چپاولگران همراهش در راه اصفهان میباشند وتا چند روز دیگر به شهر خواهند رسید ، اما خواب خرگوشی چنان بود که آنها دلخوش کردند به گفته های سران دولت که چون به اندازه کافی آذوقه وخواربار در شهر داریم  دروازه ها را میبیندیم  وآنها را پشت در وازه ها سرگردان میگذاریم تا خسته وفرسوده بشوند  وناچار راه بازگشت را پیش بگیرند

 خواننده گرامی،  اگر به دقت نگاهی به نوشته های مختلف تاریخی اعم از آنکه نویسندگان اروپائی تالیف کرده اند  ویا سیاحان  و جهانگردان متعدد که در آنروز ها از ایران میگذشتند  ویا همچنین  نوشته های بسیاری از ایرانی ها را که بر اساس مستندات واقعی نگاشته شده بررسی فرمائید . در تمام آن یادداشت ها به یک نکته اساسی برمیخورید .« بیخبری وعجز وحقارت  پادشاهی که مسئول زندگی و رفاه  واسایش ملتی بزرگ بوده است  . و دروغگوئی و دغلی اکثریت عظیم دستاندرکاران  ودولتمردانی که پدر در پدر از تمام نعمات و ثروت های بیکران کشور و ملت ایران در حد اعلا سود برده بودند » 

شما ،هنگامیکه شرح تسلیم شدن پادشاه صفوی را به حسین افغانی راهزن شورشی میخوانید  درمییابید که این شخصیت چقدر حقیر بوده   وچگونه ملتی را که دوقرن به خاندان او همه چیز داده بود رها میکند و حتی در آخرین روز ها هم در کمال عجز والحاح  از حسین یاغی میخواهد که  فقط او وزن هایش را در پناه خود بگیرد و زندگی آنها را تامین نماید ، آسایش ورفاه سوگلی های اورا رعایت نماید . نه سخن از ملت ایران است  ونه حرفی از حفظ ونگاهبانی کشور.

و باز در مییبابید که گروه عظیمی از این مدعیان دولتمردی که  همه عمر با غرور وسرمستی پای بر شانه های ملت ساده دل ایران میگذاشتند  وفخر میفروختند  وثروت های بیحد وحصری اندوخته بودند ،  در آن هنگامه چگونه  پشت به مردم کردند  و برای حراست از ثروت های باد آوردشان با محمود ویارانش به همکاری و همیاری پرداختند .و در برابر او با تعظیم وتکریم سرفرود اوردند .

دکترمحمدحسین میمندی نژاد استاد دانشگاه در رژیم گذشته درمقدمه کتاب پرحجم زندگی پر ماجرای نادرشاه افشار به تفصیل در باره اخرین روزهای شاه سلطان حسین بحث میکند و مینویسد : شاه سلطان حسین جبون  وترسو  به عوض اینکه  بفکر چاره باشد  تا محاصره افاغنه را از دور اصفهان بشکند بفکر حیله افتاد ،« حاکم حویزه را که از توابع اصفهان بود »در خلوت پذیرفت  وبعد از تمهید مقدمه ای به او گفت :چون تو « سنی هستی  ومحمود همکیش توست »

میتوانی با محمود کنار بیائی ، کاغذی به او بنویس خودت را واسطه قرار بده .محمود را بعواطف ما امیدوار کن ، بهر ترتیب که میدانی اورا روانه قندهار نمای .

حاکم حویزه که در واقع خودش بسیار مایل بود با محمود همکاری نماید ((در دلش قند آب کردند )) ودر کمال حیله ورزی سر در مقابل شاه فرود آورد وقبول کرد . شرحی به محمود افغان نوشت  وگفت که چون من همکیش جنابعالی هستم و نهایت علاقمندی را به پیشرفت برنامه های شما دارم به این جهت میخواهم آگاهتان کنم  که شاه قوای عظیمی را آماده حمله به شما کرده و ممکن است چشم زخمی به قوای شما وارد شود، باین سبب اگر موافقت فرمائید  من میتوانم شاه را برای امضائ قرارداد صلح آماده کنم  و تعهد میکنم که قوای قزلباش را از تعقیب لشگر افغان موقع برگشت بازدارم ، بعلاوه شاه را حاضر خواهم کرد که قندهار وتوابعش را در اختیار جنابعالی بگذارد  واز این پس هیچگونه دخل وتصرفی در آن حدود وثغور ننماید . حاکم حویزه  این نامه را با صوابدید شخص شاه نوشت ،وسیله قاصدی بصورت محرمانه برای محمود فرستاد . محمود وسران افاغنه وقتی از مضمون نامه مطلع شدند به این نتیجه رسیدند که که قوای قزلباش دوچار ضعف شده  وبا این طریق متوسل به حیله شده اند ،پس باید کار را یکسره کرد.

اما محمود که از طریق جاسوسان و بسیاری از درباریان وسران کشوری از درون مملکت و احوالات شاه سلطان حسین و اختلافات بین سران لشگری وکشوری کاملا اطلاع یافته بود ، پس از گفتگوی بسیار بین سران افغان ها  تصمیم گرفت که پاسخ نامه را بنویسد  ومهیا بودن خود را برای قرارداد صلح با شرائطی که او اعلام میکند بپذیرد .

اول – برای آنکه مراتب دوستی وصمیمیت برقرار گردد شاه سلطان حسین  یکی از دختر های خود را با جهیزیه کافی بعقد محمود در اورد تا رشته الفت برقرارشده محمود بداند  همیشه مشمول عنایات شاه خواهد بود 

دوم – شاه سلطان حسین  تعهد نماید  از قندهار وتوابعش دست بردارد  وآن دیار را در اختیار داماد خود محمود قرار دهد و حدود و ثغور فیمابین را تعیین کند .

این کاغذ بدست حاکم حویزه رسید و آنرا نزد شاه برد . محرمان درگاه وامنای دولت جمع شدند ، راجع به  شرائط محمود بحث نمودند ، از دست دادن قطعه زرخیزی از خاک ایران را یک شرط سهل وساده خواندند وپذیرفتند  ، ولی آخوندها ورمالان گفتند :اینکه دختر سلطان شیعه بعقد یک نفر سنی در بیاید ، جهان زیرورو خواهد شد . شما روز قیامت جواب خدا را چه خواهید داد؟ .

حاکم حویزه که سنی بود از خشم میلرزید گفت : لعنت خدا بر کسانی بادکه ناحق میگویند ،آخر این چه وضعی است ؟ چرا میخواهید برادر کشی راه بیفتد ، چرا نمیخواهید صلح وصفا برقرار گردد ، بگذارید این وصلت صورت بگیرد مردم روی اسایش ببینند . شما با همین عبارت پردازی های بی محتوی  اوقات مملکت را بهدر دادید ، قوای کشور را عاطل وباطل کرده اید ، با طلسم و با رمل واسطرلاب تعیین ساعت  سعدو نحس واز این قبیل مهملات  همگی را سرگرم کرده اید ، فرداست که این مملکت زیر ستم سپاه محمود کن فیکون خواهد شد ، 

منجم باشی گفت : تا خدائی هست و دعای ما مستجاب میشود  محمود هیچ غلطی نمیتواند بکند . سپس روی به طرف شاه کرده وگفت ظل اللها روامداراین سگ روسیاه در آستان مبارکت چنین گستاخی کند فرمان بده اورا بیرون کنند . وشاه سلطان حسین جبون  ترسو که قالب تهی کرده بود همه را مرخص کرد و خود به اندرون رفت تا با سوگلیش خلوت کند .

سپاه افغان  اطراف اصفهان  را مرتبا غارت میکردند . روز بروز بر قدرت جنگی خود میافزودند  وجری تر میشدند  باین جهت با مشورت محمود تصمیم گرفتند برای بدست آوردن غنائم بسیار دیگر و اسیر کردن دختران و پسران بمنظور تهیه وسائل تعیششان به جلفای اصفهان که مقر ومحل سکونت ارامنه بود حمله ببرند . 

ارامنه متوجه خطر شدند ، به امنای دولت و دربار حضرت ظل الهی  مراجعه کردند و با التماس از آنها خواستند که یا آرتش قزلباش بیاید از ناموس و جان و مال انها دفاع کند ، یا به انها اسلحه داده بشود تا خود به دفاع برخیزند . ولی درباریان  و آخوندها به حضرت ظل الله عرض کردند که دادن اسلحه به کافرشرعا جائز نیست ولو انکه بخواهد از ناموسش دفاع کند ، اینها نصرانی و دشمن دین مبین اسلام هستند ، در نتیجه التماس والحاح ارامنه بجائی نرسید .

فشار افغانها بر مردم جلفا روز بروز زیادتر شد  بگونه ایکه  ارامنه جز تسلیم چاره ای ندیدند . ناگزیر سران ارامنه به محمود مراجعه  و تقاضای صلح وسازش کردند، اما  محمود تسلیم بلاشرط آنها را خواستار گردید 

محمود به سران ارامنه گفت :« قوای من خرج دارد ، برای اینکه دست به نهب و غارت نزندو گزندی به مردم جلفا نرسانند باید خیلی سریع هفتاد هزارتومان پول نقد جمع و تحویل خزانه من بدهید . ضمنا باید پنجاه دختر وپسر زیبا روی را انتخاب نموده و به آنها جامه های رنگین بپوشانید  و پیش کش کنید  تا سایر زنان و جوانان شما در امان باشند .

ارامنه تحویل هفتاد هزارتومان را پذیرفتند ولی از پیش کش کردن دختران و پسرانشان سرباز زدند .  محمود هم دستورحمله و نهب وغارت را صادر کرد . هر آنچه در جلفا وجود داشت بغارت رفت ، هرکس مقاومت کرد کشته شد ، زنان و دختران بسیاری برای آنکه به اسارت نروند دست بخودکشی زدند ، عده ای هم به دست سربازان اسیر شدند  ومورد تجاوز قرار گرفتند ، ده روز تمام شهر جلفا در آتش شهوت سربازان افغان مشتعل بود ،دختران وپسران بسیاری نیمه برهنه وسط معبر افتاده و جان داده بودند  وشهر دوچار عفونت شده بود .

شاه سلطان حسین بفکرافتاد بهر ترتیب شده محمود افغان را از ادامه محاصره اصفهان  منصرف نماید  واورا به قندهار باز گرداند ، بدین سبب یکبار دیگر خان حویزه را بحضور طلبید  واورا به آینده امیدوارکرد و از او خواست دوباره نزد محمود برود  واورا برای برقراری صلح وصفا ترغیب نماید .

خان حویزه یکبار دیگر نزد محمود رفت و با توجه به اینکه خان حویزه دل پری از رمال ها وطلسم انداز ها و آخوندهای اطراف شاه داشت  ، روی به محمود کرد  وگفت که گرچه من پیغام شاه را برای برقراری صلح آورده ام  ، ولی به شما توصیه میکنم  که هرگز قبول نکنید  زیرا قوای قزلباش بکلی فاقد روحیه جنگی است ، آذوقه در شهر روبه اتمام است وبزودی قحطی فراخواهد رسید ، ویکسره کردن کار اصفهان بسیار سهل وساده میباشد .

محمود پس از تعارفات بیشمار به خان حویزه به او گفت حال که چنین میگوئید بهتر است  سران افغان ها را از کم و کیف برج وباروی شهر مطلع کنید تا بدانند که نقاط ضعف قوای قزلباش کجاست واز کدام قسمت زودتر میتوان وارد شهر شد .

خان حویزه که سخت از دست آخوند ها ورمالان ودرباری ها عصبانی بود .خود را برای انجام هرگونه جنایتی آماده کرد ، بدون آنکه فکری بحال مردم بیگناه اصفهان بنماید مسرور از وعده های محمود که پس از پیروزی اورا صاحب جاه ومقام خواهد کرد  تمام نقاط ضعف وقوت اطراف شهر را توضیح داد وبه سرداران سپاه پلی را که میتوانستند به آسانی تصرف کنند نشان داد و خداحافظی کرد وبه شهر برگشت  ودر پاسخ شاه هم گفت که متاسفانه محمود از اینکه پیشنهادش را نپذیرفته اید سخت عصبانی است  وگفته  است که پاسخ شاه را با شمشیر خواهد داد . 

 روز بعد در نبردی که بین گروهی از قزلباش  هابه سرکردگی علیمردان خان که مشغول حمل آذوقه به اصفهان بودند با سپاه افغان درگرفت ، قزلباش ها با پشتیبانی مردم عادی در مقابل سپاه محمود ایستادگی نموده واورا وادار به عقب نشینی کردند درنتیجه تعدادی از افغان ها رابه اسارت خود در آوردند ، که در بین این اسرا عمو – پسر عمو ها – وبرادر کوچک محمود هم بودند .

محمود برای نجات جان آنها سخت به تکاپو افتاد وبه شاه سلطان حسین متوسل شد وپیغام داد که اگر اقوام و بستگان اورا از مرگ واسارت برهاند حاضر است شرائط صلح را بپذیرد .  شاه سلطان حسین فورا میرزا اسحق را که از درباریان بود به شهرک بن اصفهان که محل نگاهداری اسرا بود اعزام کرد تا از اعدام آنها جلوگیری کند ، ولی میرزا اسحق وقتی رسید که قزلباش ها از روی عصبانیت همه اسرا را اعدام کرده بودند . که همین کشتار اسرا محمود ویارانش را جری تر کرد وخود را مهیا برای حمله به اصفهان نمودند.

همه مورخین اعم از اروپائی ویا ایرانی نوشته اند  که  بالاخره روزی شاه تصمیم گرفت (( یکی از فرزندانش راکه از دیگران دل وجرئت بیشتری داشت بنام تهماسب میرزا)) برای فراهم اوردن یک سپاه مجهز به قزوین اعزام نماید . اورا لباس زنانه پوشاندند وشبانه باگروهی دولتمردان ودرباریان از بیراهه فرارش دادند تا از راه کاشان به سوی قزوین برود  

این شاهزاده پس از مدتی به قزوین رسید  وگویا سپاه مجهزی راهم فراهم آورد . وقصد حرکت بسوی اصفهان را داشت . اما از آنجا که درباریان و دولتمداران همراهش  آمادگی ورود به جنگ را نداشتند و اصولا همراه تهماسب آمده بودند تا  خودشان را از نائره آشوب وجنگ دور نگاه دارند ، تهماسب میرزای جوان را اغفال کرده  و به او گفتند که

میدانیم محمود وسپاهش هرگز نخواهند توانست بر اصفهان غلبه کنند و بالاخره خسته میشوند وناگزیر عقب نشینی میمایند  وآنوقت برای مافرصتی است که آنها را تعقیب کنیم  ، در عین حال همراهان تهماسب میرزا متوجه بودند  که شاهزاده برای برگشتن به اصفهان عجله مینماید ومیخواهد هرچه زودتر برگردد ، بدین سبب بفکر حیله ای افتادند.   

    چه حیله ای بهتر از آنکه اورا هرشب باشرابخواری ومواد مخدر وزن بارگی چنان از پای در اورند که صبح روز بعد قدرت حرکت نداشته باشد ،  با این اندیشه ناصواب ،  هرشب برای این جوان ناپخته ای که ناگهان از بند نگهبانان و خواجگان  وکنترل زنان اندرون شاه خلاص شده بود ، بساط عیش وعشرت بپا میکردند  واو را مست ولایعقل به تخت خوابش میبردند،در نتیجه روز بعد او در خماری میگساری شب قبل غرق بود بطوریکه  حالی برای اندیشیدن و اینکه چه ماموریتی به او واگذارشده نداشت . وبرای انکه اورا بکلی در قزوین پای بند نمایند شروع کردند از دختران زیبا روی قزوینی تعریف کردن و تا چندی هم هر روز بساط خواستگاری برایش راه میانداختند . بالاخره آنقدر خواجگان وکنیزان  خوشگذرانی  که همراه او بودند ومیتوانستند با بی پروائی در باره زنان و دختران اعیان زاده قزوینی برایش تعریف ها بکنند،  از یکی از دختران قزوینی واندام زیبای او سخن ها گفتند  که تهماسب جوان  ندیده عاشق وشیدا ی دیدارو هم خوابگی با آن دختراعیان زاده  شد  واز کنیزان خواست تا ترتیب دیدار اورا بدهند  .

کسانی که آتش شوق وصل اعیان زاده قزوینی را در دل شاهزاده افروخته بودند  دست بالاکردندو با ترفندها  بساط عقدو عروسی  به راه انداختند  و در نتیجه شاهزاده ای که بقصد نجات پدر تاجدارش به قزوین آمده بود زمین گیرشد ، که طبیعتا همراهان بی درد بی وطنش هم غرق در عیاشی و وزنبارگی ومواد مخدر  در کمال آسودگی ودر تنعم وخوشکامی روزگارشان رامیگذراندند ،بدون آنکه غمی بدل راه بدهند  ویا فکر کنند که مردم ایران چه روزگار سختی را میگذرانند واینکه چرا به قزوین آمده اند ؟

محمود که میدانست شاه سلطان حسین جرئت بیرون آمدن از اصفهان را ندارد . وجاسوسانش هم شرح حال تهماسب میرزا را برایش گزارش کرده بودند  با آسودگی خیال  تصمیم گرفت به خونخواهی برادر وعمویش به شهرک بن اصفهان حمله کند . در این حمله مردم بیگناه شهر قتل عام شدند . وهرچه بود به تاراج رفت . دختران وپسران جوان اسیر دست افغانهای نیمه وحشی شدند ، طعمه لذیذی برای سرگرمی و هرزگی و لهو ولعب آنهاگردیدند   ، شهر تبدیل به ویرانه ای شد واجساد فراوانی در کوچه ها متعفن باقی ماند  و غذای سگ های ولگرد بود ،  بعد از این جنایت عظیم  محمود تمام راه های رسیدن آذوقه به اصفهان را مسدود کرد،  قحط و غلا شهر اصفهان را فراگرفت  بگونه ایکه مردم شهر از گرسنگی بجان آمدند .

 روزها مردم اصفهان اطراف قصر پادشاه جمع میشدند ، صدای فریاد وناله وضجه آنها بلند بود . که ای نایب امام زمان  و ای مرشد کامل آخر بداد ما مردم از پا افتاده برس ، بالاخره  یک روز شاه سلطان حسین که این صدا هارا میشنید تصمیم گرفت شخصا از مردم بپرسد که چه میخواهند ، رفت بین مردم ، سئوال کرد که چرا اینجا جمع شده اید  ، مردم گفتند که ما از گرسنگی بجان آمده ایم  وحال که باید تلف بشویم  حاضریم با دشمن غدار بجنگیم  وحلقه محاصره را بشکنیم ، بدین سبب خواستار آن هستیم که پادشاه بزرگ یعنی قبله عالم  و نظرکرده امامان شیعه و مرشد کامل  پای در رکاب کند وپیشآپیش ما حرکت نماید  تا جان خود را فدای شاه نمائیم ودر پناه قدرت مرشد کامل و همراه سران قزلباش  حساب محمود وسپاهیانش را برسیم  . ولی شاه آنها را بوعده های بیهوده سرگرم میکرد . عاقبت مردم بجان آمدند وروزی عده ای از آن گرسنگان از پای افتاده  به سوی کاخ سلطنتی هجوم بردند . قراولان ویساولان که فریاد و هیاهوی مردم را شنیدند  درهای دولت خانه را بستند . هیچکس از درباریان  حاضر نشد پاسخی به مردم بدهد .  مردم به ستوه آمده از اینکه حضرت ظل اله به آنها توجهی نمینماید،   برانگیخته شده ، سنگ برداشتند ودر دولتخانه را سنگ باران کردند . وفریاد میکردند که ما میخواهیم شاه را ملاقات کنیم .

وقتی به شاه سلطان حسین خبردادند که مردم گرسنه قصددارند به داخل کاخ بیایند ، بدون انکه کسی را معین کند که با مردم تماس بگیرد ، به اطاق محل عبادتش  رفت و خود را درحلقه های دعاخوانده کاغذی  قلعه یاسین و اورادی پیچید که آخوند ها سالیان دراز با آن اوراق فریبش داده و سرگرمش کرده  و به او حالی کرده بودند که این حلقه یاسین ودعاهای مخصوص،  نجات بخش او از همه بدبختی هاست   وشاه از شیخ الاسلام خواست تا بیاید وبرایش دعای وحشت ودعای توبه بخواند و مشغول دعاخواندن و ذکرگرفتن  شد . عاقبت وقتی فریاد ها از حد گذشت  همچنان که کاغذ حلقه یاسین وسوره حمد را به گردن وشانه اش انداخته  وقرآن روی سرش گرفته   و یک دستش در دست شیخ الاسلام  مجلسی قرار داشت  با دستپاچگی وهراس از فریاد های خشمآگین مردم  از اطاق  بیرون آمد و به خواجگان گفت بروید واز مردم بخواهید که مرا آسوده بگذارند وبروند با خان حویزه صحبت کنند و علاج واقعه را از او بخواهند   ، خواجه ها  رفتند اما، خیلی زودبرگشتند وگفتند که مردم میگویند شاه باید شخصا بیرون بیاید وپیشاپیش ما حرکت کند تا ما پشت سرش بجنگ با محمود  برویم  ، خان حویزه دروغ میگوید  وچند روز است که مارا با سخنان تو خالی سرگرم کرده ، در رویاروئی با افغانها  یا کشته خواهیم شد که مسلما از چنین وضعی بهتر است ویا حلقه محاصره را میشکنیم  واز گرسنگی ودیدن مرگ عزیرانمان خلاص میشویم  اما، آخوندهای حاضر و رمال ها که تمام اوقاتشان در میان حرم شاه میگذشت ودر کمال دوروئی ودورنگی وتزویر عمری مردم بیچاره را فریب داده بودند  و در داخل کاخ در کمال تنعم روزگار میگذراندند ودرد گرسنگی را نمیفهمیدند ، گفتند که ما استخاره کرده ایم  در حال حاضر« استخاره راه نمیدهد که شاه بجنگ بپردازد»  باید صبرکنیم تا ساعت سعد فرابرسد، باین جهت درچنین موقعیتی « جنگ نشاید » وبعد

آخوند ها و رمال ها که دور شاه حلقه زده بودند وهریک برایش دعای مخصوصی میخواندند گفتند  که قبله عالم بسلامت باد ، اصولا این مردم نمک بحرام  بی همه چیز چگونه جسارت کرده اند که با پاره سنگ به دیوار قصر پادشاه بکوبند . باین جهت اجازه خواستند که نگهبان های قصر بهر طریق مردم را متفرق کنند ، شاه که نمیدانست چه باید بکند  با سر اشاره ای کرد و با دو دست گوشهای خود را گرفت که ضجه های مردم را نشنود . خان حویزه که حاضر بود واز خدا میخواست که هرچه بیشتر مردم را عصبی وتهییج کند با اجازه شیخ الاسلام  به قراولان دستور داد تا توپ هائی که روی باروی قصر نصب هست به سوی مردم برگردانده وآتش کنند ،  در نتیجه عده زیادی از مردم گرسنه بینوا که نان میخواستند  در خاک وخون غلطیدند و گروهی هم ناگزیر  فرار کردند ، فراری ها از شهر بیرون رفتند ودر میان محاصره کنندگان  طبیعتابا سپاه محمود برخورد نمودند ، ولی طبق دستور محمود که از جزئیات آنچه در درون قصر میگذشت اطلاع داشت ، همه فراریان را به اردوی افغان ها بردند وبا غذای گرم از آنها پذیرائی مفصلی کردند   وبه انها امید رهائی از قحطی و گرسنگی  دادند .

دکتر میمندی نژاد  در کتاب نادر مینویسد  : مردم اصفهان میشنیدند که سپاه محمود  نسبت به کسانی که فرار میکنند  محبت مینماید ، از طرفی دیده بودند که چشم امیدشان ،یعنی ملجاء و پناهگاهشان ، شاه سلطان حسین « سایه خدایشان»  که گفته میشد نظر کرده هست  به آنان توجهی ندارد و جواب استدعاهایشان را با گلوله های توپ میدهد ، ودسته  دسته اصفهان را ترک نمودند ، برای آنکه از گرسنگی تلف نشوند خانه وزندگیشان را رها کردند . گروهی سربه بیابان ها گذاشتند  وگروهی هم به اردوی محمود پیوستند .

بتدریج قوای قزلباش هم دوچار قحطی و گرسنگی گردید . « احمد آقا »سرکرده دسته ای از قزلباش ها  که مردی بود شجاع و وطن پرست ،  وقتی دید که سپاهیانش همه گرسنه مانده اند ، دستور آماده باش به آنها داد و گفت که برای تهیه آذوقه وخواربار میرویم ،قزلباش ها که سرکردشان را ازجان ودل دوست داشتند بفرمان او راه افتادند تا جلوی قصر شاه رسیدند ، احمد آقا به نگهبانان گفت که برای تقویت قوای داخل قصر آمده اند ، با این حیله دررا برویشان باز کردند وآنها به داخل قصر رفتند ویکسره وارد آشپزخانه قصر شدند وشروع کردند به خوردن غذا  وبعد از آنکه سیر شدند به انبار آذوقه قصر که مملو از آنواع خوراکی ها بود هجوم بردند  تا بتوانند برای خانواده هایشان هم غذا تهیه کنند .  

خبر به ظل اله رسید که دسته ای از قزلباش ها به سرکردگی احمد آقا آشپزخانه وانبار قصر را چپاول کرده اند . شاه دستپاچه شد . گفت این چه دیوانگی است ؟ این افراد فکر نمیکنند که این آذوقه مخصوص حرمسرای شاهی است ، 

«چطور ممکن است من وزنانم گرسنه بمانیم »  احمد آقا را احضار نمود وبا تشدد فریاد کرد که این چه عمل جنون آمیزیست که از شما سرزده  . هیچ فکر کرده ای که ما و حرمسرای ما گرسنه خواهیم ماند ؟

احمد آقا عرض کرد  قربان خاکپای جواهر آسایت گردم ، یک عده خواجگان و شیخ الاسلام ومنجم باشی که گرسنه ماندند ، خواهند فهمید به مردم چه میگذرد ، قبله عالم ،  حضرت ظل اله در قصر و در رفاه  وآسایش بسر میبرند ولی جواب درخواست های مردم گرسنه واز جان گذشته که میخواهند در رکاب سایه خدا با دشمن غدار بجنگند را خواجگان با توپ میدهند . شاه سلطان حسین که جوابی نداشت به او بدهد . از در مسالمت در آمد .

همه مورخین نوشته اند :احمد آقا وقتی فهمید که خان حویزه که مورد اعتماد شاه هست  با محمود هم سرو سر دارد وتمام اخبار اصفهان را به او میرساند ، بدین جهت راه امیدی برای مردم نیست  بخانه اش رفت ، و غذائی که در خانه  تهیه شده بود با زهر هلاهل مسموم کرد و همان شب تمام خانواده را دور هم جمع کرد و به انها غذا وشرابی آلوده به سم خوراند تا انها به دست سربازان افغانی نیفتد .

دو سر سو کشیش  در کتاب علل سقوط سلطان حسین به اعتبار یاد داشتهای «یوداکروزینسکی» که خود در آن روز ها شاهد وناظر وقایع بوده مینویسد : بتدریج آذوقه در سراسر شهر پایان مییافت ، مردم بخوردن گوشت شتر واسب و قاطر پرداخته بودند ، پس از یکماه که دیگر چنین گوشتی بدست نمیآمد شروع کردند بخوردن گوشت سگ ها وگربه های ولگرد شهر، در اصفهان دیگر هیچ درختی یافت نمیشد که برگ و یا پوست داشته باشد ، بعد مردم شروع کردند به کندن زمین و بیرون آوردن ریشه درخت هاو پختن وخوردن  وعاقبت چرم کفشهایشان را در آب میجوشاندند ونرم میکردند  بمصرف میرساندند ، سر انجام کار بجائی رسید که رانهای ادم های مرده را جدا و از آن کباب درست میکردند ،  هر روز تعدادی بچه های نوجوان در شهر گم میشدند . یواش یواش تعداد مردگان در اصفهان آنقدر زیاد شد که مردم از دفن آنها عاجز شده بودند  وبعضی از آنها را به زاینده رود میآنداختند بگونه ایکه آب رودخانه مزه ای نامطبوع و بد بوئی پیداکرده بود . بسیاری از متمولین که پول و جواهر فراوان داشتند  بعلت انکه نمیتوانستند به هیچ قیمتی غذاتهیه کنند ، خود وخانوادشان را مسموم میکردند و میمردند در حالیکه صندوقچه های پر از پول طلا وجواهر زیر سرشان بود 

مسئله مرگ میردر اصفهان را بهتر از این نویسنده یاد داشتها که خود شاهد بوده نمیتوان شرح داد .او از قول ارامنه جلفا که نامه هائی برای بستگان خودشان در اروپا فرستاده بودند تعداد مردگان را بالای یک میلیون نفر نوشته . وتوضیح میدهد که اصفهان آن روزگار یکی از بزرگترین وآبادترین و پرجمعیت ترین شهر ها در سراسر آسیا بود . ولی  هنگامیکه  بدست محمود محاصره برداشته شد  وشهر بدست افغانها افتاد فقط نزدیک به صد هزار نفرمردم علیل وبیمار ونزار درآن زنده مانده بودند .

در کتاب زندگی پرماجرای نادر بقلم دکتر میمندی نژاد  از قول محمد هاشم آصف و کتاب رستم التواریخ قصه ای در باره تهیه آش نخود نقل میکند که خواندن این داستان  میتواند میزان درک شاه و خاندانش رادرآن معرکه محاصره بدرستی نمایان کند  :

 در حرم شاه سلطان حسین محشری برپاست ، زیرا طبق دستور شیخ الاسلام مجلسی چندین روز است  تمام افراد از زن و مرد نخود بدست مشغول دعا خواندن وفوت کردن به نخود ها هستند ، شخص شاه و همه شاهزادگان وامنای دولت در این امر خطیر شرکت دارند ، زیرا شیخ الاسلام مجلسی و منجم باشی اعلام کرده اند که اگر سه روز تمام با خلوص نیت  مقادیری نخود را با خواندن دعای مخصوص تبرک کنند وبا آن آش بپزند، یقیننا اثر دعای مخصوص همه سربازان افغانی را که در محاصره اصفهان شرکت دارند نابود خواهد کرد . در خارج از در بارهم شایع بود که شاه وامنای دولت در صدد اقدام مهمی هستند تا افغان هائی که شهررا محاصره کرده اند نابودشوند . پس از سه روز دعاخوانی آش پخته شد  همگی همانجا سر دیگ آش را خوردند  وکاسه هائی راهم برای امنای دولت ودرباریان فرستاده بودند  تا از آش دعا خوانده شده بخورند   . پس از خوردن آش منتظر بودند  که محمود وسپاهیانش دود شوند وبه هوا بروند ، اگر هم احیانا دود نمیشوند لااقل دست از محاصره اصفهان بردارند وبه قندهار باز گردند . آش از هضم رابع گذشت  ولی محمود وسپاهیانش از جای خود حرکت نکردند و محاصره کماکان ادامه یافت . آخوندهائ زیرک حیله گر که دستور پختن آش نخود دعاخوانده را داده اند راه مفری هم گذاشته بودند، باین مضمون « اگرچشم ناپاک به داخل دیگ آش نیفتاده باشد! – اگریک دانه نخود دعا نخوانده وارد دیگ نشده باشد! –اگر باخلوص نیت وهمان طورکه دستور داده شده  دعا خوانده نشده باشد!، ویا ممکن است نفهمیده  وبلااختیار در موقع دعاخواندن فکر باطلی بریکی از کسانی که مشغول دعاخواندن بوده  حادث شده باشد  در نتیجه همه دعاها بلااثرمیگردد» .بهر حال خوردن آش نخود دعاخوانده اثر نکرد  و محمود وسپاهیانش همچنان برجای ماندند ومحاصره ادامه یافت . وشاه دستپاچه و هراسان میپرسید که  پس چه باید کرد .

آخوندهائی که اثرات  دعای نخود را برای شاه تعریف کرده بودند ، اصرار داشتند  مرتبه دیگر  دعای نخود شروع گردد . منتها این بار فقط گروهی مورد اعتماد فقط در دعا خواندن شرکت داشته باشند ، ظل اله هم امر اکید صادر فرمودند که این مرتبه  با دقت  و مراقبت بیشتر تجدید مطلع شود  وآش کاملتری  مهیا گردد. بخصوص دستور فرمودند کلمات دعا  از مخرج اداء شود . دست ناپاک به نخود زده نشود . همه باید وضو گرفته باشند  و همه باید مواظب باشند که خلاف ادبی از آنها سر نزند . زنان ناپاک سر دیگ حضور نیابند . پادشاه عظیم الشان  ناظر خرج را صدا کرد و دستور تهیه وسائل مجدد آش را صادر فرمودند . ولی ناظر خرج به عرض خاک پای ظل اله رسانید . « نخود تمام شده و دانه ای وجود ندارد » شاه سلطان حسین فریاد کشید که بیچاره شدم ، همگی دست بدست هم داده اید تا مرا ذلیل  کنید .چطور نخود نیست ؟ . ناظر خرج بعرض رساند که  قربانت گردم ، انبار آذوقه خالی شده . دیگر چیزی در بساط نیست ،عنقریب قحطی که در خارج وجود دارد بداخل قصر هم سرایت خواهد کرد . شاه فریاد کرد پس شما همگی کوشش دارید که مرا به فلاکت ودرماندگی بکشید  اگر آذوقه تمام بشود پس من  وحرمسرایم چه باید بکنیم . دو دست را روی سرش گذاشت وراه عمارت سوگلیش را پیش گرفت ورفت .

دوسر سو کشیش نوشته است : کسانی که در دربار بودند  مآل و سرانجام کار را میدیدند  ومتوجه بودند که بزودی افغان ها بر اصفهان غلبه خواهند یافت . بتدریج خود را آماده میکردند تا به وسیله ای با محمود سرو سری پیدا بکنند .

بسیاری از آنها دانسته بودند که خان حویزه با محمود ارتباط دارد  به این جهت به او متوسل میشدند وبه  ولینعمت خود که گوشت وپوستشان از او بود بدگوئی را آغاز کرده بودند . از گرد آورده ها و انچه در طول سالیان چپاول کرده بودند سهمی برای خان حویزه میبردند ، وسهمی هم برای محمود افغانی به او میدادند  .

محمود بتدریج فهمیده بود  کسانی که سالیان دراز در اطراف شمع وجود سلطان حسین پروانه وار میچرخیدند . اینک برای چرخیدن بدور شمع وجود او خود را مهیا مینمایند  ، محمود در مدتی که شهر اصفهان را در محاصره داشت با مردم عادی با مدارا ورافت رفتار میکرد ، بخصوص فراری ها را میپذیرفت ، با این طریق مردم را نسبت بخود مهربان کرده بود. 

 ولی در همین جا باید این نکته را یاد آوری نمایم  که محمود هرکه بود و هرچه بود تربیتی داشت که نمیتوانست به خادمین وخائنین به یک چشم نگاه کند . به همین جهت در تمام آن مدت از رفتار اطرافیان شاه سلطان حسین که سعی میکردند خودشان را به او وسران افغانی ها نزدیک کنند بسیار متغیر وناراحت بود ، ولی بنا بر مصالح صدایش در نمیامد  . اما روزی پس از آنکه بعنوان فاتح وارد اصفهان شد وگردونه قدرت را در دست گرفت تقریبا تمام آن کسانیکه به شاه سلطان حسین پشت کرده بودند بعنوان خائن اعدام نمود واموالشان را مصادره کرد  حتی نوشته اند که خان حویزه راهم که آنهمه در پیشبرد مقاصد محمود کوشش کرد به زندان انداخت . واستدلالش این بود که این طبقه که تمام گوشت وپوست وجودشان ار خاندان صفوی بوده ، صرفا برای حفظ موقعیت واموال واملاک خودشان درآن روزها اورا تنها گذاردند  وملت ایران را رهاکردند وبا لطائف الحیل بمن روی آوردند، قابلیت آنرا ندارند که مورد اعتماد واعتقاد قرار بگیرند  ، بهتر آنست که برای عبرت سایرین از میان بروند 

 آنها که تا دیروز شاه سلطان حسین را فائقه جمشید نشان بی بدیل میشناختند و تا هنگامیکه از خزائن او بهره برداری های بیحساب میکردند اورا شجاعترین ووالاترین شاه جهانش میخواندند ، خاک کفشش را سورمه چشم خود مینمودند ، امروز دیگرجسته و گریخته وباگوشه و کنایه به اومیفهماندند که  قدرت مقابله با محمود را ندارد، بهتر آنست که تسلیم او شود . شاه یا نائب امام زمان و مرشد کامل میدید که یاران وغمخواران دروغینش اورا تنها گذارده اند و برای پیوستن به محمود دست بهر اقدامی میزنند ، او متوجه بود که بازار خان حویزه دربین درباریان بسیارگرم شده و همه در مقابلش سر خم مینمایند وطبیعتا  افغان ها که از همه این جزئیات مطلع هستند  دیگردست از محاصره بر نمیدارند .

 متاسفانه دیرهنگام فهمید که تمام  اقدامات آخوندها وشیخ الاسلام و منجم باشی و  دعاها واوراد  ایشان فریب پوچی بیشتر نبوده وهرگز هیچ اثری درنجات اونمیتوانسته داشته باشد ، ولی دیگر قادر نبود گذشت زمان را باز گرداند   ، اوهر روز تنهاتر میشد و حلقه محاصره دشمنان  تنگتر میگردید  ، او میدید حتی از پسرش تهماسب میرزاهم هیچ خبری نرسیده ، در نتیجه درک میکرد تمام آنهائی که سالیان دراز مورد اعتمادش بودند در واقع دشمنان حقیقی او  وملت ایران هستند ،  بسیارنابهنگام ،دانست همان ها که دیوار بلند جدائی را بین او و ملت ایران ساختند واورا درپشت دیوار نگاه داشتند ،  اینک  پشت به او کرده وشتابان  روی به محمود آورده اند ،   

و در چنین پریشان احوالی  باخودش میاندیشید که اگر تسلیم بشود؟ ، اگر محمود را به اصفهان  راه بدهد با او چه رفتاری خواهد کرد؟ . چه رفتاری با حرمسرایش پیش خواهد گرفت؟ ، وبعد  باخود میاندیشد آیا اجازه خواهد داد با زنانم در حرمسرایم باقی بمانم؟ . ویا چنانکه مرسوم پدرانم بوده است ، سوگلی هایم را بعنوان غنائم ضبط خواهد نمود .

و چون ضعیف وزبون و درمانده بود واندیشه این مرد خدا ونائب پیامبر از محدوده حرمسرایش فراتر نمیرفت ، بجای هر گونه چاره اندیشی صحیح و تسلیم شدن به مردم ایران و استمداد جستن از ملت ، فقط  به دوراه فکر میکرد   ، یاخودکشی نماید  ویا تسلیم گردد . 

میدانیم که خودکشی کردن کار هر زبون بیمایه ای نیست . بلکه قدرت میخواهد که در شاه سلطان حسین وجود نداشت .

 

عاقبت برای آنکه از این دلهره وبلاتکلیفی خود را خلاص کند ، متوسل به خان حویزه گردید تا شاید او ترتیباتی بدهد که اصفهان از محاصره بیرون بیاید .

خان حویزه که در جزئیات قرارداشت مطمئن بود که شاه باو مراجعه خواهد کرد ، باین جهت از پیش با محمود قرارهائی گذارده بود . 

وقتی که شاه مطلب را با او در میان گذاشت و باصطلاح در صدد چاره جوئی بر آمد .خان حویزه با بی پروائی اظهار داشت ، اگر آنروز  که محمود  دختر شاه را خواسته بود  وتقاضای وصلت با شاه را نمود  حرف مرا گوش داده بودید  وعمل میکردید ، آیا چنین روزی پیش میآمد؟ شاه ناگهان از لحن خان حویزه درک کرد  که تمام بدبختیهایش از کجا سرچشمه گرفته ، و متوجه شد خودیهای بدتر از بیگانه  که او تمام اعتماد واطمینانش را در آنها متمرکز کرده بود چه اشخاص مزدور وکثیفی هستند.  او متوجه شد خان حویزه  دیگر کلمات قلمبه  وسلنبه  بر زبان  نمیآورد ، نه تنها به او ظل اله نمیگوید  بلکه بجای جان نثارخود را من میگوید   وعلاوه بر همه خیلی هم آمرانه صحبت میکند ، اما از روی بیچارگی و در کمال ناراحتی وخون دل خوردن همه سخنان خان را گوش داد و بعد گفت به عقیده خان ماچه باید بکنیم ؟

 خان حویزه با کمال گستاخی پاسخ داد ،تنها راه چاره آنست که از محمود تقاضای صلح وآشتی بکنید ، زیرا او مسلط است  وقریب نه ماهست شهر را در محاصر گرفته و پیروز خواهد شد .

سلطان حسین در حالیکه میگریست به خان حویزه اختیار داد تا هرطور صلاح میداند ترتیب شکستن محاصره را بدهد  تا باقی مانده مردمان گرسنه اصفهان را از قحطی  مرگ ومیر برهاند .

خان حویزه که اقتدار پیداکرده  در صدد آزار وایذاء آخوند ها بر آمد  . زیرا ماه محرم  وماهی  است که هرسال عزاداری برقرار بود آخوندها در کمال قدرت حاکم بر سرنوشت شهر اصفهان و تمام شهر در عزاداری بسر میبرد .

باین جهت روز بعد نزدشاه رفت در حالیکه شیخ اسلام و پاره ای آخوندها ی متنفذ حضور داشتند گفت که خان سالار محمودقبل از هر مذاکره ای مایل هستند شرط نخست ایشان بفوریت اجرا گردد .

شاه سوال کرد که شرط نخست ایشان چه بود ؟

خان حویزه پاسخ داد، شاهزاده خانمی که مورد علاقه محمود هست با جهیزیه کامل به اردوی ایشان گسیل گردد .

شاه که سخت ناراحت شده بود گفت فعلا که ماه محرم وماه عزاداریست ،خوبست  انجام این درخواست محمود   به بعد از ماه محرم موکول گردد .

خان حویزه که میدانست چه میکند با نیشخندی جواب داد ، صلاح شما وهمه خاندان سلطنتی در اینست که بفوریت به این درخواست امیر محمودکه اختیار جان ومال همگی شما را در اختیار دارد گردن بگذارید . زیرا برای شما که شیعه هستید محرم یعنی ماه عزا ، اما برای امیر محمود محرم یعنی اول سال نو وبرایش عروسی شادی آفرین است . که امیدوارم کارها با این وصلت به صلح ومسالمت خاتمه یابد . شما میدانید که امیر از کشته شدن نزدیکانش بسیار خشمگین است ، این اقدام میتواند تا حدی خشم اورا فروکش نماید .البته بسته است به رفتار شاهزاده خانم .

شاه سلطان حسین وقاحت و گستاخی  خان را میدید . وبعد هم متوجه شد که اول محمود را خان سالار وبعد امیر خواند  در صورتیکه دیگر از قبله عالم وظل اله خبری نیست واین وضعیت خونش را بجوش آورده بود . خواست تعرض کند که خان حویزه گفت بعلاوه با اختیاری که من دارم میتوانم ترتیب همه کارها را بدهم .

شاه ناگهان متوجه شد که افرادی که بعنوان گارد محافظ در قصر حضور دارند همگی از افراد خان هستند . واو عملا در قصر اسیر خان حویزه میباشد . که در این موقع خان حویزه خیلی آمرانه گفت بصلاح همگی هست که این وصلت هرچه زودتر صورت بگیرد . شاه به التماس افتاد که آخر حرمت ماه محرم را نگاه دارید . ولی خان که تعمد داشت در مقابل آخوند ها کینه ونفرت خودش را نمایان کند  گفت که  دیگر دوره این حرفها پایان یافته 

شاه سلطان حسین که دید چاره ای ندارد گفت که وقت نماز است  واز جا برخاست وبسوی خوابگاهش رفت . وپس از نماز واستغاثه بدرگاه خداوند  استخاره کرد که دخترش را نزد محمود بفرستد یا خیر استخاره اش خوب آمد . دخترش را احضار کرد وقضایا را با او در میان گذاشت وبه او گوشزد کرد که او با این وصلت میتواند  تنها ناجی خاندان سلطنت باشد . و بعد از او پرسید که آیا با این وصلت راضی هستی یا خیر ؟

شاهزاده خانم گفت  هر چه قبله عالم امر بفرمایند اطاعت میکنم  که دلالت بر رضایت او بود .

اما شاه که میخواست در واقع معامله ای انجام شود واو قبل از ازدواج از سرنوشت خودش مطمئن بشود خان حویزه را در همان خوابگاه پذیرفت و گفت که شرط محمود را قبول میکنم ،اما بهتر است که قراردادی بسته شود وصلح وصفا برقرار گردد ، ووصلت هم بخیرو خوشی صورت بگیرد .

خان حویزه که وقاحت را بحد اعلا رسانده بود با بی شرمی گفت  قبل از هر مذاکره واقدامی باید وصلت انجام بشود .

شاه سلطان حسین که از این همه بی پروائی به ستوه آمده بود . قدرت وجرئت پاسخ گوئی هم نداشت  بکلی ساکت ماند .

عصر همانروزکجاوه ها  ومحمل ها با عده ای که خان حویزه تعیین کرده بود شاهزاده خانم رابه اردوی محمود بردند .

به محمود خبر دادند  ارشد شاهزاده خانم ها که در زیبائی و وجاهت سر آمد  است حاضر به وصلت شده وبه اردو میآید 

محمود دستور داد تا وسائل پذیرائی را فراهم کنند . همین که شاهزاده خانم و همراهانش به اردورسیدند ، مراسم جشن وسرور وشادی برپا گردید . شاهزاده را به چادر مخصوص بردند . بزرگان فرصت طلبی که به ولینعمت خود خیانت کرده و همراه آمده بودند  برای اولین مرتبه به خدمت محمود میرسیدند در بوسیدن دست وپای محمود بر یکدیگر سبقت میگرفتند ، در مدح و ثنای او مبالغه میکردند ،محمود دستور داد در چادری دیگر از این بزرگان پذیرائی نمایند . خان حویزه وقتی دید که بسیاری از همراهانش که تا دیروز سر بر درگه شاه سلطان حسین  میسائیدند  وامروز در مقابل محمود به خوشرقصی وچاپلوسی مشغول هستند واز او پیشی گرفته اند  کسل وناراحت شد  ولی باخود گفت که خودکرده را تدبیر نیست .

محمود نظری به خان حویزه انداخت  وگفت : جناب خان ما از محبت های شما متشکریم و مجاهدت های خان همیشه در نظر هست بخصوص از پیشکش وهدیه ای که برای ما آوردید و عیش ما را تکمیل کردید . محمود در موقعی که عبارات اخیر رامیگفت قاه قاه میخندید ، وطرز رفتارش برای خان بسیار موهن بود .خان حویزه  از خنده محمود ، از این که به او توهین نموده  واورا مهیا کننده وسیله عیش خطاب کرده  دلش سخت بدرد آمد ،ولی دیگر کار از کار گذشته بود ، و او سرافکنده در مقابل محمود ایستاده .

مراسم عقد توسط آخوندی که از افغان همراه محمود آمده بود انجام گردید ، وخان حویزه هم  شخصاجزء امضاکنندگان سند ازدواج شاهزاده خانم صفوی با محمود افغانی بود .

روز پانزدهم ماه محرم هزاروصدو سی وپنج هجری قمری  از اردوی محمود  افغان  اسب ها ویدکهائی  برای بردن شاه سلطان حسین به اردو به داخل اصفهان وارد شدند .

شاه سلطان حسین  با امنای دولت صفوی بر اسب ها سوار شدند در حالیکه دوصف سوار افغانی جلو و عقب آنها بودند از شهر خارج گردیده  وبه طرف اردوی محمود براه افتادند ، مردم میدیدند که شاه مملکت میرود تا تسلیم بشود ، ولی برایشان رمقی نمانده بود تا مخالفت یا موافقتی ابراز کنند .

در اردوی محمود  وجدوشعف وسرور زائد الوصفی برپا بود. شاه ایران زمین باپای خود آمده بود تا تسلیم یک شورشی افغانی بشود ، اسب ها نزدیک چادر ها رسیدند . سپاه محمود  در اطراف چادر ها مسلح ایستاده بودند،  در حالیکه شاه وهمراهانش حتی شمشیر های تشریفاتی خود راهم بکمر  نداشتند . آنها بیرون چادر از اسب ها پیاده شدند ، در صورتیکه محمود همچنان با تبختر برصندلی خود در چادر نشسته بود . وقتی پرده چادر بالا رفت وشاه ایران را سرافکنده و خمیده وارد چادر کردند  انوقت  محمود از جای خود برخاست ، اما حیران وسرگردان نمیدانست چه باید بکند ؟چند قدمی بجلو امد 

شاه سلطان حسین همینکه چشمش به محمود افتاد پیش رفت و بازو های خود را باز کرد و محمود هم به تقلید از شاه همان کار را کرد هردو یکدیگر را در آغوش گرفتند ، شاه سلطان حسین چشم های محمود را بوسید .

همه منتظر بودند ببینند که امیر محمود پیروز با سلطان حسین مقهور چه رفتاری خواهد داشت . دراین موقع همه حاضران دیدند که شاه سلطان حسین دست در بغلش کرد و جقه شاهی را بیرون آورد  وبدست خودش بر سر محمود گذاشت  وگفت : تقدیر ازلی تاج وتخت ایران را از من گرفت وبه شما لایق دید .  مبارکتان باشد .

سپس روی به حاضران در آن مجلس نمود وبا صدائی مرتعش ولرزان گفت : تا امروز  در ممالک ایران شاه بودم ، الحال تاج و تخت و مملکت همه را به تصرف امیر محمود دادم  ومن امروز در تحت حکم او در آمدم . بعد از این در ممالک ایران شاه من  وشما این است ، پس اهل و عیال واولاد ورعیت  ورجال دولت خود را به امیر محمود میسپارم . سفارش من اینست که حکم شرع را اجرائ نمائید . با این جملات شاه سلطان حسین تکلیف قطعی خودش و خاندان صفوی را روشن نمود سلسله صفوی منقرض گردید .

    

  

 

 

  

  

PAGE  

PAGE  11

Leave a Reply